26 مهر 1398 ساعت 00:58

 پیام مدیرعامل:

«مؤسسۀ فرهنگى ترجمان وحى» با هدف ارائه ترجمه‏ هایى صحیح، سلیس، شیوا و به دور از تحریف قرآن مجید، در سال ۱۳۷۳ تأسیس گردید. و در سال ۱۳۸۳ با نظر مساعد بنیان‏گذاران به عنوان مؤسسه‏ اى كه داراى شخصیت حقوقى مستقل است در ادارۀ كل ثبت كشور به ثبت رسید.

 

جستارى در ترجمۀ مفاهيم مجازى در قرآن كريم

جلال‏ الدين جلالى

 

چكيده

در اين نوشتار، كوشش شده است معانى مجازى به عنوان بُعدى از ابعاد بيكران قرآن كريم ـ كه در برگردان متن به زبانهاى فارسى و به ويژه انگليسى مترجم را در جهت شفافيت معنايى يارى مى‏دهد ـ با ذكر سى مورد همراه با ترجمۀ فارسى و انگليسى آنها بررسى شود. در اين راستا، ترجمه‏هاى فارسى قرآن كريم از مهدى الهى قمشه‏اى، محمدمهدى فولادوند، على مشكينى و ناصر مكارم شيرازى و نيز برگردان انگليسى آربرى، ايروينگ، پيكتال و يوسف على مورد بررسى قرار گرفته است. نتايج حاصل از اين مطالعۀ تطبيقى چنين است: الف ـ در بيشتر موارد ، مترجمان در انتقال سازوكار بلاغى زبان مبدأ به لحاظ ويژگيهاى زبان هدف ناتوانند. ب ـ كنايه در تمام زبانهاى دنيا وجود دارد، ولى كنايه‏هاى زبان عربى با كنايه‏هاى زبان فارسى و به خصوص زبان انگليسى مطابقت نمادين ندارند. ج ـ ابرام مترجمان در انتقال شكل، گاه آنها را از انتقال معناى هدف ناتوان ساخته است. د ـ در بسيارى از موارد، معنا بدون در نظر گرفتن موقعيت ارتباط به گويشور زبان هدف انتقال يافته است. هـ ـ توجه بيشتر مترجمان به روساخت ، باعث گرته‏بردارى معنايى و لفظى شده است. و ـ اطلاعات انتقال داده شده به زبان هدف بدون توجه به عوامل ارتباط، پيش‏تصورات، زمينه‏هاى روان‏شناختى، فرهنگى، جغرافيايى و عوامل تأثيرگذار در انتقال معناى وضعى، صورت گرفته است. زـ مترجمان، فرايند سخن و تظاهر صورى آن را در بسيارى از موارد به جهت اينكه آنها زيربناى نظرى زبان‏شناسى نداشته‏اند، در ترجمه لحاظ نكرده‏اند. پيشنهاد مى‏شود مترجمان قرآن كريم قبل از اقدام به ترجمه در فرايند رمزگشايى، ضمن آشنايى با علوم بلاغى زبان عربى و سياق كلامى، مفاهيم را از طريق ژرف‏ساخت درك و تأويل نمايند و معادل‏سازى را بر اساس صنعت بلاغى موجود و متعارف زبان هدف انجام دهند.

واژگان كليدى

ارداف، استعاره، اطناب، ايقاع، تشبيه، تعريض، دلالت ضمنى، دلالت مصداقى سياق، قلب، كنايه، معناى مجازى، معناى وضعى.

مقدمه

لفظ و معنا از عناصر مهم و بنيادين زبانهاى زندۀ بشرى هستند. رابطۀ اين دو عنصر هميشه يكسان نيست. اگر اين رابطه فقط در حد پيدايش صورت ذهنى باشد، آن را دلالت تصورى گويند. چنانچه در اين خصوص علاوه بر پيدايش معنا، حكمى همراه باشد، آن را دلالت تصديقى مى‏نامند. بديهى است، چنانچه متكلم در انتقال معنا از قرينه‏اى استفاده كند، در واقع معناى مجازى را اراده كرده است؛ در غير اين صورت در مرحلۀ استعمالى معناى حقيقى مورد نظر او بوده است. به عنوان مثال، معناى واژۀ «عالمين» در آيۀ ۱ سورۀ مباركۀ فاتحه و آيۀ ۴۷ سورۀ شريفۀ بقره كاملاً متفاوت است. وقتى مى‏خوانيم: «الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعٰالَمينَ»، معناى«العالمين» «جهان‏ها»ست، ولى در «وَ أَنّى فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعٰالَمينَ» مراد مردم هم‏عصر است. اين نمونه و نظاير آن، نكته‏اى زبان شناختى را براى ما آشكار مى‏كند كه در برابر هر عنصر واژگانى از زبان مبدأ الزاماً يك عنصر واژگانى معادل در زبان هدف وجود ندارد. بدين ترتيب توجه به اين نكته و نكات ديگر از جمله معانى ارجاعى، ساختارى، وضعى، موقعيتى، بلاغى، سبكى و تقابلى در فرايند رمزگشايى از اهميت بارز و تعيين كننده‏اى برخوردار است.

بديهى است زبانها به ويژه زبان عربى و انگليسى به لحاظ دستگاه‏هاى صرفى متفاوت و سازوكارهاى بلاغى ناهمگون ، تأثيرات متفاوتى بر مخاطبان خود مى‏گذارند كه روند ترجمه را تحت تأثير قرار مى‏دهند. اين تاثيرگذارى گاهى منجر به توليد واژگان و عبارات نامتعارف مى‏شود و در موقعيت‏هايى به لحاظ ترجمه‏ناپذيرى متن، خلايى را در زبان هدف به وجود مى‏آورد كه انسجام متن را مختل مى‏كند. در چنين وضعى رويكرد مترجم مى‏بايد معناـ محور و آميخته با جنبه‏هاى زيبايى‏شناختى باشد.

از منظر روان‏شناسى، «واژه» تأثير پيچيده‏اى بر ادراك و فهم سخن پديد مى‏آورد، زيرا بازتاب پيچيدۀ خواست متكلم در بيان انديشه است. از طرفى، در مفهوم (concept) و معنا(meaning) واژه، گروه -واژه و حتى جمله كافى نيست، بايد انديشه را درك كرد؛ ولى اين هم كافى به نظر نمى‏رسد، بلكه انگيزش را بايد شناخت. در اين فرايند مترجم براى رسيدن به مراد معنا و درك انگيزش، معانى سبكى، ارجاعى، تقابلى و رعايت اصل يكنواختى و اصل مقبوليت سياقى و كليۀ عوامل زبانى و غيرزبانى را مى‏بايد مورد توجه قرار دهد.

چنانچه واژگان در حوزۀ باورها، اعتقادات، ارزشها و عُرفهاى نوظهور قرار گيرند، مؤلفه‏ها و ويژگيهاى خاصى به خود مى‏گيرند كه با معناى حقيقى آنها متفاوت و متمايز مى‏شود. اينجاست كه دريافت معنا و حتى انديشه چاره‏ساز نيست، بلكه انگيزش و مراد را بايد به مدد گرفت. كتب مقدس با چنين ويژگيها و به لحاظ كمال كلام و حوزۀ معانى و مفاهيم فوق بشرى، مترجم را با چالشهاى فراوان روبه‏رو مى‏سازد. در نتيجه، باعث مى‏شود فرايند رمزگشايى ترجمه دشوار و در مواردى غير ممكن شود (نايدا، ۱۹۶۹).

مشكل بنيادى در ترجمۀ قرآن كريم انتقال تغييرات و تفاوتهاى صرفى- معنايى به ويژه صيغۀ مبالغه است. انعكاس صيغۀ مبالغه به عنوان مثال «شاكراً»و«كفوراً»در ترجمه امكان‏ناپذير است. يكى از كارآمدترين سازوكارها براى رسيدن به مراد كلام در فهم معانى قرآنى، سياق است. علاوه بر دلالت سياقى، مفاهيم و احكام شرعى در رسيدن به ژرفاى معناى آيه‏ها، به مخاطبان به ويژه مترجمان قرآن كمك شايانى خواهد كرد. از نمونه‏هاى شاخص اين امر «وَ آتُوا الْيَتٰامٰى أَمْوٰالَهُمْ» (نساء، ۲) است كه در آن دادن اموال يتيمان منظور نيست، بلكه انجام دادن اين عمل پس از بلوغ و سن تكليف است (دادن [بازگرداندن]اموال به يتيمان پس از اينكه آنها به سن بلوغ برسند). مسئلۀ ديگر، توجه به علم معانى (دانشى كه به كمك آن حالات گوناگون سخن به منظور هماهنگى و تعادل با حال مخاطب مورد استفاده قرار مى گيرد) است. آنچه كه بر مبناى علم معانى مى‏بايد مورد توجه مترجم قرار گيرد، معانى مجازى واژگان و عبارات، بيان ما فى الضمير به مقتضاى حال براى مخاطب است. آگاهى از اين سازوكار، مترجم را در فرايند رمزگشايى زبان مبدأ يارى مى‏دهد تا بدين وسيله بتواند به پديدۀ دريافت معنا و انگيزش نايل شود. بديهى است عناصر شبه‏زبانى، عوامل اثرگذار فرهنگى، جغرافيايى و عقيدتى در شكل‏گيرى ادراكِ معانى نقش‏آفرين‏اند. همچنين، عوامل سخن و اوضاع حاكم بر موقعيت ارتباطى زبان مبدأ، صنايع بلاغى (Rhetorical Figures) از جمله مجاز و حقيقت، تشبيه، استعاره، كنايه و تعريض، ايقاع (موزون‏وارگى)، واج‏آرايى و اين گونه موارد در انتقال پيام، تأثيرات ويژه و تعيين كننده‏اى دارند.

درهم‏تنيدگى بلاغى، معنايى و نحوى از ويژگيهاى قرآن كريم است، به گونه‏اى كه معناى ساختارى قرآن را وراى عناصر نحوى و دستور زبانى قرار داده است. از طرفى، نوا و معنا به گونه‏اى ممزوج شده‏اند كه تفكيك اين دو غير ممكن است. قرآن كريم در بيان و انتقال معانى و مفاهيم علاوه بر سازوكارهاى متعارف زبانى، روند توليد واژگان، عبارات و جملات جامع و مانعى دارد كه توليد آن خارج از توان بشرى است. قرآن در انتقال پيام، عينيّت بخشيدن و تجسم بخشيدن به مفاهيم عقلى در قالبهاى تشبيهى معقول به محسوس و ديگر شيوه‏هاى انگيزش تفكر به حد وفور بهره برده است. به عنوان مثال، در سوره‏هاى زمر، آيۀ ۲۷؛ حشر، آيۀ ۲۱ و عنكبوت آيۀ ۴۳ و... تأكيد بر انديشيدن مى‏شود و كسانى كه از درك اين كلام جاويدان و بى‏بديل الهى بهره مى‏برند، انديشمندان هستند.

در اين نوشتار، به لحاظ گستردگى موضوع فنون بلاغى، زمينۀ بحث به سى مورد بلاغى از سوره‏هاى قرآن همراه با چهار ترجمۀ فارسى (مهدى الهى قمشه‏اى، محمدمهدى فولادوند، على مشكينى و ناصر مكارم شيرازى) و چهار ترجمۀ انگليسى (آربرى، ايروينگ، پيكتال و يوسف على) از مترجمان برجسته و شاخص قرآن كريم منحصر شده است كه به ترتيب حروف الفبا آورده شده‏اند .البته موارد بلاغى براى توجه و دقت بيشتر به صورت برجسته (پررنگ) آورده شده‏اند. همچنين، ضمن توصيف انواع معانى، معناشناسى، دلالتهاى مصداقى، دلالتهاى ضمنى، معانى مجازى، نمونه‏هايى همراه با بررسى و ملاحظات ارائه شده است. پس از مقايسه و بررسى، نتيجۀ پژوهش و سازوكار مناسب جهت ترجمۀ قرآن كريم ارائه شده و در پايان با ذكر منابع نوشتار را به انتها مى‏رسانيم.

لازم است متذكر شويم كه اين ملاحظات دربارۀ برخى ترجمه‏ها هرگز به اين هدف نبوده (و نيست) كه ارزش و كوشش مترجمان را ناديده بگيريم و احياناً نقاط ضعف را بزرگ‏نمايى كنيم، بلكه صرفاً طرح موضوع و اشاره به نكاتى كليدى در درك بهتر كلام الهى بوده است. نگارنده بر اين باور است، چيزى كه در يك زبان قابل بيان باشد، در زبانهاى ديگر نيز قابل بيان است. به علاوه، هر زبان ظرفيت بيان اصطلاحات و معانى ظريف را دارد. اين نگرش ناهمگراى مترجم است كه مخاطب (مخاطبان) را از رسيدن به مفهوم اصلى باز مى‏دارد. ترجمه‏اى جامع‏نگر و كل‏نگرانه است كه در انتقال پيام متن زبان مبدأ به زبان هدف توانمند و موفق است. همچنين تعبيرات معنا- محور و سبك ـ مدار را مى توان راهگشاى اين مهم دانست.

معناشناسى و انواع معانى

معناشناسى (Semantics) شاخه‏اى از زبان‏شناسى است كه به معناى كلمات و به خصوص تغيرات معانى مى‏پردازد. همچنين، در زمينۀ ارتباط بين كلمات و اشيا و بين زبان، انديشه و رفتار تحقيق مى‏كند؛ به اين نحو كه رفتار چگونه از كلماتى كه ديگران ادا مى‏كنند متأثر مى‏شود (فيروزمند، ص ۴۰۷).

نيل اسميت معناشناسى را دانش شناخت معنا مى‏داند كه هدف اصلى آن بررسى رابطۀ نشانه‏ها و نمادها با مفاهيم است. از جمله عوامل مورد توجه اين حوزه از علم زبان‏شناسى معناى جمله (گفته) است كه به نوبۀ خود از عوامل تأثيرگذار در تفسير گفته‏ها در بافت است (نيل اسميت و ... ، ص ۲۲۱).

مسئلۀ اساسى معناشناسى و منظورشناسى Pragmatics)) بيان اين امر است كه چگونه از طريق زنجيره‏اى از آواها مى‏توان پيامى را منتقل كرد. معناى يك جمله (گفته) را مى‏توان به عنوان مجموعه‏اى از گزاره‏ها propositions)) در نظر گرفت كه از طريق قواعد معنايى ايجاد مى‏شوند، ليكن در مواردى عوامل تأثيرگذار درونى، برونى، اجتماعى و محيطى تفسير گفته را به گونه‏اى ديگر تغيير مى‏دهد؛ به عبارت ديگر، تفسير يك گفته همواره به طور كامل تنها توسط قواعد دستور توانشى تعيين نمى‏شود. عوامل عمدۀ زبانى و غيرزبانى درگير در به دست دادن تفسيرى كامل از يك گفته دخالت دارند. عامل زبانى اساسى در اين روند ترتيب معنايى مضمون‏هاست كه توسط شكل نحوى، واژگانى و واجى گفته مشخص مى‏شود. عوامل غيرزبانى عمده عبارتند از مجموعۀ آگاهى مشترك بين متكلم و مخاطب و قضاوتهاى اعتبارى. آميختگى اين عوامل معنايى قطعاً بر پيام تأثير مى‏گذارد.

واژگان در زبان ممكن است دلالت مصداقى (معناى صريح / denotative meaning) را صرف‏نظر از تعبيرى كه ممكن است از آن بشود يا تصورات و القائاتى كه ايجاد كند، معناى تحت‏اللفظى را انتقال دهند. همچنين ممكن است دلالت ضمنى connotative) meaning)را ايجاد نمايند. در اين حالت، واژه، عبارت يا حتى هر گفتار بلندى، وراى معناى اصلى و مصداقى خود، مفهوم ضمنى به وجود مى آورد. معناى ضمنى ممكن است شخصى و فردى باشد يا عمومى و كلى. شايد نزديك به همۀ واژه‏ها غير از معناى لغوى خود يك وجه ضمنى عام و خاص داشته باشند (فيروزمند، صص۱۱۲، ۹۷). بلاغت عبارت است از تشبيه ناديدنى‏ها به ديدنى‏ها.

معانى مجازى

مجاز به معناى كاربرد واژه در معنايى جز معناى حقيقى و قبلى آن، بر مبناى تشبيه يا علايق ديگر است (انورى ، ص ۱۱۰۴). مجاز از صنايع بديعى است. مجاز يعنى ناميدن شخص، نهاد يا خصيصه‏اى، شى‏ء، صفت يا نسبتى كه به نحوى با آن شخص، نهاد يا خصيصه مرتبط باشد (مقدادى ، ص ۴۴۵ ). مجاز در لغت به معناى غير واقع است. در علم بيان ، استفاده از لفظ در غير معناى حقيقى به لحاظ وجود قرينه‏اى است كه مانع از ارادۀ معناى اصلى باشد. شرط نقل معناى حقيقى(denotative meaning) به معناى مجازى connotative meaning)) وجود تناسبى است بين آن دو، و اين مناسبت را علاقه گويند (داد، ص ۴۲۷). آنچه سبب مى‏شود ذهن از واژه، معناى مجازى دريافت دارد، نشانۀ واگردان يا قرينۀ صارفه نام دارد كه اين خود بر دو نوع است: نشانۀ بيرونى يا واژگانى (قرينۀ لفظيّه) كه شامل واژه‏هايى است كه آشكارا در سخن ذكر شوند. نشانۀ درونى اشاره به موردى به اعتبار عملى شدن آن در آينده دارد.

مجاز بر دو گونه است: گونۀ اول مجاز عقلى است و آن نسبت دادن چيزى است به چيزى كه از آن او نيست (داد، ص ۴۲۷). در اين گونه مجاز فعل يا شبه فعل را به غير آنچه در اصل براى آن است، به جهت شباهت با آن، نسبت دهند (سيوطى، ج ۲، ص۱۲۱). در مجاز عقلى (اسناد) يا دو طرف آن حقيقت باشد يا دو طرف مجاز و يا يكى از دو طرف حقيقت و طرف ديگر مجاز. گونۀ دوم مجاز لغوى است و آن انتقال الفاظ است از معانى حقيقى به معانى ديگر به مناسبت پيوندى خاص. اين نوع مجاز يا مفرد است يا در شكل تركيبى. چنانچه علاقۀ ميان لفظ و معناى مجازى مشابهت باشد آن را مجاز مرسل نامند.

نمونۀ مجاز عقلى (اسنادى) فرمودۀ خداى متعال در آيۀ ۱۷ سورۀ مباركۀ مزمل است:«... يَوْمًا يَجْعَلُ الْوِلْٰدانَ شيبًا» كه فعل به ظرف نسبت داده شده، به لحاظ اينكه در آن واقع گرديده است. در مجاز عقلى ممكن است دو طرف آن مجازى باشد، مانند «فَمٰا رَبِحَتْ تِجٰارَتُهُمْ» (بقره ، ۱۶) كه سود و تجارت در اينجا مجازند. و ممكن است يكى از دو طرف حقيقت و طرف ديگر مجاز باشد، مانند«أَمْ أَنْزَلْنٰا عَلَيْهِمْ سُلْطٰانًا» (روم، ۳۵).

مجاز لغوى انواع بسيار دارد؛ از جمله حذف، اطناب، اطلاق اسم كل بر جزء. (نمونه و انواع حذف از اين‏جانب در ترجمان وحى شمارۀ ۲۲ به تفصيل آمده است). اطناب در اصطلاح اهل معانى بر بسيارى لفظ بر معنا براى رساندن زيادى فايده يا تقويت و تأكيد كلام اطلاق مى‏شود. نمونۀ آن آيۀ ۴ سورۀ مباركۀ مريم است، كه مى‏فرمايد: «رَبِّ اِنّى وَهَنَ الْعَظْمُ مِنّى وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْبًا». در اين جمله حضرت زكريا (ع) براى بيان سپرى شدن دوران جوانى و سرآمدن روزگار پيرى به جاى«كبرت»چنين فرمود: «رَبِّ اِنّى وَهَنَ الْعَظْمُ مِنّى وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْبًا». بديهى است اطناب براى زيادى فايده است و آن را نبايد با اسهاب اشتباه گرفت. در اسهاب بسط كلام با كمى فايده انجام مى شود (شميسا، ص ۱۲۹). نمونۀ اطلاق اسم كل بر جزء فرمودۀ خداوند سبحان در آيۀ ۱۸۵ سورۀ بقره «فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ» است كه «شهر» به معناى ماه است و ماه بر يك شب اطلاق شده است. شرط در اينجا «ديدن ماه» است» (اطلاق كُل بر جزء). اطلاق جزء بر كُل، در واقع عكس مورد پيش است. مثال اين سنخ مجاز فرمودۀ خداوند در آيۀ ۲۷ سورۀ مباركۀ رحمن است: «وَ يَبْقٰى وَجْهُ رَبِّكَ»؛ يعنى «ذات ربِّك» و همچنين آيۀ ۱۴۴ سورۀ شريفۀ بقره و موارد بسيارى ديگر كه ذيلاً به همراه ترجمه‏هاى فارسى و انگليسى به آنها پرداخته خواهد شد. ابتدا به مجاز عقلى (اسنادى، حكمى) مى‏پردازيم. به ترجمه‏هاى آيۀ ذيل دقت كنيد:

«فَكَيْفَ تَتَّقُونَ اِنْ كَفَرْتُمْ يَوْمًا يَجْعَلُ الْوِلْٰدانَ شيبًا» (مزّمل، ۱۷)

 

در روزى كه كودك از هول و سختى آن پير شود. (الهى‏قمشه‏اى)

روزى كه كودكان را پير مى‏گرداند، (فولادوند)

روزى كه كودكان را (از شدت هول) پير سپيدمو كند (مشكينى)

در آن روز كه كودكان را پير مى‏كند (مكارم)

 

 a day that shall make the children grey headed (Arberry)

the day which willturn children into greybeards (Irving)

the day which willturn children grey, (Pickthall)

a Day that will make children hoary-headed- (Yusuf Ali)

 

در اين آيه از مجاز عقلى استفاده شده و شباهتى كه فعل «يَجْعَلُ» به گروه‏واژۀ «الْوِلْٰدانَ شيبًا» نسبت داده است مخاطب را به تفكر و دورانديشى و نيز عاقبت كار وا مى‏دارد كه چگونه كودكان پير مى‏شوند. البته پيرى با سفيدمويى نبايد سبب خلط معنا شود. تمركز بر واژۀ «يوماً»و رابطۀ آن با «يَجْعَلُ الْوِلْٰدانَ شيبًا»مخاطب را به انديشۀ هول و وحشت روز رستاخيز وا مى‏دارد. حال ببينيم ترجمه‏هاى فوق تا چه حد توانسته‏اند اين بار معنايى را به گويشوران زبان هدف؛ يعنى فارسى و انگليسى انتقال دهند.

در برگردان فارسى الهى قمشه‏اى و مشكينى انتقال احساس هول و وحشت صورت گرفته است. ولى در ترجمه‏هاى انگليسى به سفيدمويى يا سفيدى محاسن اشاره دارند و اشاره‏اى به اين حالت نشده كه آن روز به چه علت كودكان پير مى‏شوند. اين احساس را مترجمان انگليسى‏زبان نتوانسته‏اند به مخاطبان خود انتقال دهند. ضمناً كاربرد واژۀ dayبا حرف كوچك مشكل ديگرى را نيز به وجود آورده است.

گونۀ ديگرى از مجاز عقلى (اسنادى) بدين صورت است كه دو طرف آن مجازى باشد. به واژگان و جمله‏وارۀ مشخص شدۀ آيه ۱۶ از سورۀ مباركۀ بقره توجه كنيد:

«أُولٰئِكَ الَّذينَ اشْتَرَوُا الضَّلاٰلَةَ بِالْهُدى‏ٰ فَمٰا رَبِحَتْ تِجٰارَتُهُمْ وَ مٰا كٰانُوا مُهْتَدينَ»

در اين بخش از آيه استعارۀ مرشحه به كار گرفته شده است. واژۀ «اشْتَرَوُا» براى بدل كردن و برگزيدن استعاره شده، سپس با چيزى كه مناسب با آن است؛ يعنى«ربح» و «تجارت» (مستعارمنه) همراه شده است.

همان طورى كه ملاحظه مى‏كنيد، ارتباط در جهت شباهت صورت گرفته است و فعل‏هاى «اشْتَرَوُا»و «رَبِحَتْ» به تجارت نسبت داده شده‏اند. در اينجا نه گمراهى خريدنى است و نه تجارتى صورت گرفته است، بلكه صرفاً شباهتى انجام گرفته است. مورد تجارت در اينجا مجاز است كه در برگردان آن به زبان هدف افزون بر چهرۀ ظاهرى معنا لايه‏هاى تأويل و تفسير قطعاً مؤثر خواهند بود. اكنون به ترجمه‏هاى زير توجه كنيد:

 

خريدند ... پس تجارت آنها سود نكرد (الهى‏قمشه‏اى)

به بهاى ... خريدند ...در نتيجه داد و ستدشان سود[ى به بار]نياورد (فولادوند)

خريدند ... پس نه تجارتشان سود داد و نه... (مشكينى)

فروخته‏اند ... و (اين) تجارت آنها سودى نداده (مكارم)

 

have bought and their commerce has not profited them,... (Arberry)

have purchased... while their bargain does not profit them... (Irving)

purchased ... so their commerce doth not prosper, ... (Pickthall)

bartered ... but their traffic is profitless, ... (Yusuf Ali)

 

مترجمان در كوشش‏هاى خود بيشتر به معانى ارجاعى پرداخته‏اند تا اصل يكنواختى و مقبوليت سياقى. واژۀ «تجارة» معناى بلاغى دارد. مراد در اينجا چيزى است كه ايمان را به كفر تبديل مى‏كند.

گونۀ ديگر مجاز عقلى استفاده از يك طرف حقيقت و طرف ديگر مجاز است. به عنوان مثال معناى مجازى واژۀ «سُلطاناً»به مفهوم «برهان» درآيۀ ۳۵ از سورۀ شريفۀ روم كه خداوند سبحان مى‏فرمايد: «أَمْ أَنْزَلْنٰا عَلَيْهِمْ سُلْطٰانًا فَهُوَ يَتَكَلَّمُ بِمٰا كٰانُوا بِه يُشْرِكُونَ».

اكنون به ترجمه هاى زير دقت كنيد:

 

با دليل و حجتى بر آنها فرستاديم... (الهى‏قمشه‏اى)

يا [مگر]حجّتى بر آنان نازل كرده‏ايم...؟ (فولادوند)

مگر بر آنها حجت و برهانى فروفرستاده‏ايم؟! (مشكينى)

آيا ما دليل محكمى بر آنان فرستاديم؟! مكارم)

 

Or have We sent down any authority upon them,... (Arberry)

Or have We sent down some authority to them ...(Irving)

Or have We revealed unto them any warrant ... (Pickrthall)

Or have We sent down authority to them, (Yusuf Ali)

 

معناى حقيقى «سلطان» حاكم، زمامدار[ى]، نفوذ و قدرت است. مراد در اين آيه دليل و برهان است كه در ترجمۀ فارسى به درستى معادل‏سازى شده است. در برگردان انگليسى، ترجمۀ پيكتال بر پايۀ معناى اوليه (حقيقى) صورت گرفته و مجاز كلام لحاظ نشده است.

نمونۀ ديگر اين مقوله، آيۀ ۹ از سورۀ مباركۀ «قارعه»است. در اين آيه، واژۀ «اُمّ» براى آتش مجاز است؛ و آن گونه كه مادر پناه فرزند خويش است، آتش نيز مأوى‏ٰ و پناهگاه كافر است (سيوطى ، ج ۲ ، ص ۱۲۲). حال به معادل‏هاى فارسى و انگليسى واژۀ «اُمّ» توجه كنيد:

 

جايگاهش در قعر هاويه [جهنم]است. (الهى‏قمشه‏اى)

پس جايش «هاويه» باشد. (فولادوند)

پس جايگاه و پناهگاهش هاويه است. (مشكينى)

پناهگاهش «هاويه» [دوزخ]است! (مكارم)

 

shall plunge in thewomb of the Pit(Arberry)

will have a pit to mother him(Irving)

A bereft and Hungry One will be his mother,(Pickthall)

Will have his home ina(bottomless)Pit. (Yusuf Ali)

 

معادل‏هاى پيشنهادى الهى قمشه‏اى و مكارم، شفاف و رسانندۀ مراد معنا هستند، ولى فولادوند و مشكينى معناى مجازى واژۀ مذكور را انتقال نداده‏اند. ترجمۀ ايشان غبار معنايى را از ذهن خواننده برنمى‏دارد؛ در نتيجه كمكى به خواننده در فهم مراد معنا نمى‏كند. معادل پيشنهادى پيكتال نه تنها مفهوم حقيقى را به خواننده انتقال نمى‏دهد، بلكه مفهومى از جمله يأس و گرسنگى را كه ارتباطى با مفهوم آيه ندارد به ذهن خواننده منتقل مى‏نمايد.

مجاز لغوى

بررسى مجاز لغوى را با ارائۀ آيۀ ۱۸۵ از سورۀ شريفۀ بقره كه اطلاق اسم كل بر جزء را مطرح مى‏كند، آغاز مى‏كنيم، سپس معادل‏هاى پيشنهادى مترجمان را با مراد معنا مورد مقايسه و بررسى قرار خواهيم داد. آنگاه، به گونه‏هاى ديگر مجاز لغوى پرداخته خواهد شد.

۱-اطلاق اسم كل بر جزء

«شَهْرُ رَمَضٰانَ الَّذى أُنْزِلَ فيهِ الْقُرْآنُ هُدًى لِلنّٰاسِ وَ بَيِّنٰاتٍ مِنَ الْهُٰدى وَ الْفُرْقٰانِ فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ...»

 

... هر كه دريابد ماه رمضان را بايد روزه بدارد... (الهى‏قمشه‏اى)

... پس هر كس از شما اين ماه را درك كند بايد آن را روزه بدارد، (فولادوند)

... پس كسى كه در اين ماه حاضر باشد (در وطن باشد) بايد آن را روزه بدارد، (مشكينى)

... پس آن كس از شما كه در ماه رمضان در حضر باشد، روزه بدارد! (مكارم)

 

... So letthose ofyou whoare present at the month, fast it (Arberry)

... letany of you who is at home during the month fast in it (Irving)

... And whosoever of you is present, let is him fast the month, (Pickthall)

So every one of you present (at his home) during that month should spend it in fasting, (Yusuf Ali)

 

معادل واژۀ «شَهِدَ» در ترجمۀ الهى قمشه‏اى و فولادوند؛ يعنى «دريابد، درك كند» معنايى افاده نمى‏كند. اطلاق اسم «شهر» به جزء «يك شب» در اين آيه صورت گرفته است. به علاوه در اين آيه ابتدا شرط آمده «فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ» [ديدن ماه] و به دنبال آن .جزاى شرط «فَلْيَصُمْهُ» (روزه گرفتن) آمده است و آن اسم (شهر=هلال ماه) براى تمام آن (ماه مبارك رمضان) مصداق دارد. به نظر مى‏رسد حذفى در اين ميان صورت گرفته است.

۲- اطلاق جزء بر اسم كل

براى روشن شدن موضوع به آيۀ ۲۷ از سورۀ مباركۀ رحمان دقت كنيد:

«وَ يَبْقٰى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلاٰلِ وَ الاِْكْرٰامِ»

 

و زندۀ ابدى ذات خداى منعم با عظمت است. (الهى‏قمشه‏اى)

 و ذاتِ باشكوه و ارجمند پروردگارت باقى خواهد ماند. (فولادوند)

و تنها ذات صاحب كبريا و عظمت و برترى و داراى جود و جمال ورحمت پروردگارت باقى مى‏ماند. (مشكينى)

و تنها ذات ذوالجلال و گرامى پروردگارت باقى مى‏ماند! (مكارم)

 

yet stillabides the Face of thy Lord, (Arberry)

...while your Lord's face will remain... (Irving)

There remaineth but the Countenance of thy Lord (Pickthall)

But will abide (for ever) the Face of thy Lord, ( Yusuf Ali)

 

«وجه ربّك» در اينجا يعنى«ذات ربّك»؛ جزء (وجه) بركل (ذات) اطلاق مى‏شود. معادل‏هاى فارسى براى گروه‏واژۀ پيشنهادى«وَجْهُ رَبِّكَ»به طور واضح و شفاف «ذات پروردگار»پيشنهاد شده است كه رسانندۀ معناى مجازى گروه‏واژۀ مذكور است. معادل‏هاى انگليسى مفهوم اوليۀ (حقيقى) را انتقال مى‏دهند . معادل وجه را «face» يا «countenance» پيشنهاد داده‏اند كه معناى صورت و چهرۀ ملموس و ديدنى (فيزيكى) را در ذهن خواننده به وجود مى‏آورد.

نمونۀ ديگر آيۀ ۳۰ از سورۀ شريفۀ «شورى» است كه خداوند سبحان مى‏فرمايد: «فَبِمٰا كَسَبَتْ أَيْديكُمْ» مفهوم مجازى «ايديكم» «به دست آوردن»است و اينها را به «ايدى» نسبت داده، چرا كه بيشتر كارها با دستها انجام مى‏شود. آنچه از معناى «ايدى» فهميده مى‏شود «دستهاى» جسمانى و حقيقى نيست، بلكه منظور اعمال (كردارهاى) انجام شده است. اكنون به ترجمه‏هاى زير توجه كنيد:

 

... همه از دست اعمال زشت خود شما است (الهى‏قمشه‏اى)

به سبب دستاورد خود شماست (فولادوند)

به خاطر گناهانى است كه خود كسب كرده‏ايد) (مشكينى)

به خاطر اعمالى است كه انجام داده‏ايد (مكارم)

 

is for what your own hands have earned;(Arberry)

because of what your hands have hands have earned (Irving)

it is what your right hands earned. (Pickthall)

is because of thethings your hands have wrought, and for many (a sin) (Yusuf Ali)

 

همان طورى كه ملاحظه مى‏كنيد، معادل گروه‏واژۀ «ايديكم» «your hands» پيشنهاد شده است كه با مراد كلام سنخيّت ندارد و معناى حقيقى گروه‏ـ واژه را انتقال مى‏دهد.

۳- اطلاق اسم خاص بر عام

مجازلغوى در مواردى به كار مى‏رود كه اسم خاص (مفرد) مفهوم مجازى عام (جمع) را به ذهن مخاطب بياورد. حال به جمله‏وارۀ برجستۀ آيۀ ۱۶ سورۀ مباركۀ «شعراء» به خصوص به گروه‏واژۀ «اِنّٰا رَسُولُ» و معادل‏هاى آن دقت كنيد كه مى‏فرمايد: «فَأْتِيٰا فِرْعَوْنَ فَقُولاٰ اِنّٰا رَسُولُ رَبِّ الْعٰالَمينَ».مفهوم «اِنّٰا رَسُولُ» در واقع «رَسُلُ رَبِّ الْعٰالَمينَ» است.

 

هر دو به اتفاق به جانب فرعون رويد و بگوييد كه ما دو رسول پروردگار جهانيم (الهى‏قمشه‏اى)

پس به سوى فرعون برويد و بگوييد: «ما پيامبر پروردگار جهانيانيم» (فولادوند)

پس به نزد فرعون رفته، بگوييد: همانا ما فرستادۀ پروردگار جهانيانيم (مشكينى)

به سراغ فرعون برويد و بگوييد: ما فرستادۀ پروردگار جهانيان هستيم (مكارم)

 

So go you to Pharaoh, and say,"Verily, I am the Messenger of the Lord of all Being (Arberry)

Go to Pharaoh and say, "we are messengers fromthe Lord of the Universe (Irving)

And come unto together unto Pharaoh and say: Lo! we bear a the message of the Lord of the Worlds (Pickthall)

"So go forth, both of you, to Pharaoh, and say: 'We have been sent by the Lord and Cherisher of the Worlds (Yusuf Ali)

 

آن طور كه ملاحظه مى‏شود، همۀ ترجمه‏ها، به استثناى ترجمۀ انگليسى آربرى ، به‏خوبى معناى هدف را انتقال داده‏اند.

۴- اطلاق اسم عام بر خاص

اين نوع مجاز عكس مورد قبلى است. در اينجا مورد عامى به كار رفته كه مفهوم مجازى آن منحصراً افراد خاصى را شامل مى‏شود. براى روشن‏تر شدن مطلب به مفهوم مجازى گروه‏واژۀ «لِمَنْ فِى الْأَرْضِ» يعنى : هر كس كه برروى زمين است، در آيۀ ۵ سورۀ مباركۀ «شورى» دقت كنيد كه خداوند مى‏فرمايد: «...وَيَسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِى الْأَرْضِ».

 

براى اهل زمين مغفرت و آمرزش طلبند (الهى‏قمشه‏اى)

و براى كسانى كه در زمين هستند آمرزش مى‏طلبند (فولادوند)

و براى كسانى كه در روى زمين‏اند آمرزش مى‏طلبند (مشكينى)

و براى كسانى كه در زمين هستند استغفار مى‏كنند (مكارم)

 

and ask forgiveness for those on earth (Arberry)

and seek forgiveness for whoever is on earth (Irving)

and ask forgiveness for those on the earth(Pickthall)

and pray forforgiveness for (all) beings on earth (Yusuf Ali)

 

اين فراگيرى (لمن فى الارض) روساخت متن است، در صورتى كه مفهوم مجازى آن «و يستغفرون للذين آمنوا....» است كه همان مؤمنين‏اند (زركشى، ص ۲۶۹). در اينجا آمرزش طلبيدن براى همۀ زمينيان نيست، بلكه براى«للذين آمنوا»است . آن گونه كه ملاحظه مى‏شود، هيچ يك از ترجمه‏ها، مجاز كاربسته در آيۀ مذكور را لحاظ نكرده‏اند.

۵- ناميدن شخص يا شَى‏ء به همان نامى كه داشته

اين نوع مجاز ذهن مخاطب را به گذشته مى‏كشاند. وقتى كه گفته شود: «اليتامى»، منظور كسانى‏اند كه يتيم بوده و اكنون به سن بلوغ رسيده‏اند. واژۀ «مجرماً» اشاره به كسى دارد كه در زمان حياتش در دنيا جرمى را مرتكب شده بود. به جهت روشن‏تر شدن مطلب به دو آيۀ ذيل و ترجمۀ فارسى و انگليسى آنها دقت كنيد. خداوند در آيۀ ۲ سورۀ مباركۀ «نساء» مى‏فرمايد:

«وَ آتُوا الْيَتٰامٰى أَمْوٰالَهُمْ وَ لاٰ تَتَبَدَّلُوا الْخَبيثَ بِالطَّيِّبِ وَ لاٰ تَأْكُلُوا أَمْوٰالَهُمْ اِلٰى أَمْوٰالِكُمْ اِنَّهُ كٰانَ حُوبًا كَبيرًا»

 

و به يتيمان (بعد از بلوغ) اموالشان را بدهيد ... (الهى‏قمشه‏اى)

و اموال يتيمان را به آنان [باز]دهيد (فولادوند)

و اموال يتيمان را (پس از بلوغ و رشدشان) به آنها بازدهيد (مشكينى)

و اموال يتيمان را (هنگامى كه به حد رشد رسيدند) به آنها بدهيد! (مكارم)

 

Give the orphans their property (Arberry)

Give orphans their property (Irving)

Give unto orphans their wealth (Pickthall)

To orphans restore their property (when they reach their age)(Yusuf Ali)

 

برگردان‏هاى فارسى به نحو شايسته مجاز كاربسته را به فارسى‏زبانان انتقال داده‏اند، ولى در ترجمه‏هاى انگليسى بجز ترجمۀ يوسف‏على، مجاز را لحاظ نكرده‏اند و ترجمۀ آنها در واقع خلاف حكم الهى است، زيرا اموال يتيمان پس از اينكه آنها به سن بلوغ رسيدند به آنها داده مى‏شود. چنين مى‏نمايد كه مترجمان انگليسى آشنايى كاملى به معانى شرعى و احكام شرع مقدس اسلام نداشته‏اند.

همچنين خداوند سبحان در آيۀ ۷۴ از سورۀ شريفۀ «طه» مى فرمايد: «اِنَّهُ مَنْ يَأْتِ رَبَّهُ مُجْرِمًا» (او را مجرم ناميده به سبب جرمى كه در دنيا داشته بود). حال ببينيم آيا مترجمان اين سازوكار را متوجه شده‏اند؛ سپس ببينيم چه معادل‏هايى را براى واژه «مُجْرِمًا» پيشنهاد كرده‏اند.

 

كه همانا هر كس به خداى خود طاغى و گنهكار وارد شود... (الهى‏قمشه‏اى)

در حقيقت هر كه به نزد پروردگارش گنهكار رود (فولادوند)

همانا كسى كه (فرداى قيامت) گنهكار نزد پروردگار خود بيايد ( مشكينى)

هركس در محضر پروردگارش خطاكار حاضر شود (مكارم)

 

Whosoever comes unto his Lord a sinner (Arberry)

Anyone who comes to his Lord as a criminal (Irving)

Lo! Whoso cometh guilty unto his Lord (Pickthall)

Verily he who comes to his Lord as a sinner(at Judgment) (Yusuf Ali)

 

اگر سؤال شود چه زمانى؟ پاسخ به سؤال مجاز به كار رفته را كشف خواهد كرد. چه زمانى مجرم در محضر پروردگار حاضر مى‏شود؟ چه زمانى او جرمى را مرتكب شده بود؟ با اين حال ترجمه‏ها گويا هستند، ولى كشف معنا در آنها صورت نگرفته است.

۶- ناميدن شخص يا شى‏ء به نامى كه به آن منتهى مى‏شود

اين نوع مجاز ياد كردن چيزى است به اعتبار آنچه بعداً خواهد شد (داد، ص ۴۲۹). بنابراين، اعتبار انجام عمل، آينده است. اهل بلاغت اين نوع مجاز را اعتبار ما يكون مى‏نامند كه از اقسام مجاز مرسل است. نمونۀ اين نوع مجاز در آيۀ ۳۶ سورۀ مباركۀ «يوسف» است كه خداوند سبحان فرموده است: «وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيٰانِ قٰالَ أَحَدُهُمٰآ اِنّى أَرٰانى أَعْصِرُ خَمْرًا».

بديهى است كه خمر فشرده نمى‏شود؛ آنچه فشرده مى‏شود انگور است كه بعد به شراب (خمر) تبديل مى‏شود. بنابراين اعتبار فعل «عصر»خمرى است كه بعداً صورت مى‏پذيرد. اكنون ببينيم مجاز مورد نظر در ترجمه‏ها لحاظ شده است يا خير.

 

من در خواب ديدمى كه انگور ميافشردم... (الهى‏قمشه‏اى)

«من خويشتن را [به خواب]ديدم كه [انگور براى]شراب مى‏فشارم» (فولادوند)

من (در خواب) خودم را مى‏ديدم كه انگور (براى ساختن شراب) مى‏فشارم (مشكينى)

«من در خواب ديدم كه (انگور براى) شراب مى فشارم» (مكارم)

 

I dreamed that I was pressing grapes (Arberry)

"I dreamed I was pressingwine." (Irving)

I dreamed that I was pressing wine. (Pickthall)

"I see myself(in a dream )pressing wine." (Yusuf Ali)

 

ترجمۀ الهى قمشه‏اى در برگيرندۀمجاز مورد نظر نيست. فشردن انگوردلالت بر درست كردن خمر نمى‏كند. ترجمه‏هاى فولادوند، مشكينى و مكارم ضمن انتقال معنا، حامل مجاز نيز هستند. آربرى همان كار الهى قمشه‏اى را كرده است؛ معادل‏هايى را كه ايروينگ، پيكتال و يوسف‏على ارائه داده‏اندpressing wine) ) ترجمۀ لفظ به لفظ است و «أَعْصِرُ خَمْرًا» را افاده نمى‏كند.

۷- اطلاق محل وارد بر اسم

همچون تعبير قدرت از واژۀ «يد»؛ تعبير عقل و خرد از واژۀ «قلب» و تعبير افراد و انسانها از واژۀ «قريه» در فرمودۀ خداوند به ترتيب در آيات ۱، ۱۷۹ و ۸۲ سوره‏هاى «ملك»، «اعراف» و «يوسف».

با توجه به اين نكتۀ بلاغى، ببينيم بازتاب آن در برگردان‏هاى فارسى و انگليسى وجود دارد يا خير.

«... بِيَدِهِ الْمُلْكُ...»

 

سلطنت ملك هستى به دست قدرت اوست (الهى‏قمشه‏اى)

آنكه فرمانروايى به دست اوست (فولادوند)

خدايى كه مالكيت حقيقى وحاكميت بر جهان هستى در دست (قدرت) اوست (مشكينى)

كسى كه حكومت جهان هستى به دست اوست (مكارم)

 

in whose hand is the kingdom (Arberry)

in whose hands there rests control (Irving)

in whose hand is the Sovereignty (Pickthall)

in whose hands is Dominion (Yusuf Ali)

 

همان طورى كه ملاحظه مى‏كنيد، در ترجمۀ فارسى، مجاز به كار بسته به نحو شايسته با معادل پوياى «قدرت و حاكميت»جايگزين شده است. در انگليسى، معادل حقيقى واژۀ hand)) ارائه شده است كه جاى تأمل دارد.

حال ببينيم در مورد واژۀ مجازى «قلوب»چه معادل‏هايى پيشنهاد شده است.

«وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ كَثيرًا مِنَ الْجِنِّ وَ الاْنِْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ يَفْقَهوُنَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لاٰ يُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ يَسْمَعُونَ بِهٰآ أُولئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْغٰافِلُونَ».

 

چه آنكه آنها را دلهايى است بى ادراك و معرفت ... (الهى‏قمشه‏اى)

... [چرا كه]دلهايى دارند كه با آن] حقايق را]دريافت نمى‏كنند، (فولادوند)

زيرا كه دلها دارند ولى (حقايق را) بدان نمى‏فهمند، (مشكينى)

آنها دلها[=عقلها]يى دارند كه با آن (انديشه نمى‏كنند، و) نمى‏فهمند (مكارم)

 

they have hearts, but understand not with them (Arberry)

they have hearts they do not understand with (Irving)

 having hearts wherewith they understand not (Pickthall)

They have hearts wherewith they understand not (Yusuf Ali)

 

ملاحظه مى‏شود كه بجز ترجمۀ مكارم كه در آن پس از ذكر واژۀ دلها، بين دو قلاب كلمۀ عقل به عنوان معادل قلوب آورده شده است، هيچ يك از ترجمه‏ها معناى مجازى را به كار نبرده‏اند.

مورد سوم (يوسف ، ۸۲) را ببينيم كه براى جمله‏وارۀ «وَ اسْأَلِ الْقَرْيَةَ» چه معادل‏هايى ارائه شده است. «وَ اسْأَلِ الْقَرْيَةَ الَّتى كُنّٰا فيهٰا وَ الْعيرَ الَّتى أَقْبَلْنٰا فيهٰا وَ اِنّٰا لَصٰادِقُونَ»

 

و از آن شهر كه ما در آن بوديم حقيقت را جويا شو... (الهى‏قمشه‏اى)

و از] مردم]شهرى كه در آن بوديم جويا شو... (فولادوند)

و از آن مجتمعى كه ما در آن بوديم (مردم مصر) بپرس (مشكينى)

(و اگر اطمينان ندارى،) از آن شهر كه در آن بوديم سؤال كن (مكارم)

 

Enquire of the city wherein we were,.. (Arberry)

Ask the town's folkwhere we have beenand the caravan...(Irving)

Ask the township where we were,... (Pickthall)

Ask at the town where we have been...(Yusuf Ali)

 

در ترجمۀ فارسى، بجز فولادوند، كه با استفاده از دو قلاب واژۀ (مردم) را ارائه داده است، معادل‏هاى مترجمان ديگر، معناى هدف (مجاز) را به خوانندگان عرضه نكرده‏اند. ترجمه‏هاى انگليسى نيز، بجز ترجمۀ ايروينگ معناى حقيقى «وَ اسْأَلِ الْقَرْيَةَ» را به كار گرفته‏اند. مترجمانى كه حذف واژۀ «اهل» را در نظر نگرفته‏اند از اين نكته غفلت كرده‏اند كه فعل «اِسْأَلْ» در تحليل مؤلفه‏اى مفعول جاندار مى‏پذيرد.

۸- ناميدن شى‏ء به اسم آلت

مانند«وَ اجْعَلْ لى لِسٰانَ صِدْقٍ فِى الْآخِرينَ» (شعراء، ۸۴) كه مفهوم مجازى «لِسٰانَ صِدْقٍ» ثناى نيك و ذكر خير است. حال به ترجمۀ فارسى و انگليسى اين بخش از آيه توجه كنيد:

 

 و نامم بر زبان اقوام آتيه و سخنم دلپذير گردان (الهى‏قمشه‏اى)

و براى من در [ميان]آيندگان آوازۀ نيكو گذار (فولادوند)

و براى من نام و ياد نيك و زبانى راستگو و دعوت كننده‏اى راستين، در ميان آيندگان قرار ده. (مشكينى)

و براى من در ميان امتهاى آينده زبان صدق (و ذكر خيرى) قرار ده (مكارم)

 

... and appoint me a tongue of truthfulness among the others (Arberry)

Grant me a truthful reputation among later men (Irving)

And give unto me a good report in later generations (Pickthall)

Grant me honorable mention on the tongue of truth among the latest (generations) (Yusuf Ali)

 

معادل‏هايى كهواژۀ «لسان»را حقيقى گرفته‏اند، خواننده را در فهم و درك موضوع مورد نظر نه تنها يارى نمى‏دهند، بلكه از رسيدن به مراد الهى دور مى‏كنند. ارائۀ «زبان» يا «tongue» به عنوان معادل براى«لسان»باعث مى‏شود كه مترجم در ارائۀ معادل جانشين براى واژۀ «صدق» همان معناى حقيقى (راستگو) (truthful)را منعكس كند.

۹- ناميدن شى‏ء به نام ضدّ آن

مانند آيۀ ۲۱ سورۀ مباركۀ آل‏عمران كه خداوند فرموده است: «اِنَّ الَّذينَ يَكْفُرُونَ بِآيٰاتِ اللّٰهِ وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيّنَ بِغَيْرِ حَقٍّ وَ يَقْتُلُونَ الَّذينَ يَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النّٰاسِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَليمٍ»

مفهوم«فَبَشِّرْهُمْ»مژده و بشارت نيست، چرا كه بشارت در مورد خبر خوش و مسرّت بخش به كار مى‏رود. بنابراين، مراد الهى در اينجا خبر بد دادن است و آن را نوعى هشدار مى‏توان در نظر گرفت. دادن معادل بشارت با توجه به گروه‏واژۀ «عَذٰابٍ أَليمٍ» (كيفرى دردناك) منطقى به نظر نمى‏رسد.

 

... اى پيغمبر آنها را به عذاب سخت دردناك بشارت ده (الهى‏قمشه‏اى)

... آنان را از عذابى دردناك خبر ده. (فولادوند)

... آنها را به عذابى دردناك بشارت ده (مشكينى)

... به كيفر دردناك (الهى) بشارت ده! (مكارم)

 

 ...do thou give them the good tidings of a painful chastisement (Arberry)

... announce painful torment... (Irving)

... promise them a painful doom.(Pickthall)

announce to them a grievous penalty(Yusuf Ali)

 

ارائۀ معادل «tidingsgood» با «painful chastisement» سنخيت و ارتباط منطقى ندارد. دليل اين معضل رمزگشايى نادرست مترجم و پافشارى در ترجمۀ لفظ به لفظ مبتنى بر تفكر روساخت‏نگرانه است.

صنعت بلاغى در اين آيه و آيۀ ۴۹ سورۀ مباركۀ «دُخان»، استعارۀ تهكُّميه و تمليحيه است كه از اقسام استعارۀ عناديه است. در اين نوع استعاره، متكلم واژه يا گروه‏واژه‏اى را استعمال مى‏كند كه در ضد و نقيض چيزى به كار برده مى‏شود. مفهوم حقيقى «بشّر» خبر خوش دادن است، ولى در اينجا مفهوم ضمنى (استعارى) آن «انذار» است كه ضد بشارت و مژده دادن است. «فَبَشِّرْهُمْ»براى انذار كه نقيض آن است استعاره شده و در جنس آن داخل شده است و به صورت استهزا كاركرد معنايى پيدا كرده است. نظير اين مورد كاربرد جمله‏وارۀ «أَنْتَ الْعَزيزُ الْكَريمُ» در اين آيه است كه خداوند فرموده است: «ذُقْ اِنَّكَ أَنْتَ الْعَزيزُ الْكَريمُ».

در اين آيه تكريم و تمجيدى صورت نگرفته، بر عكس، نكوهش و تحقير كه عين حقيقت است، انجام شده است. احتمال معنايى ديگرى هم وجود دارد. مفهوم«أَنْتَ الْعَزيزُ الْكَريمُ»شايد عزيز و كريم بودن در دنياى مادى باشد. ولى به هر حال معناى هدف در اينجا مفهوم حقيقى قدرتمند و محترم بودن را انتقال نمى‏دهد. حال ببينيم در برگردان فارسى و انگليسى اين جمله‏واره چه معادل‏هايى جايگزين شده است.

 

(و به استهزاء به وى گويند) عذاب دوزخ را بچش كه تو بسيار (نزد خود) عزيز و گرامى هستى (الهى‏قمشه‏اى)

بچش كه تو همان ارجمند بزرگوارى! (فولادوند)

(و بگوييد) بچش كه حقا تو همان قدرتمند گرامى هستى! (مشكينى)

(به او گفته مى شود) بچش كه (به پندار خود) بسيار قدرتمند و محترم بودى (مكارم)

 

Taste! Surely thou art the mighty, the noble (Arberry)

 Taste it, you were such a powerful noble! (Irving)

(Saying): Taste! Lo! Thou wast forsooth and mighty, the noble! (Pickthall)

Taste thou (this). Truly wast thou mighty full of honor! (Yusuf Ali)

 

در ترجمه‏هاى فوق، نوعى طعنه و استهزا احساس مى‏شود، ولى قدرتمند و محترم بودن در دنياى مادى (زمانى كه آن شخص حيات دنيوى را سپرى مى‏كرد) را در ترجمه‏هاى مكارم، ايروينگ، پيكتال و يوسف على مى‏توان ديد.

۱۰- اطلاق فعل در حالى كه مراد قُرب وقوع (نزديك شدن)باشد

مانند نزديك به منقضى شدن عدّه در آيۀ ۲ سورۀ مباركۀ طلاق كه خداوند سبحان مى‏فرمايد:«فَاِذٰا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ...»حال ببينيم ترجمه‏هاى زير تا چه حد اين مورد را لحاظ كرده‏اند.

 

آنگاه كه مدت عدّه را به پايان رسانند باز بنكويى نگاهشان داريد ... (الهى‏قمشه‏اى)

پس چون عدّۀ آنان به سر رسيد [يا]به شايستگى نگاهشان داريد .... (فولادوند)

و چون (زن‏هاى مطلّقه) به آخر مدت عدّه نزديك شدند پس آنها را (با رجوع به زوجيت) به نيكى (و عمل به وظايف همسرى) نگه داريد (مشكينى)

و چون عدّۀ آنها سرآمد، آنها را به طرز شايسته‏اى نگه داريد (مكارم)

 

Then, when they have reached their term, retain them honourably,..(Arberry)

Thus whenever women reach their deadline, hold on to them in decency (Irving)

Then, when they have reached their term, take them back in kindness (Pickthall)

Thus when they fulfill their termappointed, either take them back on equitable terms (Yusuf Ali)

 

همان طور كه ملاحظه مى‏كنيد، ترجمۀ مشكينى به تفسير شباهت بيشترى دارد تا ترجمه؛ هرچند معنا رسانده شده ولى مترجم از حدود ترجمه عدول كرده است. در ترجمۀ ايروينگ، واژۀ «deadline»به عنوان معادل براى«بَلَغْنَ»مناسب به نظر نمى‏رسد. معادل‏هاى انگليسى ديگر هيچ كدام مفهوم واژۀ «عدّه» را به درستى ارائه نداده‏اند. به نظر مى‏رسد اين واژه كه معناى بنيادينى را در آيه انتقال مى‏دهد، به لحاظ معناى شرعى و داشتن طيف معنايى ويژۀ اسلامى، معادل‏سازى را مشكل كرده است. از اين رو واژۀ termتوضيح بين دو قلاب را مى‏طلبد.

۱۱- قلب يا قلب اسناد

قلب يا قلب اسناد نوعى جابه‏جايى واژگانى است كه از صنايع بديعى است. انگيزۀ اين عمل ايجاد حس تفكر و ژرف‏نگرى است. نمونۀ آن آيات فراوانى در قرآن كريم است؛ از جمله دو آيۀ ذيل. ضمن توجه به اين مقولۀ بلاغى، ببينيم مترجمان چگونه اين مهم را به سرانجام رسانده‏اند. «وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلاً مِنْ قَبْلِكَ وَ جَعَلْنٰا لَهُمْ أَزْوٰاجًا وَ ذُرِّيَّةً وَ مٰا كٰانَ لِرَسُولٍ أَنْ يَأْتِىَ بِآيَةٍ اِلاّٰ بِاِذْنِ اللّٰهِ لِكُلِّ أَجَلٍ كِتٰابٌ» (رعد، ۳۸). قلبى كه در اين بخش از آيه صورت گرفته (لِكُلِّ أَجَلٍ كِتٰابٌ) اين گونه است: «لكلّ كتاب اجل».

 

... كه هر امرى را وقتى معيّن مرقوم است (الهى‏قمشه‏اى)

...براى هر زمانى كتابى است. (فولادوند)

... براى هر وقتى (طبق اقتضاى حكمت) نوشته و حكمى مقرر است (پس غير خدا هرچند پيامبر نمى‏تواند هر زمان كه بخواهد معجزه بياورد) (مشكينى)

...هر زمانى نوشته‏اى دارد (و براى هر كارى، موعدى مقرّر است)! (مكارم)

 

every term has a Book (appointment) (Arberry)

for each period there is something written (down) (Irving)

for everything there is a time prescribed. (Pickthall)

for each period is an appointment. (Yusuf Ali)

 

ترجمۀ فولادوندبيشتر شكل‏گراست تا معنامدار. برگردان مشكينى را على‏رغم افادۀ معنا نمى‏توان ترجمه پنداشت، چرا كه بيشتر به تفسير مى‏ماند تا ترجمه. در ترجمۀ مكارم، جمله‏وارۀ خارج پرانتز لفظ به لفظ برگردانده شده و در زبان فارسى خوانش شيوايى از آن به دست نمى‏آيد.

قلب در زبان انگليسى كاربرد دارد، ولى نه به اين شكل و محتوا. در زبان انگليسى (inversion)اصطلاحى است كه در تحليل دستورى به كار مى‏رود كه در آن فرايند يا تغيير نحوى به گونه‏اى است كه توالى سازه‏ها نسبت به هم واژگون مى گردند . (كريستال، ص ۱۶۴). اين حالت تأكيد و تنوع ساختارى به ويژه براى تبديل جملات به حالت پرسشى به كار گرفته مى‏شود. بدين جهت، معادل‏سازى پويا براى قلب با اين مفهوم و هدف مشكل و در مواردى غير طبيعى به نظر مى‏رسد؛ لذا ترجمه‏هاى انگليسى بجز ترجمۀ شكل‏گراى آربرى بيشتر معنا-مدارند.

نمونۀ ديگر، آيۀ ۲۰ سورۀ مباركۀ «احقاف» است كه خداوند سبحان مى‏فرمايد: «وَيَوْمَ يُعْرَضُ الَّذينَ كَفَرُوا عَلَى النّٰارِ أَذْهَبْتُمْ طَيِّبٰاتِكُمْ فى حَيٰاتِكُمُ الدُّنْيٰا وَ اسْتَمْتَعْتُمْ بِهٰا فَالْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذٰابَ الْهُونِ بِمٰا كُنْتُمْ تَسْتَكْبِرُونَ فِى الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ بِمٰا كُنْتُمْ تَفْسُقُونَ» در اين بخش از آيه «وَ يَوْمَ يُعْرَضُ الَّذينَ كَفَرُوا عَلَى النّٰارِ» در واقع «تعرض النار عليهم» است زيرا كه معروض‏عليه آن است كه اختيار داشته باشد. با توجه به كاركرد معنايى فعل «عرض»در اين آيه و به لحاظ اينكه كفار اختيارى از خود ندارند، آتش آنان را فرا مى‏گيرد. حال ببينيم در ترجمه‏هاى فارسى و انگليسى چگونه اين مقوله انعكاس يافته است.

 

و روزى كه كافران را بر آتش دوزخ متوجه سازند ... (الهى‏قمشه‏اى)

و آن روز كه آنهايى را كه كفر ورزيده‏اند، بر آتش عرضه مى‏دارند.... (فولادوند)

و روزى كه كافران بر آتش عرضه مى‏شوند... (مشكينى)

آن روز كه كافران را بر آتش عرضه مى‏كنند... (مكارم)

 

Upon the day when the unbelievers are exposed to the Fire:(Arberry)

On the day when those who disbelieve are exposed to the Fire (Irving)

And on the day when those who disbelieve are exposed to the Fire (Pickthall)

And on the Day that the Unbelievers will be placed before the Fire (YusufAli)

 

 ترجمه‏هاى شكل‏محور فارسى و انگليسى، كافران را اول و سپس آتش را به تبع متن عربى آورده‏اند. اين رويكرد ناشى از غفلت مترجمان از اين گونه مقولات نحوى-بلاغى و حاكى از پيوستگى آنها به متن اصلى و وفادارى به سبك زبان مبدأ است.

۱۲- اطلاق مصدر بر مفعول

مانند گروه‏واژۀ«صُنْعَ اللّه‏ِ»از آيۀ ۸۸ سورۀ مباركۀ«نمل»، به معناى «مصنوع اللّه‏» به مفهوم «ساخته شدۀ پروردگار». براى پى‏بردن به معناى هدف اين گروه‏واژه در آيۀ مذكور دقت كنيد: «وَ تَرَى الْجِبٰالَ تَحْسَبُهٰا جٰامِدَةً وَ هِىَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحٰابِ صُنْعَ اللّٰهِ الَّذى أَتْقَنَ كُلَّ شَىْ‏ءٍ اِنَّهُ خَبيرٌ بِمٰا تَفْعَلُونَ».

در اين آيه علاوه بر مفهوم گروه‏واژۀ «صُنْعَ اللّٰهِ»، معناى واژۀ «جٰامِد» در ترجمه‏هاى زير بررسى مى‏شود.

 

... جامد و ساكن ... صنع خداست.... (الهى‏قمشه‏اى)

... بى‏حركتند... [اين]صُنعِ خدايى است كه... (فولادوند)

... ساكن و جامدند .... (اين كار) صنع خداوندى است كه ... (مشكينى)

... ساكن و جامد ....اين صنع و آفرينش خداوندى است كه... (مكارم)

 

 ... fixed, ... God's Handiwork, (Arberry)

... were solid,... the handwork of God(Irving)

... solid... the doing of Allah (Pickthall)

... firmly fixed... the artistry of Allah (Yusuf Ali)

 

معادل واژۀ «جامد» در ترجمه‏هاى فارسى «جامد و ساكن و بى‏حركت» و در انگليسى (fixed)و (solid)ارائه شده است. كاربرد جامد و ساكن، امكان خلط معنايى را فراهم مى‏كند، چرا كه جامد متحرك و يا ساكن غير جامد هم وجود دارد. از سويى، براى معناى بلاغى گروه‏واژه «صُنع اللّه‏» بجز ترجمۀ مكارم در ترجمه‏هاى ديگر معادل‏سازى مناسبى انجام نشده است.

۱۳- اطلاق صيغۀ فعيل بر معناى مفعول

 مانند آيۀ ۵۵ سورۀ شريفۀ «فرقان». خداوند در پايان آيه مى فرمايد: «...وَ كٰانَ الْكٰافِرُ عَلٰى رَبِّه ظَهيرًا». معناى حقيقى«ظهير» پشتيبان و يارى‏رسان است. مفهوم مجازى واژۀ مذكور خلاف معناى حقيقى است و بيشتر معناى يار و ياور ضد كلمۀ ما قبل را مى‏رساند (همپالگى شيطان). حال ببينيم در ترجمه‏هاى زير چه معادل‏هايى براى اين واژه پيشنهاد شده است.

 

... و كافرند و پشت به امر پروردگار خود مى‏كنند (الهى‏قمشه‏اى)

... و كافر همواره در برابر پروردگار خود همپشت] شيطان]است. (فولادوند)

... و كافر همواره بر ضدّ پروردگار خود پشتيبان (شيطان و دشمنان خدا) است. (مشكينى)

... و كافران هميشه در برابر پروردگارشان (در طريق كفر) پشتيبان يكديگرند. (مكارم)

 

and the unbeliever is ever a partisan against his Lord (Arberry)

The disbeliever will be a backerfor anythingagainst his Lord! (Irving)

The disbeliever was ever a partisan against his Lord. ( Pickthall)

and the Misbeliever is ahelper(of Evil), against his own Lord! (Yusuf Ali)

 

در ترجمه‏هاى فارسى بين سه مورد اول و مورد چهارم از نظر مفهوم پايه‏اى وحدت معنايى وجود ندارد. در ترجمه‏هاى انگليسى واژۀ partisan)) را دقيقاً نمى‏توان معادلى براى ظهير دانست. از جهتى، براى كلمه«كافر»سه معادل ناهمگن يعنى (disbeliever) (unbeliever,) و (Misbeliever) ارائه شده كه جاى بحث دارد. به طور كلى (unbeliever) به معناى بى‏اعتقاد، بى‏ايمان، (disbeliever) به مفهوم مرتد ناشى از باور اشتباه، و Misbeliever)) به معناى معتقد دروغين و بدعت‏گذار است.

۱۴- اطلاق مفرد بر جمع

مانند واژۀ انسان در سورۀ مباركۀ عصر آيۀ ۲. خداوند مى فرمايد:

«اِنَّ الاِْنْسٰانَ لَفى خُسْرٍ»كه مراد در اينجا«انسانها»است. با عنايت به معناى مجازى مورد نظر و انتقال از روساخت مفرد به ژرف‏ساخت جمع و فراگير، ببينيم معادل‏هاى پيشنهادى تا چه ميزان حوزۀ گسترده و فراگيرى را شامل مى‏شود.

 

كه انسان همه در خسارت و زيان است (الهى‏قمشه‏اى)

 كه واقعاً انسان دستخوش زيان است (فولادوند)

مسلماً انسان (به لحاظ رو به نقصان و زوال بودن عمر او، و غلبه هوى و شيطان بر او) در زيان است، (مشكينى)

كه انسانها همه در زيانند (مكارم)

 

Surely Man is in the way of loss (Arberry)

Everyman is indeed at a loss(Irving)

Lo! man is in a state of loss, (Pickthall)

Verily Man is in loss, (Yusuf Ali)

 

مفهوم كلى معادل «انسان»به صورت جمع ترجمه شده است،هرچند كه پيكتال مفرد فرض كرده است. ترجمۀ مشكينى بيشتر به تفسير مى‏ماند.

اكنون به مورد مشابه ديگرى دقت كنيد. در آيۀ ۱۹ سورۀ مباركۀ «معارج» خداوند مى‏فرمايد:«اِنَّ الاِْنْسٰانَ خُلِقَ هَلُوعًا»

 

كه انسان مخلوقى طبعاً سخت حريص و بى‏صبر است (الهى‏قمشه‏اى)

به راستى كه انسان سخت آزمند[ و بى‏تاب]خلق شده است.(فولادوند)

حقّا كه انسان به غايت حريص و كم طاقت آفريده شده. (مشكينى)

به يقين انسان حريص و كم‏طاقت آفريده شده است، (مكارم)

 

Surely man was created fretful (Arberry)

Man has been created restless (Irving)

Lo! man was created anxious (Pickthall)

Truly man wascreated very impatient (Yusuf Ali)

 

(هلوعاً صفة مشتقة من الهلع بفتحتين و هو شدّة الحرص. الجزوع عند الشّر، المنوع عند الخير) با توجه به مؤلفه‏هاى معنايى واژۀ «هلوع»كليۀ معادل‏هاى انگليسى، نامناسب به نظر مى‏رسند. در ضمن، واژۀ «انسان»به صورت جمع معادل‏سازى نشده است. دليل سياقى در همين سوره، آيۀ ۲۲ وجود گروه‏واژۀ «اِلاَّ الْمُصَلّينَ»است.

۱۵- اطلاق جمع بر مفرد

در بعضى آيه‏هاى قرآن كريم، ضماير به عنوان اسم‏هاى جمع استفاده شده‏اند كه از نظر روساخت جمع هستند ولى از ژرف‏ساخت آنها نقش مفرد به ذهن مخاطب متبادر مى‏شود. به عنوان مثال در آيۀ ۹۹ از سورۀ مباركۀ «مؤمنون»خداوند فرموده:«حَتّى اِذٰا جٰآءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قٰالَ رَبِّ ارْجِعُونِ».

مفهوم واقعى «ارجعون»،«ارجعنى»است. اكنون ببينيم نمودى از اين مقوله در ترجمه‏ها آمده است؟

 

تا آن گاه كه وقت مرگ هر يك فرا رسد در آن حال آگاه و نادم شده و گويد: بارالها مرا به دنيا بازگردان (الهى‏قمشه‏اى)

تا آن گاه كه مرگ يكى از ايشان فرا رسد، مى‏گويد: پروردگارا مرا باز گردانيد (فولادوند)

(آنها در شرّ و كفر به سر مى‏برند) تا آن گاه كه مرگ يكى از آنان فرا رسد (در قبضۀ فرشتگان خداوند) گويد: پروردگارا مرا باز گردانيد (مشكينى)

(آنها هم‏چنان به راه غلط خود ادامه مى‏دهند) تا زمانى كه مرگ يكى از آنها فرا رسد، مى‏گويد: پروردگار من! مرا بازگردانيد (مكارم)

 

till, when death comes to one of them, he says, My Lord, return me (Arberry)

since whenever death comes to any one of them, he says: "My Lord , send me back." (Irving)

until, when death cometh unto one of them, he said: My lord! Send me back: (Pickthall)

Until when death comes to one of them, he says "O my Lord! Send me back." (Yusuf Ali)

 

به كار بردن ضمير مفرد«مرا»در فارسى و ضمير مفعولى meدر انگليسى همراه با فعل به عنوان معادلى براى «ارجعون» نشان دهندۀ توجه مترجم به ژرف‏ساخت جمله است.

۱۶- اطلاق ماضى بر مستقبل

اين عمل به سبب تحقق وقوع آن صورت مى‏پذيرد. به عنوان مثال فعل «أتىَ» گذشته است، ولى به دليل«فَلاٰ تَسْتَعْجِلُوهُ» آينده معنا مى‏شود. اين فعل از نظر روساخت گذشته است، ولى ژرف‏ساخت آن تحقيقاً آينده است. به تعبيرى «فَلاٰ تَسْتَعْجِلُوهُ» معناى قيامت را انتقال مى‏دهد. حال ضمن توجه به ساختار و بافتار آيه و همچنين معناى واقعى جمله‏وارۀ «أَتٰى أَمْرُ اللّٰهِ» ، ترجمه‏هاى ذيل را بررسى مى‏كنيم:

«أَتٰى أَمْرُ اللّٰهِ فَلاٰ تَسْتَعْجِلُوهُ سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰالٰى عَمّٰا يُشْرِكُونَ» (نحل ، ۱)

 

فرمان خدا بزودى فرا مى‏رسد.... (الهى‏قمشه‏اى)

[هان]امر خدا در رسيد، (فولادوند)

فرمان خدا (دربارۀ پيروزى اسلام و عذاب مشركان) فرا رسيد (مشكينى)

فرمان خدا (براى مجازات مشركان و مجرمان،) فرا رسيده است (مكارم)

 

God's Command comes(Arberry)

God's command is coming (Irving)

The commandment of Allah will come to pass, (Pickthall)

(Inevitable) cometh (to pass) the Command of Allah (Yusuf Ali)

 

تمام ترجمه‏هاى فوق به سبب توجه بهفرايند تبديل فعل گذشته به آينده موفق بوده‏اند، ولى «أَمْرُ اللّٰهِ» را حقيقى معادل‏سازى كرده‏اند.

نمونۀ ديگر، اطلاق ماضى بر مستقبل است كه در سورۀ مباركۀ زمر، آيۀ ۶۸ مى‏توان ملاحظه كرد. فعل«نُفِخَ»در زبان عربى ماضى است، ولى در اين آيه به لحاظ دلالت سياقى (قرينۀ برونى واگردان) و اشاره به روز رستاخيز، آينده تلقى مى‏شود.

پس از توجه به مفهوم كلى آيه و درك مراد كلام، به مفهوم«نفخ» و چگونگى بازتاب آن در ترجمه‏هاى زير توجه كنيد. «وَ نُفِخَ فِى الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِى السَّمٰاوٰاتِ وَ مَنْ فِى الْأَرْضِ‏اِلاّ مَنْ شٰآءَ اللّٰهُ ثُمَّ نُفِخَ فيهِ أُخْرٰى فَاِذٰا هُمْ قِيٰامٌ يَنْظُرُونَ»

 

و صيحه صور (اسرافيل) بدمد ... (الهى‏قمشه‏اى)

و در صور دميده مى‏شود (فولادوند)

و در صور (به نخستين نفخه) دميده شود، ... (مشكينى)

و در «صور» دميده مى‏شود،... (مكارم)

 

For the Trumpet shall be blown,.. (Arberry)

The Trumpet will besounded (Irving)

And the trumpet is blown, ... (Pickthall)

The Trumpet will (just) be sounded,... (Yusuf Ali)

 

صرف نظر از گزينش معادل براى فعل«نُفِخَ»، استفاده از فعل مستقبل در كليۀ ترجمه‏ها بجا و شايسته به نظر مى‏رسد.

۱۷- اطلاق مستقبل بر ماضى

اين كاربرد مجازى براى اينكه دوام و استمرار را معنا دهد استفاده مى‏شود. كاربرد اين مقوله گوياى اين مطلب است كه انگار فعل واقع شده و استمرار يافته است. نمونۀ آن آيۀ ۴۴ سورۀ مباركۀ بقره است كه خداوند سبحان فرموده است: «أَتَأْمُرُونَ النّٰاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتٰابَ أَفَلاٰ تَعْقِلُونَ».

فعل «أَتَأْمُرُونَ» از نظر دستورى زمان آن آينده است، ولى به دلالت سياقى زمان گذشتۀ استمرارى را يادآور مى‏شود. به ترجمه‏هاى اين بخش از آيه توجه كنيد:

 

چگونه شما كه مردم را به نيكوكارى دستور مى‏دهيد خود فراموش مى‏كنيد... (الهى‏قمشه‏اى)

آيا مردم را به نيكى فرمان مى‏دهيد و خود را فراموش مى‏كنيد (فولادوند)

آيا مردم را به نيكى فرمان مى‏دهيد و خود را فراموش مى كنيد (مشكينى)

آيا مردم را به نيكى (و ايمان به پيامبرى كه صفات او آشكارا در تورات آمده) دعوت مى‏كنيد، اما خودتان را فراموش مى‏نماييد (مكارم)

 

Will you bid others to piety, and forget yourselves (Arberry)

Are you ordering people to be virtuous while forgetting it yourselves (Irving)

Enjoin ye righteousness upon mankind while ye yourselves forget (to practise it) )Pickthall)

Do ye enjoin right conduct on the people, and forget (to practice it) yourselves,) Yusuf Ali)

 

از نظر انتقال مستقبل به ماضى، كوششى ملاحظه نمى‏شود.

۱۸- اطلاق خبر بر طلب (خواه امر باشد خواه نهى)

به نمونۀ اين صنعت در آيۀ ۲۷۲ از سورۀ شريفۀ بقره توجه كنيد كه خداوند سبحان فرموده است: «وَ مٰا تُنْفِقُونَ اِلاَّ ابْتِغٰآءَ وَجْهِ اللّٰهِ» يعنى «لاتنفقوا الا ابتغاء وجه اللّه‏» [و جز در راه رضاى خدا انفاق نكنيد]. اكنون به ترجمۀ اين مقوله در زبانهاى فارسى و انگليسى دقت كنيد.

 

و نبايست انفاق كنيد جز در راه رضاى خدا (الهى‏قمشه‏اى)

و[لى]جز براى طلب خشنودى خدا انفاق مكنيد (فولادوند)

و جز براى طلب رضاى خدا انفاق نمى‏كنيد (مشكينى)

(ولى) جز براى رضاى خدا، انفاق نكنيد! (مكارم)

 

then you are expending, for being desirous only of God's face (Arberry)

and whatever you spend is only through a craving to see God's face (Irving)

when ye spend not save in search of Allah's Countenance (Pickthall)

and ye shall only do so seeking the "Face" of Allah (Yusuf Ali)

 

در ترجمه‏هاى فارسى جمله‏وارۀ«ما تنفقون» به «لاتنفقوا» معادل و همسان‏سازى شده است و حالت نهى در همۀ جملات مشاهده مى‏شود. ترجمه‏هاى انگليسى علاوه اشكالات معادل‏سازى واژگانى به خصوص براى گروه‏واژۀ «وجه اللّه‏»و «لاتنفقون»را در متن منعكس نكرده‏اند.

۱۹- استعاره

استعاره از مهم‏ترين و متداول‏ترين صنايع بيانى است كه در آن چيزى، پندارى، كُنشى و يا شخصى ذكر مى‏شود و معمولاً به چيزى يا پندار يا كنش ديگرى اشاره دارد. از اين رو كيفيت مشتركى را بين آن دو القا مى‏كند. در استعاره اين شباهت غالباً نوعى همسانى خيالى است تا شباهتى كه مستقيماً با مقايسه عنوان شده باشد. در استعاره جزء حقيقى اصلى مستعارلهtenor) ) و جزء ثانوى مجازى مستعارمنهvehicle) ) ناميده مى‏شود (فيروزمند، ص ۲۴۱). از نمونه‏هاى برجستۀ استعاره، آيه ۲۴ از سورۀ مباركۀ «اسراء» است كه خداوند سبحان مى‏فرمايد: «وَ اخْفِضْ لَهُمٰا جَنٰاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُمٰا كَمٰا رَبَّيٰانى صَغيرًا»

در اينجا منظور امر كردن به فرزند است كه چگونه از روى مهر و محبت در برابر والدين سر فرود آورد. در اينجا واژۀ «جانب»براى كوچك كردن به عاريت گرفته شده، سپس براى «جناح» استعاره شده و تقدير نزديك به استعاره چنين است: «و اخفض لهما جانب الذل»، به اين مفهوم كه پهلوى خود را از روى كوچكى براى پدر و مادرت پايين بياور. «جناح الذل»، ذلت در اينجا آن ذلتى است كه تو را نزد خداوند ارجمند و صاحب منزلت مى‏سازد. هدف كاربرد استعاره در اين آيۀ شريفه مرئى ساختن چيزى است كه غير مرئى است تا بدين وسيله بيان بليغى ارائه گردد. در اين استعاره به لحاظ نياز به لفظ بليغ‏تر، واژۀ «جناح» به جهت گيرايى و مناسبت معنايى به عاريت گرفته شده، پايين آوردنى كه چسبيدن به زمين را مؤلفه‏هاى معنايى «جانب» انتقال نمى‏دهند. ترجمۀ اين آيه و چگونگى معادل‏سازى و به كارگيرى استعاره را ملاحظه كنيد:

 

و هميشه پر و بال تواضع و تكريم را با كمال مهربانى نزدشان بگستران .... (الهى‏قمشه‏اى)

و از سر مهربانى، بال فروتنى بر آنان بگستر (فولادوند)

و از روى مهربانى در برابر آنها بالهاى خضوع و ذلّت فرود آر، (مشكينى)

و بالهاى تواضع خويش را از محبت و لطف، در برابر آنان فرود آر! (مكارم)

 

and lower to them the wing of humbleness out of mercy (Arberry)

protect them carefully from outsiders (Irving)

And lower unto them the wing of submission through mercy, (Pickthall)

And, out of kindness, lower to themthe wing of humility, (Yusuf Ali)

 

ترجمۀ انگليسى ايروينگ معناى آيه را افاده نمى‏كند .ضمناً، مفهوم بلاغى«وَ اخْفِضْ لَهُمٰا جَنٰاحَ الذُّلِّ»در ترجمۀ انگليسى اعمال نشده است.

نمونۀ ديگرى از استعاره، آيۀ ۴ سورۀ مباركۀ «زُخرُف» است كه خداوند مى‏فرمايد: «وَ اِنَّهُ فى أُمِّ الْكِتٰابِ لَدَيْنٰا لَعَلِىٌّ حَكيمٌ». در اين آيۀ شريفه استعاره به كار رفته است. حقيقت استعاره اين است كه كلمه از چيزى كه به آن معروف است به چيزى كه به آن معروف نيست به عاريت گرفته شود. حكمت آن اظهار مخفى و توضيح ظاهرى است كه آنچنان روشن و شفاف نيست (سيوطى، ج۲، ص ۱۴۵). اظهار مخفى «وَ اِنَّهُ فى أُمِّ الْكِتٰابِ» در حقيقت لفظ «اُمّ»براى«اصل»عاريت گرفته شده. در اينجا تشبيه با مجاز آميخته شده و استعارۀ «اُمّ» را به وجود آورده است. افزون بر اين، هدف از اين كار مثال‏آوردن چيزى كه ديدنى نيست به چيزى است كه ديدنى هست. مخاطب در اينجا از مرحلۀ شنيدن به مرحلۀ ديدن منتقل مى‏شود. حال ببينيم مترجمان تا چه حد توانسته‏اند مخاطب خود را از مرحلۀ شنيدن به مرحلۀ ديدن انتقال دهند.

 

و همانا اين كتاب نزد ما در لوح محفوظ كه اصل كتاب آسمانى است بسى بلندپايه و محكم‏اساس است (الهى‏قمشه‏اى)

و همانا كه آن در كتاب اصلى [لوح محفوظ](فولادوند)

و حقّا اين (قرآن) در كتاب مادر (لوح محفوظ) در نزد ما والارتبه و داراى اتقان نظم، و دقت محتوا، و متانت بيان است. (مشكينى)

و آن در «امّ الكتاب»[ لوح محفوظ]نزد ما بلندپايه و استوار است! (مكارم)

 

and behold, it is in the Essence of the Book, (Arberry)

It is(comprised)in the Mother of the Book (Irving)

And Lo! in the Source of Decrees, (Pickthall)

And verily, it is in the Mother of the Book, (Yusuf Ali)

 

مترجمان فارسى گروه‏واژۀ«لوح محفوظ» را معادل پويايى براى «امّ الكتاب»ارائه داده‏اند. ولى در برگردان انگليسى ايروينگ و يوسف‏على گروه‏واژه بدون تأويل، لفظ به لفظ ترجمه شده است.

۲۰- استعارۀ معقول براى محسوس (مجرده)

قرآن اين است كه كلام مقترن به چيزى باشد كه ملايم و مناسب مستعارله است. نمونۀ آن فرمودۀ خداوند در آيۀ ۱۱۲ سورۀ شريفۀ نحل است «وَ ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً قَرْيَةً كٰانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً يَأْتيهٰا رِزْقُهٰا رَغَدًا مِنْ كُلِّ مَكٰانٍ فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللّٰهِ فَأَذٰاقَهَا اللّٰهُ لِبٰاسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ بِمٰا كٰانُوا يَصْنَعُونَ» در اينجا «لباس» براى «جوع = گرسنگى» عاريت آمده و به چيزى كه مناسب مستعارله است. «اذاقه» به جهت مبالغه در مورد درد، استفاده شده است. اثر ضرر و درد كه درك‏شدنى است به مزۀ تلخى كه آن نيز درك‏شدنى است، تشبيه گرديده و بر آن عنوان «اذاقه» نهاده شده است. حال به بخش مورد نظر و ترجمۀ آن دقت كنيد.

 

... خدا هم به موجب آن كفران و معصيت، طعم گرسنگى و بيمناكى را به آنها چشانيد (الهى‏قمشه‏اى)

 و خدا هم به سزاى آنچه انجام مى‏دادند، طعم گرسنگى و هراس را به [مردم]آن چشانيد (فولادوند)

... خداوند هم به سزاى آنچه مى‏كردند لباس گرسنگى و ترس را به آنها پوشانيد و طعم آن را به آنها چشانيد. (مشكينى)

و خداوند به خاطر اعمالى كه انجام مى‏دادند، لباس گرسنگى و ترس را بر اندامشان پوشانيد! (مكارم)

 

so God let it taste the garment of hunger and of fear, for the things that they were working (Arberry)

and God let it experience a pall of hunger and fear because of what they had been producing (Irving)

so Allah made it experience the garb of dearth and fear because of what they used to do (Pickthall)

so Allah made it taste of hunger and terror(in extremes)(closing in on it like a garment(from every side), because of the(evil)which(its people) wrought. (Yusuf Ali)

 

كاربرد استعارى«لِبٰاسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ» در زبان عربى متعارف است، ولى به‏كارگيرى اصطلاح «لباس گرسنگى و ترس» در زبان فارسى ناصواب است. اين را اصطلاحاً ترجمۀ گرته‏بردارى شده مى‏گويند، كه نه تنها بليغ نيست بلكه نامانوس و غيرطبيعى به نظر مى‏رسد.

 در ترجمۀ انگليسى، استفاده از واژگانى مانند garment, garb, pallبه عنوان معادل‏هايى براى «لباس»غير متعارف به نظر مى‏رسد. ايروينگ با به كارگيرى جمله‏وارۀ نامأنوس God let it experience a pall of hunger and fearنمى‏تواند مفهوم «لِبٰاسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ» را به انگليسى‏زبان انتقال دهد. و بالاخره، يوسف على با به كارگيرى تشبيه سعى در انتقال مفهوم داشته است، اما ملاحظه مى‏شود كه تلاش وى نيز به لحاظ اينكه با مقولۀ متن اصلى سنخيت ندارد، موفقيت‏آميز به نظر نمى‏رسد.

نمونۀ ديگر، فرمودۀ خداوند در آيۀ ۱۸۷ سورۀ مباركۀ بقره است: «أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ الصِّيٰامِ الرَّفَثُ اِلٰى نِسٰآئِكُمْ هُنَّ لِبٰاسٌ لَكُمْ وَ أَنْتُمْ لِبٰاسٌ لَهُنَّ...»

اكنون به ترجمۀ جمله‏وارۀ مشخص‏شده توجه كنيد:

 

آنان جامۀ ستر و عفاف شما، و شما نيز لباس عفت آنها هستيد .... (الهى‏قمشه‏اى)

آنان براى شما لباس هستند و شما براى آنان لباسى هستيد... (فولادوند)

آنها لباسند براى شما، و شما لباسيد براى آنها (هر يك زينت ديگرى هستيد و پوشانندۀ عيوب و حافظ از گناه او... (مشكينى)

آنها لباس شما هستند و شما لباس آنها (هر دو زينت هم و سبب حفظ يكديگريد) ... (مكارم)

 

 and you are a vestment for them... (Arberry)

they are garments foryou while you are garments for them (Irving)

They are raiment for you and ye are raiment for them... (Pickthall)

They are your garments and ye aretheir garments... (Yusuf Ali)

 

مفهوم «لباس» در ترجمۀ فارسى تعبيرى عاميانه است و معناى روشن و شفافى را افاده نمى‏كند. معادل‏هاى انگليسى (garments, raiment, vestment)مفاهيم اوليه (حقيقى) واژۀ«لباس» را انتقال مى‏دهند، ولى اينها با توجه به معناى مجازى واژۀ مورد نظر، معادل‏هاى ناصوابى به نظر مى‏رسند. مراد از «لباس»در اينجا محرميت و نزديكى عاطفى و فكرى است.

۲۱- قصد بلاغت و مبالغه

نمونۀ آن فرمودۀ خداوند در آيۀ ۶۴ سورۀ شريفۀ «مائده» است: «وَ قٰالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللّٰهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْديهِمْ وَ لُعِنُوا بِمٰا قٰالُوا بَلْ يَٰداهُ مَبْسُوطَتٰانِ يُنْفِقُ كَيْفَ يَشٰآءُ...»

مفهوم مجازى«يَدُ اللّٰهِ مَغْلُولَةٌ» به زعم قوم يهود عدم جود و كرم خداوند است؛ متعاقب آن «بَلْ يَٰداهُ مَبْسُوطَتٰانِ»آمده است كه در واقع پاسخى به كج‏انديشى آن قوم و كنايه از كرم بى‏منتهاى بارى تعالى‏است. سبب كنايه در اينجا قصد بلاغت و مبالغه است. اينك به ترجمۀ بخشهاى مشخص‏شده توجه كنيد:

 

 و يهود گفتند دست خدا بسته است ... بلكه دو دست خدا گشاده است (الهى‏قمشه‏اى)

و يهود گفتند: «دست خدا بسته‏است»... بلكه هر دو دست او گشاده است (فولادوند)

و يهود گفتند: دست خدا در بند است... بلكه هر دو دست (قدرت) او همواره باز است و قدرت كاملۀ او هميشه محفوظ است (احكام و شرايع را نسخ مى كند و نسبت به دوستان و دشمنان، در دنيا و در آخرت) (مشكينى)

و يهود گفتند: «دست خدا (با زنجير) بسته است»... بلكه هر دو دست (قدرت) او، گشاده است (مكارم)

 

The Jews have said,`God's Hand is fettered'... but His hands are outspread; (Arberry)

The Jews say "God's hand is shackled." Rather both His hands are outstretched. (Irving)

The Jews say: Allah's hand is fettered. Nay, but both His hands are spread out wide in bounty. (Pickthall).

The Jews say: "Allah's hand is tied up."....Nay, both His hands are widely outstretched: (Yusuf Ali)

 

بسته و گشاده بودن دست،كنايه از بود و نبود جود و كرم است. وقتى مترجم بتواند در انتقال چنين مقوله‏هايى از مفاهيم روشن و شفاف استفاده كند، چه نياز و اصرارى به كاربرد مفاهيم حقيقى هست. احتمالاً كاربرد اين نوع كنايه‏ها در زبان فارسى ميسر باشد، ولى در زبان انگليسى چنين مقوله‏اى با چنين كاركردى غيرمتعارف و نامأنوس به نظر مى‏رسد. واژگان واجب التأويل فراوانى در قرآن وجود دارد كه برگردان حقيقى آنها نتيجه‏اى جز خلط معنا به بار نمى‏آورد. به عنوان مثال: وجه اللّه‏، يداللّه‏ ، صبغه‏اللّه‏ ، بقيه‏اللّه‏، قلب، يد و امثال اينها واژگان واجب التأويل‏اند كه حمل بر معناى حقيقى نمى‏شوند، بلكه معناى مجازى را مى‏طلبند. نمونۀ اين سنخ واژگان فرمودۀ خداوند در آيۀ ۱۳۸ سورۀ شريفۀ «بقره»است: «صِبْغَةَ اللّٰهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّٰهِ صِبْغَةً...» در تفاسير، رنگ به «اسلام»تفسير شده است. تعبير به رنگ از باب تشبيه است مانند «غسل تعميد».

انصاريان آيۀ مذكور را اين گونه ترجمه كرده است:[ به يهود و نصارا بگوييد:] رنگ خدا را [كه اسلام است، انتخاب كنيد] و چه كسى رنگش نيكوتر از رنگ خداست.

 معناى حقيقى «صبغه» رنگ است، ولى معناى مجازى كه مراد معناست، دين خداست كه همان اسلام است. با در نظر گرفتن اين تفاصيل ببينيم مترجمان چگونه براى واژۀ «صبغه» معادل‏سازى كرده‏اند.

 

رنگ‏آميزى خداست: هيچ رنگى خوشتر از ايمان به خداى يكتا نيست.... (الهى قمشه‏اى)

اين است نگارگرى الهى و كيست خوش‏نگارتر از خدا؟ (فولادوند)

(آرى ايمان دلهاى ما) رنگ‏آميزى خدايى است و كيست كه رنگ‏آميزى‏اش بهتر از خدا باشد؟ (مشكينى)

رنگ خدايى (بپذيريد: رنگ ايمان و توحيد و اسلام.) و چه رنگى از رنگ خدايى بهتر است؟ (مكارم)

 

 (Receive) the baptism of God and who is there that baptizes fairer than God Him (Arberry)

(such is) God's design! Who is better than God for a design(Irving)

 (We take our) color from Allah, and who is better than Allah at coloring (Pickthall)

(our religion) takes its hue from Allah. And who can give a better hue than Allah (Yusuf Ali)

 

همان‏طورى كه ملاحظه مى‏كنيد، ترجمۀ مكارم ضمن استفاده از گروه‏واژۀ «رنگ خدايى» معادل مجازى را داخل پرانتز ارائه داده است. ترجمۀ انگليسى آربرى و يوسف على، به رغم وجود اشكال در واژه‏گزينى و چينش واژگان، به روشنى اداى مطلب كرده‏اند.

۲۲- استعارۀ وفاقيه

چنانچه در فرايند سخن، واژه يا گروه‏واژه‏اى به چيزى كه هدف معنايى را انتقال مى‏دهد استعاره شود، آن را استعارۀ وفاقيه مى‏نامند. نمونۀ اين نوع استعاره، آيۀ ۱۲۲ سورۀ شريفۀ انعام است كه خداوند فرموده است:«أَوَ مَنْ كٰانَ مَيْتًا فَأَحْيَيْنٰاهُ وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُورًا يَمْشى بِه».

در اين آيۀ مباركه استعارۀ وفاقيه به كار رفته است. مفهوم آيه اين است: كسى كه گمراه بود و او را هدايت كرديم. «احياء= زنده كردن» از زنده قرار دادن چيزى، براى هدايت كه به معناى راهنمايى به چيزى است استعاره شده است. احيا و هدايت در چيزى ممكن است جمع گردند. به ترجمه‏هاى بخش برجستۀ اين آيه توجه كنيد:

 

آيا كسى كه مرده (جهل و ضلالت بود) ما او را زنده كرديم... (الهى‏قمشه‏اى)

 آيا كسى كه مرده [دل]بود و زنده‏اش گردانيديم... (فولادوند)

و آيا كسى كه مرده بود (به مرگ كفر و بى‏ايمانى) پس ما او را (به وسيلۀ هدايت به دين) زنده كرديم (مشكينى)

آيا كسى كه مرده بود، سپس او را زنده كرديم، (مكارم)

 

 Why, is he who was dead, and We gave him life,.. (Arberry)

Is (someone) who has been dead and whom We revived (Irving)

Is he who was dead, and We have raised him unto life,... (Pickthall)

Can he who waswas dead, to whom We gave life, (Yusuf Ali)

 

مفهوم بلاغى واژۀ «مَيْتًا» مردۀ جسمى نيست،بلكه مرده‏دل و گمراه است. همچنين مفهوم بلاغى «فَأَحْيَيْنٰاهُ» زنده كردن نيست، بلكه هدايت است. با توجه به معناى بلاغى اين دو واژه، مشكينى ترجمه نسبتاً قابل قبولى ارائه داده است. مترجمان انگليسى به لحاظ كاربرد واژگانdead, revive, give life) ) با مفاهيم اوليه و تعبير روساختى از آيه، ترجمه‏هايى با دلالت‏هاى مصداقى و عارى از بلاغت انجام داده‏اند.

نمونۀ ديگر آيۀ ۱۲ سورۀ شريفۀ«مريم»است كه خداوند مى‏فرمايد: «يٰا يَحْيٰى خُذِ الْكِتٰابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَيْنٰاهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا». معناى حقيقى واژۀ «بِقُوَّةٍ»، «با توانايى» است، ولى معناى مجازى آن «مهم دانستن و با جد و جهد گرفتن» است. مراد الهى در اين آيه همان معناى مجازى است. اكنون به معادلهاى پيشنهادى مترجمان دقت كنيد:

و به يحيى خطاب كرديم كه تو كتاب آسمانى را به قوت نبوت فراگير ... (الهى قمشه‏اى)

 

اى يحيى! كتاب [خدا]را به جد و جهد بگير (فولادوند)

(پس يحيى را به وى عطا كرديم و به او گفتيم) اى يحيى، كتاب (تورات يا همه كتابهاى آسمانى گذشته) را به قوت (و نيروى فهم معانى آن) بگير... (مشكينى)

اى يحيى! كتاب (خدا) را با قوّت بگير....! (مكارم)

 

 O John, take the Book forcefully (Arberry)

"John, hold firmly to the Book." (Irving)

(And it was said unto his son): O John! Hold fast the Scripture. (Pickthall)

(To his son came the command): O John! take hold of the Book with might (Yusuf Ali)

 

معادل‏هاى فارسى، على‏رغم به تفسير كشاندن واژه، مراد كلام را بيان كرده‏اند؛ ليكن معادل‏هاى انگليسى به صورت حقيقى ارائه شده‏اند و ناصوابند.

۲۳- استعارۀ محسوس براى معقول

نمونۀ اين بلاغت كلامى در آيۀ ۲۹ سورۀ مباركۀ «اسراء» است كه خداوند عزّوجّل مى‏فرمايد: «وَ لاٰ تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً اِلٰى عُنُقِكَ وَ لاٰ تَبْسُطْهٰا كُلَّ الْبَسْطِ...»

در اين آيه استعارۀ محسوس براى معقول و جامع عقلى به كار گرفته شده است. «لاٰ تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً اِلٰى عُنُقِكَ» امرى محسوس است كه مراد كلام بُخل است و دلالت ضمنى امر محسوس «وَ لاٰ تَبْسُطْهٰا كُلَّ الْبَسْط»بذل و بخشش بيش از حد است. با توجه به اين نكتۀ مهم بلاغى، انتظار مى‏رود ترجمه‏هايى با مفاهيم مصداقى و اثرگذار به گويشوران زبان هدف ارائه شود.

 

نه هرگز دست خود محكم بسته دار و نه بسيار باز و گشاده دار (الهى‏قمشه‏اى)

و دستت را برگردنت زنجير مكن و بسيار [هم]گشاده دستى منما (فولادوند)

و دستت را بسته به گردن خود قرار مده (در انفاق واجبات بُخل نورز) و آن را به تمام مگشاى (چندان انفاق مكن كه خود را نيازمند شوى) (مشكينى)

هرگز دستت را بر گردنت زنجير مكن (و ترك انفاق و بخشش منما) و بيش از حد (نيز) دست خود را مگشاى (مكارم)

 

And keep not thy hand chained to thy neck, nor outspread it altogether (Arberry)

Do not keep your hand gripping at your throat nor stretch it out as far as it will reach (Irving)

And let not thy hand chained to thy neck nor open it with a complete opening (Pickthall)

Make not thy hand (like a niggard's) to the neck, nor stretch it forth to its utmost reach (Yusuf Ali)

 

ترجمۀ «دست را برگردن زنجير كردن» غيرمتعارف است و معناى بخيل بودن را افاده نمى‏كند. مشكينى ترجمۀ آميخته‏اى از مفاهيم حقيقى و دلالت‏هاى مصداقى ارائه داده است كه جاى تأمل دارد. الهى قمشه‏اى ترجمۀ لفظ به لفظ متن‏مدارانه‏اى ارائه داده است كه از خوانش آن مراد معنا به دست نمى‏آيد. هيچ يك از ترجمه‏هاى انگليسى آيۀ مذكور مصداق‏ـ محور نيست. بنابراين گويشور زبان انگليسى درك درست و شفافى از آيه به دست نمى‏آورد و از فهم مراد معنا باز مى‏ماند كه اين امر ممكن است در برانگيختن مخاطب، اثرى منفى بر جاى بگذارد.

۲۴- كنايه به قصد اختصار

در آيۀ ۲۴ از سورۀ مباركۀ «بقره»كنايه به قصد اختصار به كار رفته است. كنايه آوردن الفاظ متعددى با لفظ «فعل»مانند: «فَاِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا» يعنى: پس اگر سوره‏اى مانند اين قرآن نياورديد. اكنون ببينيم اين نوع كنايه تا چه حد در زبان هدف منعكس مى‏شود.

«فَاِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النّٰارَ الَّتى وَقُودُهَا النّٰاسُ وَ الْحِجٰارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكٰافِرينَ»

 

پس اگر اين كار را نكرديد و هرگز نتوانيد كرد پس (طعن به قرآن مزنيد) (الهى‏قمشه‏اى)

 پس اگر نكرديد- و هرگز نمى‏توانيد كرد (فولادوند)

و اگر (چنين كارى) نكرديد و هرگز نتوانيد كرد (مشكينى)

پس اگر چنين نكنيد-كه هرگز نخواهيد كرد (مكارم)

 

 And if you do not and you will not (Arberry)

If you do not and you will never do so (Irving)

And if ye do it not- and ye can never do it- (Pickthall)

But if ye cannot- and of a surety ye cannot- (Yusuf Ali)

 

ملاحظه مى‏كنيد مترجمان با تمسّك به متن زبان مبدأ و اصرار در به كارگيرى فعل «تَفْعَلُوا» ترجمۀ متن‏مدارانه‏اى ارائه داده‏اند. البته جمله‏وارۀ شرط (conditional clause) به لحاظ كاربرد آن در زبانهاى فارسى و انگليسى به نحو شايسته به كار رفته است.

كنايه در تمام زبانها وجود دارد، ولى كنايه‏هاى يك زبان با مثالهاى خاص كنايه‏هاى زبانهاى ديگر مطابقت نمى‏كنند.

نوع ديگر از كنايه جمله‏اى است كه معنايش برخلاف ظاهر آن باشد، مانند فرمودۀ خداوند سبحان:«الرَّحْمٰنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوٰى» (طه، ۵)

در اين آيه معنا برخلاف ظاهر «استوى=قرار گرفتن» و بدون اينكه حقيقت و مجاز مفرداتش را در نظر بگيريم، به طور خلاصه از مقصود تعبير مى‏شود. «الرَّحْمٰنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوٰى»كنايه از مُلك است، چون قرارگرفتن بر تخت جز با مُلك حاصل نمى‏شود، پس اين تعبير كنايه از آن آمده است. حال ببينيم كنايۀ مورد نظر چگونه و به چه شيوه‏اى به زبان هدف انتقال داده شده است.

 

آن خداى مهربان كه بر عرش (عالم وجود به علم و قدرت) محيط است (الهى‏قمشه‏اى)

خداى رحمان كه بر عرش استيلا يافته است (فولادوند)

خداى رحمان بر تخت (مالكيت و حاكميت بر اجزاء عالم هستى) قرار گرفته. (مشكينى)

همان بخشنده‏اى كه بر عرش مسلط است. (مكارم)

 

 the All compassionate sat Himself upon the Throne (Arberry)

 The Mercy-givingwho issettled on the throne (Irving)

The Beneficent One, Who is established on the Throne. (Pickthall)

the Most Gracious is firmly establishedon the Throne. (Yusuf Ali)

۲۵- ارداف (تشبيه كنايى)

ارداف، صناعتى بلاغى است كهتشبيه كنايى نيز گفته مى‏شود. متكلم معنايى اراده مى‏كند، ولى نه با لفظى كه براى آن وضع شده از آن تعبير مى‏كند و نه با دلالت اشاره، بلكه با لفظى مرادف آن، مانند فرمودۀ خداوند سبحان در سورۀ هود آيۀ ۴۴: «...وَ قُضِىَ الْأَمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِىِّ»يعنى: و هلاك شد آن كه خداوند هلاكتش را مقدّر فرموده بود و نجات يافت آن كه قضاى الهى برنجاتش جارى شده بود. از اين تعبير به لحاظ وجود ايجاز و توجه دادن به اينكه هلاكت هلاك‏شوندگان و نجاتِ رهيافتگان به فرمان آمرى مطاع و قضاى كسى بوده است كه هيچ چيزى قضايش را رد نمى‏كند، به ارداف عدول كرده كه امر مستلزم امر كننده است. همچنين فرمودۀ خداوند: (و استوت على الجودى) كه حقيقت آن «جَلَسَتْ» مى‏باشد. بنابراين از لفظ خاص به مرادف آن عدول شده به جهت اينكه واژۀ «استواء»نشستن آرام و بدون كجى و انحراف را مى‏رساند. در نتيجه مفهوم «جلوس» را انتقال نمى‏دهد. با در نظر گرفتن نكات مذكور، به ترجمه‏هاى زير توجه كنيد:

 

و حكم (قهرالهى) انجام يافت و كشتى بر كوه جودى قرار گرفت ... (الهى‏قمشه‏اى)

و فرمان گزارده شده و[ كشتى]بر جودى قرار گرفت (فولادوند)

و كار (حتمى هلاكت كفار) پايان يافت و كشتى بر كوه جودى قرار گرفت (مشكينى)

و كار پايان يافت و (كشتى) بر (دامنۀ كوه) جودى پهلو گرفت (مكارم)

 

 The affair was accomplished, and the Ark settled on Ei Judi (Arberry)

The command was accomplished, and she settled down on (Mt.) J.D (Irving)

And the commandment was fulfilled. And it(the ship) came to rest upon (the mount) Al-Judi (Pickthall)

and the matter was ended. The Ark rested onMount Judi (Yusuf Ali)

 

به رغم اينكه ترجمه‏ها ظاهراً به درستى مفهوم را به مخاطب انتقال داده‏اند، ولى معادل معنايى را كه متكلم اراده كرده است ارائه نداده‏اند. در ضمن«قرار گرفتن» و «settled on / rest upon / ondown /» مفهوم«استوت» را به درستى بيان نمى‏كنند، چرا كه هيچ يك از اين گروه‏واژه‏ها «نشستن آرام و بدون كژى و انحراف» را افاده نمى‏كنند.

۲۶- تعريض

«تعريض» ذكر چيزى است كه بر شى‏ء ديگر دلالت نمايد كه ذكر نشده است (سيوطى، ج ۲، ص ۱۵۹). نمونۀ تعريض، فرمودۀ خداوند در آيۀ ۸۱ سورۀ مباركۀ «توبه» است: «فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلاٰفَ رَسُولِ اللّٰهِ وَ كَرِهُوا أَنْ يُجٰاهِدُوا بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فى سَبيلِ اللّٰهِ وَ قٰالُوا لاٰ تَنْفِرُوا فِى الْحَرِّ قُلْ نٰارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا لَوْ كٰانُوا يَفْقَهُونَ». «بگو آتش جهنم [از هواى تابستان حجاز ] گرم‏تر است» كه مقصود افادۀ اين معنا نيست، بلكه هدف افادۀ لازم آن است، يعنى اينكه اگر به جهاد نروند به آتش جهنم خواهند افتاد و حرارتش را خواهند يافت. در ترجمه بهتر است به جاى تعريض از جمله ى شرط (تذكر و اعلام جزا) استفاده شود. اكنون در ترجمه‏هاى ذيل دقت كنيد:

 

بگو آتش دوزخ بسيار سوزان‏تر (از اين هوا) است (الهى‏قمشه‏اى)

بگو: ـ اگر دريابندـ آتش جهنم سوزان تر است (فولادوند)

بگو: آتش جهنم گرم‏تر است، (مشكينى)

(به آنان) بگو: آتش دوزخ از اين هم گرم‏تر است (مكارم)

 

Say: Gehennam's (Hell's) fire is hotter (Arberry)

Say: Hellfire will be even hotter," (Irving):

Say: The fire of hell is more intense of heat, (Pickthall)

Say, "The fire of Hell is fiercer in heat." (Yusuf Ali)

 

به جهت پايبندى به متن اصلى و توجه به روساخت آيه، ترجمۀ غيربلاغى حاصل شده است. با اينكه فولادوند از جملۀ شرطى (اگر دريابند) بين دو خط تيره استفاده كرده، ولى جان كلام (اگر به جهاد نروند به آتش جهنم خواهند افتاد و حرارتش را خواهند يافت) ادا نشده است.

۲۷- تعريض به غير

گونۀ ديگر تعريض، تعريض به غير است و آن لفظى است كه در معناى خودش به كار رفته و به جهت تلويح به غير آن استفاده مى‏شود. نمونۀ اين نوع تعريض، فرمودۀ خداوند است در آيۀ ۶۳ از سورۀ مباركۀ انبياء: «قٰالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبيرُهُمْ هٰذٰا فَاسْأَلُوهُمْ اِنْ كٰانُوا يَنْطِقُونَ».

در اين آيه معناى حقيقى مراد نيست. مفهوم «بَلْ فَعَلَهُ كَبيرُهُمْ هٰذٰا» اين است: بلكه اين كار را آن بزرگِ بتان كرده است (سيوطى، ص ۱۶۰) كه شكستن بُت‏ها را به بُت بزرگ نسبت داده، گويا خشمگين شده از اينكه آن بُت‏هاى كوچك در كنار او پرستيده شوند، تا به پرستندگان تلويح باشد به اينكه صلاحيت ندارند خدا باشند. با كمى انديشيدن خواهند فهميد كه آن بُت بزرگ از شكستن بُت‏هاى ديگر عاجز است، و حال آنكه خدا تواناى مطلق است. بنابراين، تعريض همۀ حقيقت است. اين سازوكار گاهى به خاطر توجه دادن جنبۀ موصوف به كار برده مى‏شود. حال به ترجمۀ فارسى و انگليسى اين آيه توجه كنيد:

 

ابراهيم (ع) [در مقام احتجاج]گفت بلكه اين كار را بزرگ آنها كرده است (الهى‏قمشه‏اى)

گفت: [نه]بلكه اين كار را اين بزرگترشان كرده (فولادوند)

گفت: (نه) بلكه اين كار را اين بزرگتر كرده ...! (مشكينى)

گفت: بلكه اين كار را بزرگشان كرده است! (مكارم)

 

He said: No; it was this great one of them that did it (Arberry)

He said, rather this biggest one of them did it (Irving)

He said: But this, their chief hath done it. (Pickthall)

He said: "Nay, this was done by this, the biggest one! (Yusuf Ali)

 

هرچند كه معناى ظاهراً به درستى انجام شده است، ولى جملات زبان هدف عارى از «تعريض»اند. صنعت بلاغى كه آيه را تحت الشعاع قرار داده است در ترجمه‏ها به چشم نمى‏خورد. پيشنهاد مى‏شود، ترجمه به گونه‏اى انجام شود كه توضيح پيرامون «تعريض» داخل پرانتز گنجانده شود.

گاهى تعريض براى نكوهش صورت مى‏گيرد؛ مانند فرمودۀ خداوند در آيۀ ۱۹ سورۀ مباركۀ «رعد»: «أَفَمَنْ يَعْلَمُ أَنَّمٰآ أُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ كَمَنْ هُوَ أَعْمٰى اِنَّمٰا يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ»

... فقط صاحبان انديشه و خرد متذكر مى‏شوند؛ كه تعريض در اينجا به نكوهش كافران آمده است.

حال ببينيم مترجمان تا چه ميزان تعريض را در ترجمه‏هاى خود به كار برده‏اند.

 

... و تنها عاقلان متذكر اين حقيقت‏اند (الهى‏قمشه‏اى)

تنها خردمندان عبرت مى‏گيرند (فولادوند)

... جز اين نيست كه تنها صاحبان خرد متذكر مى‏شوند. (مشكينى)

... تنها صاحبان انديشه متذكّر مى‏شوند ... (مكارم)

 

 ... Only men possessed of minds remember (Arberry)

... only prudent persons bear it in mind (Irving)

... But only men of understanding heed (Pickthall)

... Itis those who are endued with understanding that receive admonition (Yusuf Ali)

 

واژه‏هاى (remember ,heed , receive admonition)معادل پويايى براى كلمۀ «يَتَذَكَّرُ» نيستند. ضمناً، در هيچ يك از ترجمه‏ها نشانه‏اى دال بر نكوهش كافران مشاهده نمى‏شود. به عبارت ديگر، ترجمه‏هاى اين آيه همانند آيۀ پيشين از صنعت تعريض برخوردار نيستند.

۲۸- اطناب

در اصطلاح اهل معانى، افزونى لفظ بر معنا براى رساندن زيادى فايده يا تقويت و تأكيد كلام را اطناب گويند. نمونۀ اطناب در آيۀ ۴ سورۀ مباركۀ «مريم» است كه فرمود:«قٰالَ رَبِّ اِنّى وَهَنَ الْعَظْمُ مِنّى وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْبًا وَ لَمْ أَكُنْ بِدُعٰآئِكَ رَبِّ شَقِيًّا» . در اين جمله حضرت زكريا (ع) براى بيان سپرى شدن دوران جوانى و سرآمدن روزگار پيرى به جاى واژه«كبرت» چنين فرموده است: «اِنّى وَهَنَ الْعَظْمُ مِنّى وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْبًا وَ لَمْ أَكُنْ بِدُعٰآئِكَ رَبِّ شَقِيًّا».

يكى از اغراض اطناب، زيبايى و هرچه بيشتر مخيل كردن كلام است كه سازوكار اصول زيبايى‏شناسى است. اطناب در واقع بسط كلام براى زيادى فايده است و آن را با اسهاب نبايد اشتباه گرفت. به علاوه، در اين بخش از آيه استعارۀ محسوسى براى محسوس ديگر صورت گرفته است. در اينجا، مستعارمنه آتش، مستعارله پيرى و وجه آن شباهت داشتن روشنى آتش به سفيدى مو (پيرى) است، كه تمام اينها محسوس‏اند. بنابراين آيه، بليغ‏تر از آن است كه گفته شود «اشتعل شيب الرأس». نام مشبه به يعنى آتش را نياورده است. حال ببينيم مترجمان چگونه سخن را به اقتضاى موضوع بيان كرده‏اند:

 

عرض كرد كه پروردگارا استخوان من سست گشت و فروغ پيرى بر سرم بتافت... (الهى‏قمشه‏اى)

گفت: پروردگارا من استخوانم سُست گرديد و (موى) سرم از پيرى سپيد گشته (فولادوند)

گفت: پروردگارا! همانا استخوان از (بدن) من سست شده و (موى) سر هم از (سپيدى) پيرى مى‏درخشد (مشكينى)

گفت: پروردگارا! استخوانم سست شده و شعلۀ پيرى تمام سرم را فراگرفته و من هرگز در دعاى تو، از اجابت محروم نبوده‏ام! (مكارم)

 

 saying, O my Lord, behold the bones within me are feeble and my head is all aflame with hoariness (Arberry)

He said,"My Lord, my bones are tottering for me and my head is glistering with white hair, (Irving)

Saying: My Lord! Lo! the bones of me wax feeble and my head is shining with grey hair, (Pickthall)

Praying"O my Lord! infirm indeed are my bones, and the hair of my head doth glisten with gray,(Yusuf Ali)

 

سفيد شدن مو hair ,white hair)(greyو سستى استخوان دليل پيرى نيست. چه بسا افرادى هستند كه موى سرشان سفيد است ولى پير نيستند. همان گونه كه بيماران سُست استخوان كم سن و سال هم وجود دارند. به هر حال، فروغ پيرى از سر تافتن معادل مناسب‏ترى است، زيرا جمله دربر گيرندۀ مفهوم كبر سن (پيرى) است.

۲۹- معانى شرعى

در قرآن كريم الفاظى به كار رفته كه صرفاً معناى خاص شرعى را افاده مى‏كنند؛ مانند زكاة، صلاة، حج و امثال اينها. ولى چنانچه قرينه‏اى در كلام باشد، مفهوم مجازى خواهند داشت. به جمله‏وارۀ «صلّ عليهم»در آيۀ ۱۰۳ سورۀ مباركۀ «توبه» و سياق موجود در آيه توجه كنيد، سپس به بازتاب آن در ترجمۀ فارسى و انگليسى دقت نماييد: «خُذْ مِنْ أَمْوٰالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكّيهِمْ بِهٰا وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ اِنَّ صَلاٰتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ وَ اللّٰهُ سَميعٌ عَليمٌ»

«صلّ عليهم» در مفهوم حقيقى درود فرستادن است، ولى به واسطۀ قرينۀ«اِنَّ صَلاٰتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ» مفهوم «صلّ عليهم»مجازى و به معناى «ادع لهم» مى‏شود، يعنى: براى آنان دُعا كن.

 

(اى رسول) تو از مؤمنان صدقات را دريافت دار تا بدان صدقات نفوس آنها را پاك و پاكيزه سازى و آنها را به دعاى خير ياد كن (الهى‏قمشه‏اى)

از اموال آنان صدقه بگير تا به وسيلۀ آن پاك و پاكيزه شان سازى، و برايشان دعا كن

(فولاوند)

(اى ولى امر امت) از اموال آنان صدقه بگير تا به وسيلۀ آن پاك و پاكيزه‏شان سازى و برايشان دعا كن (مشكينى)

از اموال آنها صدقه‏اى (به عنوان زكات) بگير، تا به وسيله آن، آنها را پاك سازى و پرورش دهى و (به هنگام گرفتن زكات) آنها را دعاكن (مكارم)

 

 Take of their wealth a freewill offering, to purify them and to cleanse them thereby, and pray for them (Arberry)

you will cleanse and purify them by means of; Accept charity out of their wealth it. Pray for them (Irving)

Take alms of their wealth, wherewith thou mayst purify them and myst make them grow, and pray for them (Pickthall)

and ;Of their wealth, take alms, that so thou mightest purify and sanctify them pray on their behalf (Yusuf Ali)

 

 همان‏گونه كه ملاحظه مى‏شود، در ترجمه با دريافت سياق، معناى مجازى انتقال داده شده است.

۳۰- صيغۀ مبالغه

از موارد مشكل‏آفرين در ترجمۀ قرآن كريم، نبود چنين مقوله‏اى در زبانهاى فارسى و انگليسى است. مضافاً اينكه مؤلفه‏هاى معنايى صيغۀ مبالغه قابليت انتقال به زبانهاى مذكور را ندارد. نمونۀ آن فرمودۀ خداوند در آيۀ ۳ سورۀ مباركۀ «انسان» است: «اِنّٰا هَدَيْنٰاهُ السَّبيلَ اِمّٰا شٰاكِرًا وَ اِمّٰا كَفُورًا».«شٰاكِرًا» و «كَفُورًا» هر دو صيغۀ مبالغه هستند. «شٰاكِر» بر وزن فاعل طيف معنايى محدودى را شامل مى‏شود، به معناى: اقليتى سپاسگزار. «كفور» بر وزن فعول طيف گسترده‏اى را دربر مى‏گيرد، و مفهوم آن «اكثريت ناسپاس» است. با توجه به اين ويژگيها معادل‏سازى براى اين گونه واژه‏ها غير ممكن است. حال به ترجمه‏هاى فارسى و انگليسى و عدم امكان انتقال مؤلفه‏هاى معنايى دو واژۀ مذكور توجه كنيد:

 

 

ما به حقيقت راه (حق و باطل) را به انسان نموديم حال خواهد هدايت پذيرد و شكر اين نعمت گويد و خواهد آن نعمت را كفران كند (الهى‏قمشه‏اى)

ما راه را بدو نموديم يا سپاسگزار خواهد بود و يا ناسپاسگزار (فولادوند)

همانا او را به راه راست (در ابعاد زندگيش به هدايت تكوينى و تشريعى) راهنمايى كرديم، خواه سپاسگزار باشد خواه ناسپاس. (مشكينى)

ما راه را به او نشان داديم، خواه شاكر باشد (و پذيرا گردد) يا ناسپاس (مكارم)

 

Surely We guided him upon the way whether he be thankful or unthankful (Arberry)

We have guided him along the right path, whether he is thankful or thankless. (Irving)

Lo! We have shown him the way, whether he begrateful or disbelieving. (Pickthall)

We showed him the Way: whether he be grateful or ungrateful(Yusuf Ali)

 

ملاحظه مى‏كنيد كه تفاوت مؤلفه‏هاى معنايى دوواژۀ «شٰاكِرًا» و «كَفُورًا» در معادل‏هاى پيشنهادى ديده نمى‏شود.

 نمونۀ ديگرى از اين مقوله، آيۀ ۱۰۷ سورۀ مباركۀ «نساء» است كه خداوند سبحان مى‏فرمايد: «وَ لاٰ تُجٰادِلْ عَنِ الَّذينَ يَخْتٰانُونَ أَنْفُسَهُمْ اِنَّ اللّٰهَ لاٰ يُحِبُّ مَنْ كٰانَ خَوّانًا أَثيمًا». هر دو لفظ «خوّان»و «اثيم» براى مبالغه است و جمله در موضع تعليل است. نفى محبت در مثل اين مقام مفيد بغض است؛ يعنى خداوند مبغوض مى‏دارد كسى را كه خيانتكار و بدعمل باشد. توجه داشته باشيد كه «خوّان» با «خائن» تفاوت معنايى دارد. به ترجمه‏هاى زير توجه كنيد:

 

كه همانا خدا آن را كه خيانتكار و بدعمل است دوست ندارد (الهى‏قمشه‏اى)

كه خداوند هر كس را كه خيانتگر و گناه‏پيشه شد دوست ندارد (فولادوند)

كه خداوند كسى را كه خيانت‏پيشه و گنهكار است دوست ندارد (مشكينى)

زيرا خداوند افراد خيانت‏پيشۀ گنهكار را دوست ندارد (مكارم)

 

Surely God loves not the guilty traitor (Arberry)

God does not love anyone who has been a vicious traitor (Irving)

Lo! Allah loveth not one who is treacherous and sinful (Pickthall)

for Allah loveth not one given to perfidy and sin (Yusuf Ali)

 

قطعاً در ترجمه‏هاى فارسى و انگليسى، خواننده از واژگان خيانت‏پيشه و خيانتكار و traitorبار معنايى «خوّان»را در متن قرآن، احساس نمى‏كند و اين مفهوم به او انتقال داده نمى‏شود. ضمناً دو واژۀ traitorو treacherousبه معناى خائن هستند نه خوّان.

نتيجه

از عوامل مؤثر بر معناى واژگان و عبارات در قرآن كريم را مى‏توان اوضاع حاكم بر موقعيت ارتباطى زبان مبدأ (عربى)، تأثير ادراكى مخاطب و نيز عوامل اثرگذار در اين تأثير ادراكى، عوامل انسجام (coherence factors)، عناصر شبه‏زبانى تأثيرگذار در ادراك، ساختار و بافتار دانست.اين عوامل به كمك معرفت‏شناسى جامع‏نگر، هستى‏شناسى توحيدى، اسباب و شأن‏نزول آيات، پيوند در قراين و سرانجام پيوندهاى مفهومى، تاريخى و روش عقلى، مخاطب را در دستيابى به معناى هدف هدايت مى‏كنند. گاهى رسيدن به معناى هدف نيازمند سازوكار ديگرى است، مانند نشانه‏هاى واگردان با استفاده از نشانه‏هاى برونى (قرينۀ لفظيه) و نشانه‏هاى درونى آن معنايى كه متكلم اراده كرده است به مخاطب انتقال دهد. در ضمن، مفاهيم واژگان قرآن بر اساس جهان‏بينى اسلامى و انديشۀ عقلى ـ دينى مسلمانان تعبير معنايى مى‏شوند. لزوم دستيابى به معانى قرآن، توجه به فرهنگ انسانى است؛ يعنى همان زبانى كه خداوند سبحان با انسان سخن مى‏گويد. بنابراين، چنانچه مخاطب (خواننده يا مترجم) خود را به اين سرمنزل برساند، قطعاً مراد الهى را درك خواهد كرد.

علت اصلى ترجمه‏هاى نادرست، آن گونه كه ملاحظه كرديد، عدم توجه به فرهنگ انسانى و عطف‏نظر به روساخت و معانى حقيقى واژگان و عبارات و احياناً عدم اشراف بر علوم بلاغى زبان مبدأ و همسان‏سازى‏هاى شكلى ابزار بلاغت بوده است. وجود چنين معضلاتى در فرايند رمزگشايى (decoding)بدون شك بر رمزگذارى مجدد recoding)) تأثير منفى و گاه جبران‏ناپذير خواهد گذاشت.

عدم موفقيت مترجمان قرآن كريم چه در زبان فارسى و چه در زبان انگليسى از رمزگشايى ناصواب و عدم توجه به عوامل تأثيرگذار زبان‏شناختى و علم بيان و بالأخره ناديده گرفتن لايه‏هاى پنهان نشأت مى‏گيرد. در نتيجه گويشور زبان هدف با متنى نامأنوس و غيرمتعارف مواجه مى‏شود كه نه تنها جاذبه‏اى در آن نمى‏يابد كه گاه به آن بى‏رغبت هم مى‏شود؛ اين امر يكى از تأثيرات منفى روان‏شناختى ترجمۀ ناصواب است.

لازم است بدانيم كه زبانهاى سامى از جمله زبان عربى داراى امكانات و ادات و عادات تأكيد، به ويژه تأكيد مضاعف هستند كه زبانهاى هند و اروپايى مانند فارسى و انگليسى فاقد اين گونه امكانات‏اند. از اين رو ترجمۀ اين مقوله‏هاى زبانى غير ممكن است.

براى جلوگيرى از وقوع چنين وضعيتى، تفكيك معانى حقيقى از مجازى، توجه به معانى شرعى و سياقى و بالأخره استفاده از برهان عقلى و خود آيه‏ها در فرايند رمزگشايى مى‏تواند راهگشاى اين معضل باشد. مترجم بايد در رمزگذارى مجدد، معادل‏سازى را بر اساس تأثيرگذارى يكسان واژه يا عبارت بر مخاطب و طبيعى بودن آن در زبان هدف انجام دهد و در صورت لزوم از توضيحات در پاورقى استفاده نمايد. بايد اين را هم بداند كه زبان قرآن افزون بر چهرۀ ظاهرى معنا، لايه‏هاى تأويل و تفسيرپذيرى دارد كه مترجم را در رسيدن به مراد الهى كمك مى‏كند.

و كلام آخر، نه پايان سخن، موزون‏وارگى و واج‏آرايى است كه متأسفانه در برابر ترجمه مقاوم‏اند و از موارد ترجمه‏ناپذيرى هستند كه مترجمان قرآن با آن رو به رو هستند. واج‏آرايى به لحاظ روان‏شناختى، تأثير فوق‏العاده مطلوبى بر مخاطبان مى‏گذارد. اين ويژگيها در ترجمه نه انتقال‏پذيرند و نه جانشين‏پذير. راهكار مناسب، انتقال مراد الهى با حداقل توضيح به حالتى است كه ترجمه به تفسير تبديل نشود.

منابع

فارسى / عربى

انورى، حسن. فرهنگ روز سخن، چاپ اول، تهران، انتشارات سخن، ۱۳۸۳.

الهى قمشه‏اى، مهدى، القرآن الكريم (چاپ دوم)، قم، انتشارات مجلسى ، ۱۳۸۵.

حايرى قزوينى، سيد مهدى، ترجمه الاتقان فى علوم القرآن (جلال الدين عبد الرحمن سيوطى)، جلد ۲ ، چاپ دوم، تهران، موسسۀ انتشارات اميركبير، ۱۳۷۶.

داد، سيما. فرهنگ اصطلاحات ادبى، چاپ دوم، انتشارات مرواريد، ۱۳۸۳.

زركشى، بدرالدين. البرهان فى علوم القرآن، بيروت، دار احياء الكتب العربية، ۱۳۷۶.

شميسا، سيروس، معانى و بيان، چاپ اول، تهران، انتشارات دانشگاه پيام نور، ۱۳۷۰.

فولادوند، محمد مهدى، قرآن مجيد، قم، دارالقرآن الكريم دفتر مطالعات تاريخ و معارف اسلامى، ۱۳۷۳.

فيروزمند، كاظم، ترجمۀ فرهنگ ادبيات و نقد (جى .اى . كادن)، چاپ اول، تهران، نشر شادگان، ۱۳۸۰.

كبيرى، قاسم، اصول و روش ترجمه، تهران، انتشارات رهنما، ۱۳۷۴.

مقدادى، بهرام، فرهنگ اصطلاحات نقد ادبى، تهران، انتشارات فكر روز، ۱۳۷۸.

 مكارم شيرازى، ناصر (آيت اللّه‏)، تفسير نمونه، تهران، دار الكتب الاسلامية، ۱۳۸۱.

نرم افزار جامع تفاسير نور (دايرة المعارف چند رسانه‏اى قرآن كريم)، مركز تحقيقات كامپيوترى علوم اسلامى، قم.

انگليسى

Arberry, A.J.The Koran Interpreted, Oxford University Press, London ۱۹۷۲.

Beekman, J. Callow, J. Translating the Word of God, Grand Rapids, MI Zondervan, ۱۹۷۴

Crystal, D. A Dictionary of Linguistics andPhonetics, Cambridge , BASIL Blackwell , (Reprinted) ۱۹۹۰

Irving , T. B. The Qur'an (The Noble Reading). Tehran , International Publishing Co., ۲۰۰۵

Nida , E.A. & Taber, C. Theory and Practice of Translating, E. J. Brill, Leiden, ۱۹۶۹.

Pickthall, M. The Meaning of the Glorious Qur'an , Beirut , Dar Al-Kitab Allubnani , ۱۸۷۱.

Smith, Neil & Wilson Deirdre . Modern Linguistics (The Results of Chomsky's Revolution), Indiana University Press, Bloomington ۱۹۸۰.

Widdowson, H. G. Explorations in Applied Linguistics London ,Oxford University Press ۱۹۷۹.

Yusuf Ali, A . An Interpretation of the Holy Qur-an, Lahore, ۱۹۷۷.

 

دلالت سياق و نقش آن در فهم آيات قرآن

يعقوب جعفرى

 

از ديرباز، بسيارى از مفسران در تفسير و توضيح برخى آيات قرآنى به دلالت سياق استناد كرده و از آن در فهم آيات و تعيين قول راجح بهره برده و حتى به معنايى جديد دست يافته‏اند.

دلالت سياق چيست؟ در چه مواردى مى‏توان از آن استفاده كرد؟ دليل حجيت و ضوابط استفاده از آن كدام است؟ اينها پرسشهايى هستند كه مقالۀ حاضر درصدد پاسخگويى به آنهاست؛ با اين تذكر كه مترجم قرآن نيز، مانند مفسر بايد در جهت فهم درستِ معناى مراد به سياق توجه داشته باشد.

«سياق» در اصل به معناى راندن و به حركت درآوردن و سوق دادن چهارپايان است.[1]در زبان عربى به كسى كه در عقب كاروان است و كاروان را به جلو مى‏راند، «سائق» گفته مى‏شود؛ همان گونه كه به جلودار و كسى كه در جلو كاروان است و آن را هدايت مى‏كند «قائد» مى‏گويند. در عربى امروز هم به رانندۀ اتومبيل «سائق» مى‏گويند. به بازار نيز از آن جهت «سوق» گفته مى‏شود كه اجناس مورد نياز مردم از هر طرف به آنجا سوق داده مى‏شود.[2]به مهريۀ زنان هم «سياق» گفته مى‏شود چون در زمان قديم در ميان عربها مهريۀ زنان را شتران و چهارپايان قرار مى‏دادند و آنها را به خانۀ پدر عروس مى‏راندند.[3]

با توجه به موارد استعمال سياق در ميان مفسران و اصوليان و اديبان، مى‏توان معناى اصطلاحى آن را چنين تعريف كرد: «سياق عبارت است از نوع چينش كلمات يك جمله و پيوند آن با جمله‏هاى پيشين و پسين و محتواى كلى برآمده از آن». يا بگوييم: «سياق كيفيت قرار گرفتن يك لفظ در يك جمله و جايگاه آن و پيوند خاص ميان مفردات يك جمله و جمله‏هاى قبل و بعد است به گونه‏اى كه بتوان از آن معنايى كشف كرد كه از منطوق و مفهوم آيه آشكارا به دست نمى‏آيد، بلكه از لوازم عقلى آن است».

به نظر مى‏رسد كه رابطۀ ميان معناى لغوى سياق و معناى اصطلاحى آن اين است كه معناى لغوى كه همان راندن به جلو است، به نوعى نظم و ترتيب بازگشت مى‏كند. در حركت كاروانِ شتران، «قائد» بيشتر به راهى كه پيش روى اوست توجه دارد، ولى «سائق» نظم و ترتيب شتران و حركت منظم آنها را كنترل مى‏كند. جملۀ «انساق الابل انسياقا» به اين معناست كه شتران را در پى هم راند.[4]در معناى اصطلاحى نيز همان نظم و ترتيب جمله‏ها و چينش كلمات، مورد نظر است و مطلبى كه از سياق به دست مى‏آيد، بر اساس همان نظم كلمات و جمله‏هاست.

علماى بلاغت، دلالت را به دو قسم لفظى و عقلى تقسيم كرده‏اند و منظورشان از دلالت عقلى همان چيزى است كه منطقيان به آن دلالت التزامى مى‏گويند. منظور از دلالت عقلى، مفهومى است كه لفظ بر آن دلالت ندارد بلكه لازمۀ مدلول لفظ است؛ گاهى لازم نزديك و گاهى لازم دور است. مى‏توان گفت كه دلالت سياق از باب دلالت عقلى به تعبير بلاغيان و دلالت التزامى به تعبير منطقيان است.

به اين نكته بايد توجه داشت كه سياق گاهى مربوط به متن است و گاهى مربوط به چگونگى تلفظ و اداى جمله از سوى متكلم، كه مى‏توان به آن «سياق» آوايى گفت. يك جمله ممكن است طورى تلفظ شود كه معناى جملۀ خبرى بدهد و ممكن است عين همان جمله به گونه‏اى ادا شود كه معناى استفهام انكارى بدهد. البته امروزه با علامت‏گذارى‏هاى معمول در ويراستارى، نوع جمله تعيين مى‏شود، ولى ما در اينجا با سياق متن بدون در نظر گرفتن چگونگى تلفظ آن سر و كار داريم.

در علم اصول دلالت سياق در بحث حجيت ظواهر مطرح شده و از آن به عنوان «دلالة الاقتضاء» ياد كرده‏اند كه در برابر «دلالة التنبيه» و «دلالة الاشاره» قرار دارد. بعضى از اصوليان سه دلالت: اقتضاء، تنبيه و اشاره را زير مجموعۀ دلالت سياق دانسته‏اند.[5]

از جملۀ موارد معروفى كه دلالت اقتضاء يا همان دلالت سياق در علم اصول به كار رفته حديث رفع است.[6]بر اساس اين حديث، يكى از مواردى كه در آن رفع تكليف شده و مكلف مؤاخذه نمى‏شود، «ما لايعلمون» است، يعنى در جايى كه انسان چيزى را ندانسته انجام داد، تكليفى بر او نيست و مسئوليت شرعى ندارد. حال اين پرسش مطرح مى‏شود كه آيا رفع تكليف فقط در موضوعات است يا شامل احكام هم مى‏شود؟ توضيح اينكه اگر يك ليوان شراب را به گمان اينكه آب است بخورد، بى‏شك به علت ندانستن مؤاخذه و عقاب ندارد، ولى اگر كسى مى‏داند كه آن شراب است ولى نمى‏داند كه خوردن شراب حرام است و آن را مى‏خورد آيا اينجا هم به علت ندانستن حكم مؤاخذه نمى‏شود؟ به عقيدۀ بسيارى از اصوليان و از جمله مرحوم شيخ انصارى چنين كسى مؤاخذه مى‏شود و جملۀ «ما لا يعلمون» شامل جهل به حكم نمى‏شود. دليل آنها همان دلالت سياق است كه مى‏گويند جملۀ «ما لا يعلمون» در رديف چند جملۀ ديگر مانند «خطا»، «نسيان» «ما اكرهوا» و «ما اضطروا» قرار دارد كه همه دربارۀ موضوعات است و شامل شبهۀ حكميه نمى‏شود. بنابراين «ما لا يعملون» هم با توجه به اين سياق مانند آنهاست.[7]

همچنين برخى از اصوليان براى دلالت سياق يا دلالت اقتضاء روايتى را از امام على (ع) شاهد آورده‏اند كه در آن، امام با استناد به سياق كلام متكلم حكم شرعى داده است. روايت چنين است: مردى نزد امام آمد و از غلام خود شكايت كرد كه بدون اجازۀ او ازدواج كرده است. حضرت فرمود: ميان آنها جدايى بينداز. آن شخص به غلام خود گفت: «يا عدو اللّه‏ طلق» (اى دشمن خدا طلاق بده). حضرت فرمود: پس از اين سخن، ديگر اختيار با غلام است، اگر خواست طلاق مى‏دهد و اگر خواست طلاق نمى‏دهد. آن شخص از علت آن پرسيد، حضرت فرمود: تو با گفتن «طلاق بده» به نكاح اقرار كردى»[8]. منظور اين است كه طلاق بدون نكاح امكان‏پذير نيست و با توجه به سياق جملۀ «طلاق بده» از آن اعتراف به نكاح به دست مى‏آيد و در واقع امضاى نكاح آن غلام است.

بايد توجه داشت كه دلالت سياق غير از دلالت منطوق و مفهوم است، چون اساساً دلالت سياق از مقولۀ دلالت عقلى و بر اساس التزامات عقلى الفاظ است كه در استفاده از سياق جمله بايد صرفا از التزامات لفظ استفاده كرد. بنابراين استفاده از قراين خارجى مانند شأن نزولها و آيات ديگر قرآن كه در كنار آيۀ مورد بحث قرار ندارد، و همچنين قواعد شرعى و مانند آنها، دلالت سياق به شمار نمى‏آيد. مثلا آيۀ شريفۀ «وَ آتُوا الْيَتٰامٰى أَمْوٰالَهُمْ» (نساء، ۲) را با توجه به احكام شرعى چنين معنا مى‏كنيم كه اموال يتيمان را «پس از بلوغ» به آنها بدهيد. عبارت «پس از بلوغ» را از سياق آيه استفاده نكرده‏ايم بلكه آن را از يك حكم شرعى استفاده كرده‏ايم كه طبق آن، وصى يا قيّم يتيمان نبايد پيش از بلوغ، اموال آنها را در اختيارشان بگذارند چون ممكن است تلف شود.

استفاده از دلالت سياق يكى از ابزارهاى مهم فهم معناى مراد است، چون گاهى براى معناى مراد لفظ مناسبى وجود ندارد و به گفتۀ جاحظ: الفاظ محدود ولى معانى نامحدودند.[9]استفاده از دلالت سياق، كمبود لفظ در بيان معانى را تا اندازه‏اى جبران مى‏كند.

 سياق آنچنان اهميتى دارد كه مى‏توان معناى مراد لفظى را كه از اضداد است به وسيلۀ آن معلوم ساخت. همچنين مخاطب با توجه به سياق كلام مى‏تواند معناى مجازى لفظ را بفهمد. مهم‏تر اينكه گاهى قرآن با ادبيات خاصى كه دارد يك فعل مى‏آورد كه از آن معناى دو فعل فهميده مى‏شود و سياق كلام آن چنان است كه مخاطب با اندك تأملى، از يك فعل معناى دو فعل را مى‏فهمد؛ مثلا در آيۀ «فَأَذٰاقَهَا اللّٰهُ لِبٰاسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ» (نحل، ۱۱۲) فعل «اذاق» كه به معناى چشانيدن است همراه با متعلق فعل ديگرى مانند «البس» (پوشانيد) ذكر شده و خود آن فعل ذكر نشده است. ما با توجه به سياق، از آيه هم اين معنا را مى‏فهميم كه خداوند به آنان گرسنگى و ترس را مى‏چشاند و هم اين معنا را كه خداوند لباس گرسنگى و ترس را به آنان مى‏پوشاند كه اولى بيان كننده عذابى است كه به آنان خواهد رسيد و دومى بيان كنندۀ استمرار آن است.

با اينكه دلالت سياق در هر نوع متنى كاربرد دارد ولى استفاده از آن در تفسير قرآن و فهم معناى مراد آيات قرآنى بسيار كارساز است، چون قرآن با ادبيات خاصى كه دارد، با كمترين لفظ بيشترين معنا را افاده مى‏كند و توجه به سياق ما را به درك معانى ديگرى فراتر از منطوق و مفهوم لفظ سوق مى‏دهد.

مفسران و دانشمندان علوم قرآنى همواره به ارزش و اهميت دلالت سياق در فهم درست آيات قرآنى توجه داشته‏اند.

به نظر فخر رازى بيشترين لطايف قرآن در ترتيبات و روابط آيات قرار داده شده است.[10]زركشى دلالت سياق را در تبيين مجمل و تخصيص عام و تقييد مطلق و تنوع دلالت راهگشا مى‏داند و مى‏گويد: دلالت سياق از بزرگ‏ترين قراينى است كه مراد متكلم را مى‏رساند و هر كس از آن غفلت كند، در موارد مشابه آن دچار اشتباه مى‏شود و در مناظرات خود مغالطه مى‏كند. به اين سخن خداوند بنگر: «ذُقْ اِنَّكَ أَنْتَ الْعَزيزُ الْكَريمُ» (دخان، ۴۹) خواهى ديد كه سياق آن دلالت مى‏كند كه منظور از عزيز و كريم، ذليل و حقير است.[11]

 پيشينۀ استفاده از دلالت سياق در تفسير قرآن

سابقۀ استفاده از سياق آيات، به زمان صحابه و تابعين برمى‏گردد. در رواياتِ نقل شده از معصومين (ع) نيز، در مواردى، از سياق آيات براى بيان معنا استفاده شده است كه نمونه‏هايى از آن را ارائه خواهيم كرد. البته در اين نمونه‏ها كلمۀ «سياق» به كار نرفته ولى عملاً از آن استفاده شده است. شايد نخستين كسى كه اين كلمه را به همين معنا به كار برده و به آن تصريح كرده، شافعى (متوفاى ۲۰۴ ه) باشد كه در كتابِ خود با عنوان الرسالة، بابى تحت عنوان: «باب الصنف سياقه يبين معناه» دارد و در آنجا راجع به دلالت سياق مطالب مختصرى آورده و براى آن آيۀ «وَ سْئَلْهُمْ عَنِ الْقَرْيَةِ» را مثال زده كه مراد اهل قريه است.[12]

در اينجا نمونه‏هايى از استفاده از سياق در تفسير آيات در كلام معصومين و صحابه و تابعين را ذكر مى‏كنيم.

۱. در روايتى از امام باقر (ع) كه در مسئلۀ وضو وارد شده است حضرت از آيۀ وضو به وسيلۀ دلالت سياق مطالبى را استخراج مى‏كند. در بخشى از اين روايت چنين آمده است:

«... ثم فصل بين الكلام فقال: «وامسحوا بِرُءوُسِكُم» فعرفنا حين قال «بِرُءوُسِكُم» ان المسح ببعض الرأس لمكان الباء، ثم وصل الرجلين بالرأس كما وصل اليدين بالوجه فقال: «وارجلكم الى الكعبين» فعرفنا حين وصلهما بالرأس ان المسح على بعضهما...».[13]

در اين روايت، امام (ع) از آمدن حرف «با» بر سر «رُءوُسِكُم» و عطف «ارجلكم» به آن، چنين استفاده كرده كه قسمتى از سرو پا مسح مى‏شود و نه همۀ آنها.

۲. در روايتى كه از سعيد بن جبير نقل شده، وى با توجه به سياق آيات به تفسير يك آيه پرداخته است. يعلى بن مسلم مى‏گويد: از سعيد بن جبير دربارۀ اين آيه پرسيدم: «لاٰ يُؤٰاخِذُكُمُ اللّٰهُ بِاللَّغْوِ فى أَيْمٰانِكُمْ» (بقره، ۸۹) گفت: آيۀ پيش از آن را هم بخوان و من خواندم: «يٰآ أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لاٰ تُحَرِّمُوا طَيِّبٰاتِ مٰآأَحَلَّ اللّٰهُ لَكُمْ»، سعيد گفت: منظور از لغو در قسم اين است كه به وسيلۀ سوگند خوردن حلالى را بر خود حرام كنى.[14]

توجه كنيم كه بيشتر مفسران «اللَّغْوِ فى أَيْمٰانِكُمْ» را به سوگندهاى بيهوده كه مردم در محاورات خود به كار مى‏برند و همواره واللّه‏ و باللّه‏ مى‏گويند، تفسير كرده‏اند، ولى سعيد بن جبير با توجه به سياق آيه و عنايت به مفهوم آيۀ قبلى تفسير خاصى را ارائه كرده است.

۳. نيز از سعيد بن جبير نقل شده كه در پاسخ كسى كه گفت: آيۀ «وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰآ أَنْزَلَ اللّٰهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ الظّٰالِمُونَ» (مائده، ۴۵) و دو مشابه ديگرش در آيۀ قبل و بعد (هم الكافرون) و (هم الفاسقون) دربارۀ بنى اسرائيل است، گفت: اگر آيات قبل و بعد از اين آيات را بخوانى خواهى ديد كه دربارۀ ما هم هست.[15]

۴. يزيد بن صهيب مى‏گويد: جابر بن عبداللّه‏ انصارى از پيامبر خدا (ص) نقل كرد كه فرمود: قومى از اهل ايمان با شفاعت محمد از آتش بيرون مى‏آيند. يزيد مى‏گويد: به جابر گفتم: خداوند در قرآن مى‏فرمايد: «وَ مٰا هُمْ بِخٰارِجينَ مِنْهٰا» (مائده، ۳۷). جابر گفت: آيۀ پيش از آن را بخوان «اِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا...» آيه دربارۀ كافران است.[16]

۵. روزى جوانى آب و عسلى به خليفۀ دوم داد. خليفه آن را نخورد و گفت: خداوند مى‏فرمايد: «أَذْهَبْتُمْ طَيِّبٰاتِكُمْ فى حَيٰاتِكُمُ الدُّنْيٰا». جوان گفت: اين آيه دربارۀ تو و هيچ كس از اهل قبله نيست، آيۀ قبل از آن را بخوان: «وَ يَوْمَ يُعْرَضُ الَّذينَ كَفَرُوا عَلَى النّٰارِ أَذْهَبْتُمْ طَيِّبٰاتِكُمْ فى حَيٰاتِكُمُ الدُّنْيٰا» (احقاف، ۲۰). خليفه گفت: همۀ مردم داناتر از عمرند.[17]

البته در نمونۀ چهارم و پنجم كه ذكر كرديم، مطلب مورد نظر از صريح آيه به دست مى‏آيد، ولى مشكل طرف مقابل اين بوده كه به قبل و بعد آيه توجه نداشته و به او تذكر داده‏اند كه آيه را بايد در جايگاه خودش و در رديف آيات قبل و بعد معنا كرد و استناد ما به همين مطلب است. معلوم مى‏شود كه پيشينيان در فهم آيات به اين نكته توجه داشته‏اند كه يك آيه و يا يك جمله از يك آيه را نبايد بدون توجه به قبل و بعد آن معنا كرد و سياق هم از همين مقوله است.

ضوابط استفاده از سياق

مى‏توان گفت كه استفاده از سياق كلام، كارى ذوقى است و هر كسى مى‏تواند با توجه به برايند كلام به نتايج خاصى برسد. معروف است كه عربى باديه نشين از كسى شنيد كه اين آيه را مى‏خواند: «وَ السّٰارِقُ وَ السّٰارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُمٰا جَزٰآءً بِمٰا كَسَبٰا نَكٰالاً مِنَ اللّٰهِ» (مائده، ۳۸) و آخر آن را چنين مى‏خواند: «واللّه‏ غفور رحيم». آن عرب گفت: نبايد آخر آيه اين چنين باشد، چون بريدن دست با غفور و رحيم بودن خداوند سازگار نيست. آن شخص به قرآن مراجعه كرد، ديد آخر آيه چنين است: «وَ اللّٰهُ عَزيزٌ حَكيمٌ». وقتى آن را خواند، عرب گفت: درست است بايد چنين باشد.

در عين حال، استفاده از سياق در فهم آيات بايد از ضوابط معينى پيروى كند و هر كسى ذوق و سليقۀ خود را بر آيۀ قرآن تحميل نكند و اين كار با احتياط كامل و با انديشيدن بسيار صورت گيرد.

برخى از ضوابط استفاده از سياق در فهم آيات به قرار زير است:

۱. دلالت سياق بايد به صورت شفاف باشد. گفتيم كه دلالت سياق از باب التزام عقلى لفظ است. لازم است كه اين التزام يك التزام قريب باشد، زيرا استفاده از التزام بعيد ممكن است انسان را به بيراهه بكشاند.

۲. سياق با ادلۀ ديگر تعارض نداشته باشد. گاهى ممكن است سياق اقتضايى داشته باشد كه با ادلۀ ديگر در تعارض باشد. در چنين شرايطى بدون شك ادلۀ ديگر مقدم بر سياق است، چون قبلا گفتيم حجيت دلالت سياق از باب حجيت ظواهر است و معلوم است كه ظاهر در تعارض با نص حجيت خود را از دست مى‏دهد. مثلا آيۀ تطهير (احزاب، ۳۳) كه در ضمن آيات مربوط به همسران پيامبر قرار گرفته است از نظر سياق مى‏تواند مربوط به آنها باشد، ولى با توجه به روايات مستفيضۀ اطمينان‏بخش كه شيعه و سنى نقل كرده‏اند كه اين بخش از آيه دربارۀ اهل بيت پيامبر، يعنى خود آن حضرت و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام است نمى‏توان به سياق استناد كرد.

در آيۀ تطهير سياق ديگرى هم وجود دارد كه با آن سياقى كه گفتيم در تعارض است و آن اينكه تمام ضميرهاى خطاب در جملات قبل و بعد كه مربوط به همسران پيامبر است، به صورت ضمير مؤنث است ولى در اين بخش از آيه خطاب به صورت ضمير مذكر «عنكم» آمده است، و نيز آيات قبلى لحن تعريض ولى اين جمله لحن تعريف دارد. در تعارض دو سياق، اگر دليل خارجى يكى از آن دو را تأييد كند بايد آن را اخذ كرد.

۳. استناد به سياق آيات قبل و بعد در صورتى حجت است كه مجموع آيات با هم و يكجا نازل شده باشند. البته اگر دليل روشنى در دست نباشد كه آيات مورد نظر يكجا نازل شده‏اند، همين مقدار كافى است، چون اصل بر پيوستگى آيات است، مگر آنكه دليلى بر ضد آن اقامه شود.

در اينجا به اين مطلب مهم اشاره مى‏كنيم كه به نظر ما ترتيب آيات سوره‏ها توقيفى است و از جانب پيامبر (ص) صورت پذيرفته است، زيرا نامهاى بسيارى از سوره‏ها حتى در زمان خود پيامبر معروف بود و پيامبر دربارۀ برخى سوره‏ها با ذكر نامشان مطالبى بيان كرده است و حتى گروه بندى سوره‏هاى قرآن به چند دسته، مانند سوره‏هاى بلند (سور طوال) سوره‏هاى كوتاه (سور قصار) و يا سور مئين و مثانى در زمان خود پيامبر صورت گرفته است.[18]

 در روايات متعددى اين مطلب ذكر شده كه گاهى آيه و يا مجموعه آياتى بر پيامبر نازل مى‏شد و آن حضرت دستور مى‏داد كه آن را در فلان سوره و پس از فلان آيه قرار دهند، مانند آيۀ «وَ اتَّقُوا يَوْمًا تُرْجَعُونَ فيهِ اِلَى اللّٰهِ ثُمَّ تُوَفّى كُلُّ نَفْسٍ مٰا كَسَبَتْ وَ هُمْ لاٰ يُظْلَمُونَ» (بقره، ۲۸۱) كه آخرين آيه‏اى است كه بر پيامبر خدا نازل شد و پيامبر ۲۱ روز پس از آن رحلت فرمود. وقتى اين آيه نازل شد، پيامبر با راهنمايى جبرئيل دستور داد كه آن را بعد از آيۀ ۲۸۰ سورۀ بقره قرار دهند.[19]اين در حالى است كه سورۀ بقره اولين سوره ويا از اولين سوره‏هايى است كه در مدينه نازل شده است.

البته ممكن است برخى از اين روايات از نظر سند يا دلالت جاى بحث داشته باشند، ولى با توجه به مجموع آنها و با توجه به سيرۀ مسلمين در اين باره كه بدون شك ادامۀ سيرۀ عصر پيامبر بوده است، مى‏توان اطمينان حاصل كرد كه ترتيب آيات سوره‏ها در زمان خود پيامبر انجام گرفته و مى‏توان گفت كه سوره‏ها به صورت يك پروندۀ باز بوده‏اند و پيامبر با نزول آياتى كه سورۀ مستقلى را تشكيل نمى‏دادند، دستور مى‏داد آنها را به سوره‏هاى موجود اضافه كنند و پس از رحلت پيامبر اين پرونده‏ها بسته شدند.

اكنون به بحث سياق باز مى‏گرديم. به نظر ما، حتى با وجود اينكه ترتيب آيه‏ها را توقيفى و به دستور پيامبر بدانيم، باز اگر معلوم شود كه آيۀ قبلى يا بعدى همراه با آيۀ مورد بحث نازل نشده است نمى‏توان به سياق آن آيات استناد كرد، چون شرط دلالت سياق، پيوستگى كلام متكلم است و در اينجا آن پيوستگى وجود ندارد. آرى مى‏توان از آيات قبل و بعد به عنوان قرينۀ خارجى و از باب تفسير قرآن به قرآن استفاده كرد ولى اين ديگر از باب سياق نيست. اينكه پيامبر دستور مى‏داد يك آيه را در كنار آيۀ خاصى قرار دهند جهت خاص خودش را دارد كه يا به سبب تناسب مفهومى آيات بوده و يا دليل ديگرى داشته است كه براى ما معلوم نيست.

در اينجا بايد به اين مطلب نيز اشاره كنيم كه صِرفِ قرار گرفتن دو آيه در كنار يكديگر، يا حتى چند جمله در يك آيه، دلالتى بر تناسب منطقى آنها ندارد و گاهى از نظر مفهومى كاملا از يكديگر فاصله دارند؛ مانند آيات پايانى سورۀ نساء كه پس از سخن دربارۀ مسيح و نزول قرآن و تعريف از مؤمنان، بلافاصله آيه دربارۀ ارث كلاله است، و يا در آيۀ ۳ سورۀ مائده كه در ضمن بيان احكام خوردن ميته و خون و گوشت خوك و چند چيز ديگر، از مأيوس شدن كافران از دين اسلام و اكمال دين و اتمام نعمت سخن گفته مى‏شود. بعضى از مفسران قائل به تناسب همۀ آيات و سوره‏ها با يكديگرند و علاوه بر تفاسير، كتابهايى مستقل نيز در اين باره نوشته‏اند، ولى به نظر ما سخن آنها بى‏دليل است. آنها گاهى براى اثبات تناسب ميان دو آيه دچار تكلفهاى بيجايى مى‏شوند و وجوهى ذكر مى‏كنند كه سست است. بحث مفصل در اين باره را به فرصت ديگرى موكول مى‏كنيم.

۴. مطلبى كه از سياق به دست مى‏آوريم، بايد مراد متكلم باشد، يعنى بدانيم و يا حداقل احتمال قوى بدهيم كه متكلم آن را اراده كرده است. بنابراين، احتمالات و مطالب گوناگونى كه اخيراً بعضى به عنوان نكته‏ها يا پيامهاى آيات قرآنى عنوان مى‏كنند و آنها را بر قرآن تحميل مى‏نمايند، يك نوع استحسان است و نبايد آن را از باب سياق آيات دانست، زيرا برخى از آنها به گونه‏اى هستند كه انسان احتمال هم نمى‏دهد كه خداوند آن را اراده كرده است.

۵. استفاده از سياق در آيات قرآنى نبايد منجر به تغيير و تبديل كلام شود. ما از سياق آيات فقط مى‏توانيم به يك معنا برسيم و حق نداريم آن را مجوزى براى تغيير الفاظ به عنوان نقل به معنا بدانيم. اين مطلب را از آن جهت عنوان كرديم كه در برخى از منابع اهل سنت مطلبى آمده كه واقعاً مايۀ شگفتى است. طبق رواياتى كه در اين منابع آمده، اجازه داده مى‏شود كه اگر كسى با توجه به سياق يك آيه و مفهوم كلى آن، تشخيص داد كه به جاى كلماتى كه در آيه است، كلمات ديگرى را به كار ببرد كه همان مفهوم را مى‏رساند، مى‏تواند آن را به دلخواه خود تغيير دهد.

آنها اين مطلب را بر روايتى كه از پيامبر نقل كرده‏اند مبتنى ساخته‏اند و آن همان حديث سبعة احرف است كه از ابى بن كعب نقل كرده‏اند كه پيامبر خدا (ص) فرموده است: «كلها كاف شاف مالم تخلط آية رحمة بآية عذاب، فاذا كانت عزيز حكيم فقلت: سميع عليم فان اللّه‏ سميع عليم». يعنى همۀ آنها كفايت كننده و شفا دهنده است مادامى كه آيۀ رحمت را به آيۀ عذاب مخلوط نكنى. وقتى عزير حكيم است و تو گفتى: سميع عليم، خدا سميع عليم هم هست.[20]

عين اين روايت را از ابى بكره هم نقل كرده‏اند و در پايان آن چنين آمده است: «على نحو هلمّ و تعال و اقبل و اذهب واسرع و عجّل». از زهرى نقل كرده‏اند كه گفته است همۀ اينها يك چيز است و در حلال و حرام اختلاف ايجاد نمى‏كند.[21]

از انس نقل كرده‏اند كه آيۀ ۶ سورۀ مزمل را چنين خواند: «ان ناشئة الليل هى أَشَدُّوَطْأً وَ أَصوبُ قيلاً» به او گفته شد كه ما «وَ أَقْوَمُ قيلاً» مى‏خوانيم! گفت: «اصوب قيلاً» و «أَقْوَمُ قيلاً» به يك معناست.[22]

از ابى بن كعب نقل كرده‏اند كه آيۀ ۱۳ سورۀ حديد را چهار گونه مى‏خواند: «للذين آمنوا انظرونا»، «للذين آمنوا امهلونا»، «للذين آمنوا اخرونا»، «للذين آمنوا ارقبونا».[23]

نيز از ابى بن كعب نقل شده است كه آيۀ «كُلَّمٰا أَضٰاءَ لَهُمْ مَشَوْا فيهِ» (بقره، ۲۰) را علاوه بر «مشوا فيه» به دو صورت ديگر «مرّوا فيه» و «سعوا فيه» هم مى‏خواند.[24]توجه كنيم كه اين موضوع مربوط به اختلاف قرائات نيست، بلكه جايگزين كردن كلمات مترادف و يا جمله‏هاى مشابه با يكديگر است كه به دلخواه شخص صورت مى‏گيرد.

به باور ما، روايت سبعة احرف روايتى ضعيف است و امامان معصوم عليهم السلام آن را به اين معنا كه عامه مى‏گويند به شدت نفى كرده‏اند و بر فرض صحت، مربوط به معانى و مفاهيم گوناگونى است كه هر كسى به اندازۀ قدرت فهم خود آن را به دست مى‏آورد.[25]به نظر مى‏رسد كه آنچه از طريق اهل سنت دربارۀ اين موضوع نقل شده و ما بخشى از آن را آورديم، از شأن و مقام قداست قرآن بسيار دور و نوعى تحريف و حتى هدم اساس قران است، به گونه‏اى كه به همه اجازه داده مى‏شود كه قرآن را به دلخواه تحريف كنند. اين در حالى است كه خود پيامبر هم چنين حقى نداشت، چرا كه در قرآن آمده است: «قُلْ مٰا يَكُونُ لى أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقٰآءِ نَفْسى اِنْ أَتَّبِعُ اِلاّٰ مٰا يُوحٰى اِلَىَّ اِنّى أَخٰافُ اِنْ عَصَيْتُ رَبّى عَذٰابَ يَوْمٍ عَظيمٍ» (يونس، ۱۵) يعنى: «بگو: مرا نرسد كه قرآن را از پيش خود تغيير دهم؛ جز اين نيست كه از آنچه به من وحى مى‏شود پيروى مى‏كنم...». اين مطلب آنچنان غرابت دارد كه حتى از خود اهل سنت هم نقل نشده است كه در طول تاريخ با استناد به آن كلمات يا جملات، آيه‏اى را تغيير داده باشند.

انواع استفاده از سياق

استفاده از سياق براى رسيدن به يك معنا مى‏تواند به اشكال گوناگونى صورت گيرد كه برخى از آنها را ذكر مى‏كنيم:

۱. استفاده از متن يك آيه و چينش واژه‏ها در آن. در اين نوع مى‏توان از تقديم و تأخير واژه‏ها و يا قرينه قراردادن يك واژه كه واژه‏اى ديگر را تداعى مى‏كند و مانند آنها استفاده كرد. به عنوان مثال:

- در آيۀ «وَ الْحٰافِظينَ فُرُوجَهُمْ وَ الْحٰافِظٰاتِ» (احزاب، ۳۵) به قرينۀ قيد «فُرُوجَهُمْ» در «الْحٰافِظينَ» مى‏گوييم كه از نظر معنا اين قيد پس از «وَ الْحٰافِظٰاتِ» هم وجود دارد.

گاهى در آيه‏اى ضمير غايبى به كار مى‏رود بدون آنكه مرجع آن ذكر شده باشد و ما با استفاده از سياق مرجع آن به دست مى‏آوريم، مانند: «كُلُّ مَنْ عَلَيْهٰا فٰانٍ» (الرحمن، ۲۶) كه ضمير «عليها» به «ارض» برمى‏گردد كه در آيه ذكر نشده ولى معلوم است. يا آيۀ «وَ لِأَبَوَيْهِ لِكُلِّ وٰاحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ» (نساء، ۱۱) كه ضمير «لِأَبَوَيْهِ» به ميت برمى‏گردد كه در آيه ذكر نشده است.

۲. استفاده از موقعيت خاص يك واژه در آيه. گاهى يك واژه و يا يك صيغه در موقعيتى قرار مى‏گيرد كه بايد آن را بر معناى خاصى حمل كرد كه در موقعيتهاى ديگر نمى‏توان بر چنين معنايى حمل كرد. به عنوان مثال: «وَ اِذٰا حَلَلْتُمْ فَاصْطٰادُوا» (مائده، ۲) كلمۀ «فَاصْطٰادُوا» امر به صيد كردن حيوانات است ولى به دليل موقعيت خاص كلمه كه به آن «وقوع الامر عقيب الحظر» گفته مى‏شود، بايد امر را در اينجا به معناى اباحه بگيريم، يعنى فقط اجازۀ صيد داده مى‏شود، چون اين امر مربوط به كسى است كه از احرام حج بيرون آمده است و چون صيد كردن در حال احرام ممنوع است، در اينجا گفته مى‏شود كه وقتى از احرام بيرون آمديد اين ممنوعيت برداشته مى‏شود.

از همين قبيل است مواردى كه لفظ مشتركى به كار مى‏رود كه چندين معنا دارد و ما مى‏توانيم با توجه به سياق، معناى مورد نظر را به دست آوريم. اين مطلب در بحث وجوه و نظاير در قرآن كاربرد فراوانى دارد؛ مثلا كلمۀ «فتنه» در معانى مختلفى به كار مى‏رود و حبيش تفليسى براى آن ۱۵ معنا ذكر كرده است،[26]ولى در هر آيه‏اى معناى مورد نظر از سياق آيه معلوم مى‏شود. ابن عربى مى‏گويد كلمۀ «عفى» پنج معنا دارد ولى در آيۀ «فَمَنْ عُفِىَ لَهُ مِنْ أَخيهِ شَىْ‏ءٌ فَاتِّبٰاعٌ بِالْمَعْرُوفِ» (بقره، ۱۷۸) به معناى عطا يا اسقاط است كه از سياق فهميده مى‏شود.[27]

۳. در برخى از موارد با توجه به آيۀ قبل و يا بعد و قرار گرفتن آيۀ مورد نظر در آن محل، به مفهوم ويژه‏اى دست مى‏يابيم كه اگر اين آيه را به تنهايى ملاحظه مى‏كرديم به آن معنا نمى‏رسيديم. البته شرط آن نزديكى همزمان دو آيه است (همان گونه كه پيش از اين توضيح داديم) بعضى استفاده از آيۀ قبلى را «سباق» و استفاده از آيۀ بعدى را «لحاق» ناميده‏اند. به عنوان مثال:

- در تفسير آيۀ «وَ آتٰاكُمْ مٰا لَمْ يُؤْتِ أَحَدًا مِنَ الْعٰالَمينَ» (مائده، ۲۰) بحث شده كه آيه خطاب به چه كسانى است؟ بعضى خطاب به امت اسلام دانسته‏اند ولى طبرى گفته كه قول راجح نزد من اين است كه مربوط به بنى‏اسرائيل است چون در سياق آياتى است كه خطاب به بنى‏اسرائيل است.[28]

- در آيه «تُؤْتِى الْمُلْكَ مَنْ تَشٰآءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشٰآءُ» (آل عمران، ۲۶) سيد رضى سخن كسانى را كه منظور از ملك در اين آيه را مربوط به آخرت مى‏دانند، رد مى‏كند و مى‏گويد: سياق اين آيه و آيۀ بعدى دلالت مى‏كند بر اينكه ملكى كه خداوند به كسى مى‏دهد يا از او مى‏گيرد، ملك دنيوى است و مربوط به آخرت نيست.[29]

۴. استفاده از سياق با توجه به مكى يا مدنى بودن سوره. گاهى برخى از مفسران براى آيه‏اى تفسيرى ذكر كرده‏اند كه مفسر ديگر با توجه به سياق آيه كه در سوره مكى يا مدنى قرار گرفته آن را رد مى‏كند، به عنوان مثال:

ابن ابى حاتم روايتى نقل مى‏كند كه گويا آيۀ «وَ نَزَعْنٰا مٰا فى صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ» (اعراف، ۴۳) دربارۀ اهل بدر نازل شده است. علامۀ طباطبايى اين سخن را رد مى‏كند و مى‏گويد: وقوع اين جمله در سياق اين آيات كه در مكه نازل شده است، نزول آن را دربارۀ اهل بدر نفى مى‏كند.[30]

۵. استفاده از حذف و تقدير. در قرآن كريم در آيات متعددى كلمه يا حتى جمله‏اى حذف شده است و با استفاده از سياق آيه مى‏توان آن جمله را به دست آورد و مقدر كرد. گاهى اين حذف و تقدير براى به كار انداختن فهم مخاطب است كه خودش مطابق با استعداد و ظرفيت فكرى خودش جمله و يا جمله‏هاى مناسبى را مقدر كند و به معانى گوناگونى دست يابد. ما در اينجا به عنوان مثال، يك مورد را ذكر مى‏كنيم.[31]

در آيۀ «أَفَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِه فَرَاٰهُ حَسَنًا» (فاطر، ۸) جواب جملۀ استفهامى «أَفَمَنْ زُيِّنَ» حذف شده است. كسى كه كردار زشتش در نظرش آراسته شده و آن را نيكو مى‏بيند، چه سرنوشتى دارد يا چه كار بايد بكند؟ در اينجا تعيين جواب بر عهدۀ مخاطب گذاشته شده كه با تفكر در آيۀ و توجه به سياق آن و مطابق ميزان تدبر خود، پاسخى براى آن بيابد.

آسان‏ترين پاسخى كه مى‏توان در تقدير گرفت و بسيارى از مفسران هم آن را پيشنهاد كرده‏اند جملۀ «كمن ليس كذلك» است؛ يعنى آيا كسى كه كردار زشتش در نظرش آراسته شده و آن را نيكو مى‏بيند، مانند كسى است كه اين حالت را ندارد؟ ولى با تأمل بيشتر مى‏توانيم با استفاده از سياق جملۀ استفهامى در آيه و با توجه ويژگيهاى چنين كسى به معانى بلندى برسيم، مانند:

آيا كسى كه چنين است، مى‏تواند هدايت يابد؟

آيا كسى كه چنين است مى‏تواند به حقايق والا دست بيابد؟

آيا كسى كه چنين است مى‏تواند خود را از كج فهمى دور كند؟

آيا كسى كه چنين است مى‏تواند الگويى براى ديگران باشد؟

آيا كسى كه چنين است بايد براى او تأسف خورد؟

آيا كسى كه چنين است مانند كسى است كه بدى و خوبى وكجى و راستى را به خوبى از هم تشخيص مى‏دهد؟

آياكسى كه چنين است، مانند كسى است كه در اثر ايمان و تقوا قدرت تشخيص حق از باطل را دارد؟

و دهها جملۀ ديگر.

اين گونه موارد از جملۀ مواردى هستند كه الفاظ در برابر معانى محدود مى‏گردند و قرآن با حذف بخشى از كلام، قرينه‏اى را فراهم مى‏كند كه با استفاده از سياق جملۀ موجود معانى گوناگونى به دست آيد.

مشخصات منابع

الاتقان فى علوم القرآن، جلال الدين سيوطى، دارالفكر، بيروت، ۱۴۱۶.

احكام القرآن، ابن العربى، دارالفكر، بيروت، بى‏تا.

اصول الفقه، محمد رضا مظفر، انتشارات جامعۀ مدرسين، قم، بى‏تا.

الامالى، محمد بن الحسن الطوسى، دارالثقافة، قم، ۱۴۱۴.

البرهان فى علوم القرآن، بدرالدين زركشى، داراحياء الكتب العربية، بيروت، ۱۳۷۶.

 البيان والتبيين، عمروبن بحرالجاحظ، مكتبة الهلال، بيروت، ۱۴۲۳.

التمهيد، ابن عبدالبر، وزارة الأوقاف، تونس، ۱۳۸۷.

جامع البيان، ابن جرير طبرى، دارالفكر، بيروت، ۱۴۱۵.

حقائق التأويل فى متشابه التنزيل، شريف رضى، دارالمهاجر، بيروت، بى‏تا.

الحيوان، عمر بن بحر الجاحظ، دار احياء التراث العربى، بيروت، بى‏تا.

الدر المنثور، جلال الدين سيوطى، دارالمعرفة، بيروت، بى‏تا.

الرسالة، محمد بن ادريس شافعى، المكتبة العلمية، بيروت، بى‏تا.

السنن،ابى داود السجستانى، دارالفكر، بيروت، ۱۴۱۰.

شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد، داراحياء الكتب العربية، قاهره، ۱۳۷۸.

صحاح اللغة،اسماعيل الجوهرى، دارالعلم للملايين، بيروت، ۱۴۰۷.

فرائد الاصول، شيخ مرتضى انصارى، مجمع الفكر الاسلامى، قم، ۱۴۱۹.

لسان العرب، ابن منظور، نشر ادب الحوزة، قم، ۱۴۰۵.

مجمع البيان، امين الاسلام طبرسى، مؤسسة الاعلمى، بيروت، ۱۴۱۵.

مسند ابى حنيفه، ابونعيم اصفهانى، مكتبة الكوثر، رياض، ۱۴۱۵.

مسند احمد، احمد بن حنبل، دار صادر، بيروت، بى‏تا.

المصنف، عبدالرزاق صنعانى، تحقيق حبيب الرحمان الاعظمى، بى‏نا، بى‏تا.

مفاتيح الغيب (التفسير الكبير)فخر الرازى، افست قم.

المناقب، ابن شهر آشوب، المكتبة الحيدرية، نجف اشرف، ۱۳۷۶.

الميزان فى تفسير القرآن، علامه طباطبائى، جامعۀ مدرسين، قم، بى‏تا.

وجوه قرآن، حبيش تفليسى، به كوشش دكتر مهدى محقق، تهران، ۱۳۵۹ ش.

وسائل الشيعة، شيخ حر عاملى، مؤسسۀ آل البيت، قم ۱۴۱۴.

 

 


[1]. جوهرى، صحاح اللغة، ج 4، ص 1499؛ ابن فارس ،معجم مقاييس اللغة، ج 3، ص 117.

 

[2]. ابن منظور، لسان العرب، ج 10، ص 168.

 

[3]. همان،ص 166.

 

[4]. همان.

 

[5]. محمد رضا مظفر، اصول الفقه، ج 1، ص 184.

 

[6]. متن حديث رفع چنين است: قال رسول اللّه‏ ص: رفع عن امتى تسعة اشياء: الخطأ و النسيان ومااكرهوا عليه و ما لايعلمون و ما لا يطيقون و ما اضطروا اليه و الحسد والطيرة والتفكر فى الوسوسة». پيامبر خدا (ص) فرمود: نه چيز از امت من برداشته شده است: خطا، نسيان، چيزى كه به آن مجبورشان كرده‏اند، چيزى كه نمى‏دانند، چيزى كه بيرون از توان آنهاست، چيزى كه از روى ناچارى انجام داده‏اند، حسد، فال بد و تفكر همراه با وسوسه... (وسائل الشيعة، ج 15، ص 365).

 

[7]. شيخ انصارى، فرائد الاصولرسائل ج 2، ص 29.

 

[8]. وسائل الشيعه، ج 21، ص 118.

 

[9]. جاحظ، البيان والتبيين، ج 1، ص 83. همو در كتاب ديگرش گفته است الفاظ در مقابل معانى، محدودند (الحيوان، ج 1، ص 201).

 

[10]. فخر رازى، مفاتيح الغيب تفسير كبير، ج 10، ص 110.

 

[11]. زركشى، البرهان فى علوم القرآن، ج 2، ص 200، چون اين آيه در رديف آياتى است كه مربوط به عذابهاى دوزخيان است و اين خطاب متوجه اهل جهنم است.

 

[12]. شافعى، الرسالة، ص 62.

 

[13]. وسائل الشيعه، ج 1، ص 413.

 

[14]. سيوطى، الدر المنثور، ج 2، ص 311.

 

[15]. همان، ص 287.

 

[16]. ابونعيم اصفهانى، مسند ابى‏حنيفه، ص 260.

 

[17]. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 182.

 

[18]. روايات بسيارى در اين زمينه وجود دارد؛ از جمله اينكه پبامبر فرمود: «قرأت الليلة ثلاثين سورة فيهن السبع الطوال» يعنى ديشب سى سوره از قرآن را قرائت كردم كه از جملۀ آنها هفت سورۀ بلند بود امالى طوسى، ص 403. نيز پيامبر فرمود: خداوند به من به جاى تورات سور طوال هفتگانه و به جاى انجيل سور مئين و به جاى زبور سور مثانى را داده و افزون بر اينها را هم به من عطا فرموده است: (ابن‏شهرآشوب، مناقب، ج 1، ص 196؛ طبرى، مجمع البيان، ج 1، ص 41.

 

[19]. مجمع البيان، ج 2، ص 676.

 

[20]. عبدالرزاق صنعانى، المصنف، ج 11، ص 220. سننابى‏داود، ج 2، ص 102.

[21]. مسنداحمد بن حنبل، ج 5، ص 51؛ ابن عبدالبر، التمهيد، ج 8،ص 290.

[22]. قرطبى، الجامع لأحكام القرآن، ج 1، ص 48.

[23]. ابن عبد البر، همان.

[24]. سيوطى، الإتقان، ج 1، ص 133.

[25]. رجوع شود به مجلۀ ترجمان وحى، شمارۀ 9 مقالۀ: بحثى دربارۀ تعبير «سبعاً من المثانى» به قلم نگارنده.

[26]. تفليسى، وجوه قرآن، ص 216.

[27]. ابن عربى، احكام القرآن، ج 1، ص 67.

[28]. جامع البيان، تفسير طبرى، ج 6، ص 110.

[29]. سيد رضى، حقائق التأويل، ص 65.

[30]. الميزان،ج 8، ص 139.

[31]. جهت كسب اطلاعات بيشتر در اين زمينه، رجوع شود به: مجلۀ ترجمان وحى، شمارۀ 18 مقالۀ «حذف و تقدير در آيات قرآنى» به قلم نگارنده.

مترجمان و آيات ارث

محمد رضا صفوى

 

در آيات ۱۱، ۱۲ و ۱۷۶ سورۀ نساء كه مربوط به مسائل ارث است، برخى مترجمان دقت كافى نكرده‏اند و به همين سبب در ترجمه‏ هايشان خطاهايى مشاهده مى‏شود كه يادآورى آنها خالى از فايده نيست. در اين مقاله برخى از ترجمه‏ ها را كه در سالهاى اخير منتشر شده و يا از شهرت بيشترى برخوردارند مرور كرده و ملاحظات لازم را يادآور مى‏شويم. عمدۀ اشكالات مورد نظر، در سه بخش از آيۀ يازدهم و دو بخش از آيۀ دوازدهم و يك بخش از آيۀ صد و هفتاد و ششم است.

آيۀ يازدهم سورۀ نساء

«يُوصيكُمُ اللّٰهُ فى أَوْلاٰدِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ فَاِنْ كُنَّ نِسٰآءً فَوْقَ اثْنَتَيْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثٰا مٰا تَرَكَ وَ اِنْ كٰانَتْ وٰاحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ وَ لِأَبَوَيْهِ لِكُلِّ وٰاحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ مِمّٰا تَرَكَ اِنْ كٰانَ لَهُ وَلَدٌ فَاِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلَدٌ وَ وَرِثَهُ أَبَوٰاهُ فَلِأُمِّهِ الثُّلُثُ فَاِنْ كٰانَ لَهُ اِخْوَةٌ فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ‏مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصى بِهٰآ أَوْ دَيْنٍ...»

بخش اول از آيۀ يازدهم

 در ترجمۀ اين بخش از آيۀ شريفه: «فَاِنْ كُنَّ نِسٰآءً فَوْقَ اثْنَتَيْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثٰا مٰا تَرَكَ» آمده است:

«و اگر [همۀ ورثه] دختر [و] از دو تن بيشتر باشند سهم آنان دو سوم ما ترك است.»[1]

«و اگر همۀ (وارثان) دختر و بيش از دو تن باشند دو سوم آنچه بر جاى نهاده از آنِ ايشان است.»[2]

«و اگر [وارثان دو دختر يا] بيشتر از دو دختر باشند سهم آنان دو سوم تركه است.»[3]

«پس اگر [وارثان] دختر و بيش از دو باشند دو سوم ميراث از آنهاست.»[4]

نقد و بررسى

تعبير «همۀ ورثه» در ترجمۀ نخست، و «همۀ وارثان» در ترجمۀ دوم، و «وارثان» در ترجمۀ سوم و چهارم بيانگر ضمير «كُنَّ» در اِنْ كُنَّ نِسٰآءً است در حالى كه مراد از اين ضمير فرزندان مورّث است. به تعبير ديگر، ضمير «كُنَّ» به «اولادكم» در «يُوصيكُمُ اللّٰهُ فى أَوْلاٰدِكُمْ» باز مى‏گردد و مفاد جمله مورد بحث به ضميمۀ جملۀ قبل چنين است:

«خداوند دربارۀ فرزندانتان به شما سفارش مى‏كند؛ يعنى اين حكم را تشريع مى‏كند كه سهم فرزندان ذكورتان از ميراث شما همانند سهم دو دختر از فرزندان شماست. اين در صورتى است كه فرزندانتان دختر و پسر باشند ولى اگر آنان (يعنى فرزندانتان) همه دختر بودند، دو سوم آنچه متوفى بر جاى نهاده مِلك ايشان است».

از آن رو كه عنوان وارث اعم از فرزند است و در ترجمه‏هاى ياد شده به جاى «فرزندان» عنوان «وارثان» يا «ورثه» به كار رفته، علاوه بر ارتكاب خلاف ظاهر، دو اشكال اساسى را موجب شده است:

 ۱. بر اساس ترجمه‏هاى مذكور، سهم الارث دختران يعنى دو سوم تركه در صورتى است كه وارثان متوفى چند دختر باشند، در حالى كه آيۀ شريفه مطلق است و موارد ذيل را شامل مى‏شود:

الف: متوفى علاوه بر چند دختر، پدر و مادرش نيز وارث او باشند، زيرا در فراز ديگر همين آيه، پدر و مادر متوفى‏ٰ با وجود فرزند، وارث به شمار آمده‏اند: «وَ لِأَبَوَيْهِ لِكُلِّ وٰاحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ مِمّٰا تَرَكَ اِنْ كٰانَ لَهُ وَلَدٌ؛ و براى هر يك از پدر و مادر متوفى از آنچه بر جاى نهاده يك ششم است اگر او را فرزندى باشد.»

فقهاى اسلام نيز به اتفاق، پدر و مادر را مانند فرزندان ـ چه پسر و چه دختر ـ از طبقۀ اول مى‏دانند. بنابراين، چند دختر دو سوم تركه را به ارث مى‏برند، چه پدر و مادر متوفى و يا يكى از آنها وارث باشند و چه نباشند، ولى ترجمه‏هاى ياد شده موردى را كه پدر و مادر يا يكى از آنها وارث باشند شامل نمى‏شود.

ب: متوفى علاوه بر چند دختر، همسرش نيز زنده باشد و از او ارث ببرد، چنان كه در آيۀ بعد آمده است: «فَاِنْ كٰانَ لَهُنَّ وَلَدٌ فَلَكُمُ الرُّبُعُ مِمّٰا تَرَكْنَ؛ و اگر زنان شما فرزندى دارند، براى شما از آنچه بر جاى مى‏نهند يك چهارم است». و دربارۀ فوت شوهران آمده است: «فَاِنْ كٰانَ لَكُمْ وَلَدٌ فَلَهُنَّ الثُّمُنُ مِمّٰا تَرَكْتُمْ؛ و اگر شما (شوهران) را فرزندى باشد، براى همسرانتان از آنچه بر جاى مى‏نهيد يك هشتم است».

بنابراين، چند دختر، دو سوم تركه را مى‏برند، چه همسر متوفى نيز وارث باشد و چه نباشد. اين در حالى است كه ترجمه‏هاى ياد شده اين صورت را شامل نمى‏شود، چرا كه جملۀ: «اگر همۀ ورثه دختر باشند» موردى را كه همسر متوفى زنده است و از او ارث مى‏برد شامل نمى‏شود.

۲. در ترجمه‏هاى مذكور تصريح نشده است كه دخترانى كه وارث متوفى فرض شده‏اند آيا دختران خود متوفى هستند يا دختران مثلاً برادر يا خواهر او، زيرا جملۀ: «واگر همۀ ورثه دختر و از دو تن بيشتر باشند» شامل دختران برادر و خواهر نيز مى‏شود، در حالى كه آيۀ شريفه با توجه به اينكه ضمير «كنّ» به «اولادكم» بازمى‏گردد صريح در اين است كه مراد از «نِسٰآءً فَوْقَ اثْنَتَيْنِ» دختران متوفى است.

 بخش دوم از آيۀ يازدهم

مترجمان در ترجمۀ «فَاِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلَدٌ وَ وَرِثَهُ أَبَوٰاهُ فَلِأُمِّهِ الثُّلُثُ فَاِنْ كٰانَ لَهُ اِخْوَةٌ فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ» چنين نوشته‏اند:

«ولى اگر فرزندى نداشته باشد و [تنها] پدر و مادرش از او ارث برند براى مادرش يك سوم است [و بقيه را پدر مى‏برد] و اگر او برادرانى داشته باشد مادرش يك ششم مى‏برد.»[5]

امّا اگر فرزند نداشته باشد و ميراث برِ او فقط پدر و مادرش باشند، در اين صورت براى مادرش يك سوم [و براى پدر دو سوم است] و اگر برادرانى داشته باشد سهم مادرش يك ششم است.»[6]

«و اگر فرزندى نداشته باشد، و (تنها) پدر و مادر از او ارث برند، براى مادر او يك سوم است (و بقيه از آنِ پدر است)؛ و اگر او برادرانى داشته باشد، مادرش يك ششم مى‏برد (و پنج ششم باقيمانده براى پدر است)».[7]

نقد و بررسى

در ترجمه‏هاى ياد شده كلمۀ «تنها» در ترجمۀ «وَ وَرِثَهُ أَبَوٰاهُ» افزوده شده و سهم مطرح شده در اين بخش از آيۀ شريفه به صورتى اختصاص يافته كه متوفى وارثى جز پدر و مادر نداشته باشد؛ يعنى آن گاه مادر يك سوم مى‏برد (فَلِأُمِّهِ الثُّلُثُ) كه وارثان متوفى منحصر به پدر و مادر او باشند؛ يعنى اگر متوفى بجز پدر و مادر، وارث ديگرى نيز داشته باشد مانند همسر، آيۀ شريفه بر حسب ترجمه‏ها بيانگر اين فرض نيست، بلكه مفهوم آن اين است كه مادر يك سوم نمى‏برد. اين در حالى است كه جملۀ «وَ وَرِثَهُ أَبَوٰاهُ» خالى از ادات حصر است و سياق آيه نيز حاكى از چنين حصرى نيست.

اين توهم موجب لغزشى ديگر در ترجمه‏ها شده است و آن افزودۀ تفسيرى «و بقيه را پدر مى‏برد» پس از جملۀ «فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ» است در ترجمۀ اول. و «براى پدر دو سوم است» در ترجمۀ دوم. «و بقيه از آنِ پدر است» و نيز «و پنج ششم باقيمانده براى پدر است» در ترجمۀ سوم. زيرا با توجه به عدم وجود حصر در آيه و به مقتضاى اطلاق آن، آيۀ شريفه مى‏تواند شامل موردى شود كه همسر متوفى نيز زنده باشد و از او ارث برد كه در اين صورت، يك سوم از آنِ مادر است و همسر نيز سهم خود، يعنى يك دوم يا يك چهارم را مى‏برد و پس از آن بقيه از آنِ پدر است. پس همواره چنين نيست كه دو سوم باقيمانده از سهم مادر از آنِ پدر باشد، و نيز همواره چنين نيست كه با وجود برادرانِ متوفى، پنج ششم باقيمانده از سهم مادر از آنِ پدر باشد.[8]

تحقيق

گويا كسانى كه از جملۀ «وَ وَرِثَهُ أَبَوٰاهُ» معناى حصر فهميده‏اند چنين پنداشته‏اند كه اگر اين جمله حاوى معناى حصر نباشد، وجود و عدمش يكسان است، زيرا فرازهاى سه گانه‏اى كه سهام پدر و مادر را در فروض مختلف بيان مى‏كند، بدون جملۀ «... وَ وَرِثَهُ أَبَوٰاهُ...» نيز بيانگر مقصود است. زمخشرى پس از طرح اين سؤال كه جملۀ «... وَ وَرِثَهُ أَبَوٰاهُ...» چه نقشى دارد مى‏نويسد:

 

معنايش اين است: پس اگر براى او (متوفى) فرزندى نباشد و فقط پدر و مادرش از او ارث برند، براى مادرش يك سوم تركه است، زيرا اگر پدر و مادر با يكى از زوجين از او ارث برند، مادر يك سوم تركه را ارث نمى‏برد بلكه يك سوم باقيمانده پس از سهم همسر متوفى را مى‏برد و بقيه از آنِ پدر خواهد بود.[9]

 

مقصودش اين است كه فايدۀ «وَ وَرِثَهُ أَبَوٰاهُ» بيان حصر است و دلالت مى‏كند بر اينكه ثلث تمام مال آن گاه نصيب مادر مى‏شود كه همسر متوفى‏ٰ يا زنده نباشد و يا به دليلى از ارث ممنوع شده باشد، اما اگر همسر متوفى وارث او به حساب آيد و وارث به پدر و مادر منحصر نباشد، نخست سهم همسر داده مى‏شود، سپس ثلث باقيمانده و نه ثلث تمام مال را مادر و دو سوم بقيه را پدر مى‏برد. مثلاً اگر تركۀ زنى كه فوت شده و شوهر و پدر و مادرش از او ارث مى‏برند، سى هزار تومان باشد، به حكم: «وَ لَكُمْ نِصْفُ مٰا تَرَكَ أَزْوٰاجُكُمْ اِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُنَّ وَلَدٌ»؛ پانزده هزار تومان آن سهم شوهر است و بقيۀ آن يعنى پانزده هزار تومان ديگر تثليث مى‏شود؛ يك سوم آن يعنى پنج هزار تومان سهم مادر و بقيه يعنى ده هزار تومان سهم پدر خواهد شد. و اگر مردى بميرد و وارثان او پدر و مادر و همسرش باشند، همسرش به دليل «...وَ لَهُنَّ الرُّبُعُ مِمّٰا تَرَكْتُمْ اِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ وَلَدٌ...»؛ يك چهارم از سى‏هزار تومان يعنى هفت هزار و پانصد تومان را مى‏برد، و بقيه يعنى بيست و دو هزار و پانصد تومان تثليث مى‏شود؛ يك سوم يعنى هفت هزار و پانصد تومان سهم مادر و بقيه يعنى پانزده هزار تومان به پدر مى‏رسد.

ابن‏عاشور نيز فايدۀ جملۀ «...وَ وَرِثَهُ أَبَوٰاهُ...» را در رساندن حصر مى‏داند و مى‏نويسد:

 

«و قوله «...وَ وَرِثَهُ أَبَوٰاهُ...» زاده للدلالة على الاقتصار، اى لا غيرهما ليعلم من قوله «...فَلِأُمِّهِ الثُّلُثُ...» ان للأب الثلثين.»[10]

 

فخر رازى نيز بر همين باور است او مى‏نويسد:

... و ذلك لأن قوله «...وَ وَرِثَهُ أَبَوٰاهُ...» ظاهره مشعر بأنه لا وارث له سواهما، و اذا كان كذلك فمجموع المال لهما، فاذا كان نصيب الأمّ هو الثلث وجب ان يكون الباقى و هو الثلثان للأب.[11]

پاسخ

چنان كه اشاره شد، جملۀ «...وَ وَرِثَهُ أَبَوٰاهُ...» خالى از ادات حصر است و سياق كلام نيز مفيد حصر نيست، و نبايد پنداشت كه اگر مفيد حصر نباشد آوردن آن لغو است و ثمرى ندارد، زيرا فايده و نقش آن اولاً تبيين صورت مسئله است؛ يعنى جملۀ «فَاِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلَدٌ وَ وَرِثَهُ أَبَوٰاهُ» بيانگر اين است كه در صورت نبودن فرزند، آن گاه مادر ثلث تركه را مى‏برد كه پدر و مادر متوفى هر دو وارث ميّت باشند، ولى اگر پدر زنده نباشد يا به دلايلى مانند كفر نتواند از فرزند خويش ارث برد، مفهوم جملۀ شرطيه اين است كه مادر ثلث نمى‏برد، بلكه به مقتضاى «وَ أُولُوا الْأَرْحٰامِ بَعْضُهُمْ أَوْلٰى بِبَعْضٍ فى كِتٰابِ اللّٰهِ»[12]سهم او تمام مالِ برجاى مانده است اگر متوفى همسر نداشته باشد. ولى با وجود همسر، سهم همسر داده مى‏شود و بقيه از آنِ اوست. ثانياً اين امر تمهيدى است براى «فَاِنْ كٰانَ لَهُ اِخْوَةٌ فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ...» يعنى از جملۀ «...وَ وَرِثَهُ أَبَوٰاهُ...» كه وجود پدر و مادر را مفروض دانسته استفاده مى‏شود كه در صورتى برادران متوفى حاجب مادر از ثلث به سدس مى‏شوند كه پدر متوفى زنده و وارث او باشد، اما اگر پدر متوفى وارث نباشد، اگر چه برادرانى براى ميّت باشد، آنها حاجب مادر نخواهند بود، زيرا تقدير آيه ـ چنان كه طبرسى در مجمع البيان تصريح مى‏كند ـ چنين است: «فَاِنْ كٰانَ لَهُ اِخْوَةٌ فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ؛ پس اگر براى متوفى برادرانى است و پدر و مادرش هر دو وارث اويند، سهم الارث مادرش يك ششم است».

صاحب جواهر در شروط حاجب شدن برادران متوفى مى‏نويسد:

«سوم اينكه: پدر وجود داشته باشد... چون آيه‏اى كه دليل اصلى اين حكم است، ظهور در زنده بودن پدر دارد، چرا كه خداى تعالى در آن آيه فرموده است: «وَ وَرِثَهُ أَبَوٰاهُ»[13]. توضيح اينكه قيد «وَ وَرِثَهُ أَبَوٰاهُ» در جملۀ «فَاِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلَدٌ وَ وَرِثَهُ أَبَوٰاهُ » در مقابل اطلاق فرض پيش از آن است، زيرا آيۀ شريفۀ ارث پدر و مادر متوفى را در دو فرض بيان مى‏كند:

۱. متوفى داراى فرزند باشد.

۲. متوفى هيچ فرزندى نداشته باشد.

فرض اول: جملۀ «وَ لِأَبَوَيْهِ لِكُلِّ وٰاحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ مِمّٰا تَرَكَ اِنْ كٰانَ لَهُ وَلَدٌ» بيانگر اين فرض است و مفادش اين است كه اگر متوفى فرزندى دارد، سهم الارث هر يك از پدر و مادرش يك ششم تركه است. اين عبارت از سه جهت اطلاق دارد: الف، چه همسر متوفى نيز از او ارث ببرد يا نبرد. ب، چه برادرانى براى متوفى باشد يا نباشد. ج، چه پدر و مادر هر دو زنده باشند و از او ارث ببرند وچه يكى از آنها وارث او باشد.

فرض دوم: جملۀ «فَاِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلَدٌ وَ وَرِثَهُ أَبَوٰاهُ فَلِأُمِّهِ الثُّلُثُ» گوياى اين فرض است و مفادش اين است كه اگر متوفى فرزندى ندارد، مادرش يك سوم تركه را مى‏برد در صورتى كه متوفى برادرانى نداشته باشد؛ و يك ششم آن را مى‏برد در صورتى كه داراى برادرانى باشد، ولى برخلاف فرض پيشين مقيد است به اينكه پدر و مادر متوفى هر دو زنده باشند كه جملۀ «وَ وَرِثَهُ أَبَوٰاهُ» متكفل بيان اين قيد است، اگر چه نسبت به وجود و عدم همسر اطلاق دارد. بنابراين، فايدۀ «وَوَرِثَهُ أَبَوٰاهُ» اولاً اين است كه سهم مادر در ثلث را به صورتى مقيد مى‏كند كه پدر متوفى نيز زنده باشد، و ثانياً حاجب بودن برادران متوفى را به صورتى مقيد مى‏كند كه پدرش زنده باشد.

نظر اهل سنت

اهل سنت بر اساس نظريه‏اى كه دربارۀ ارث پدر و مادر متوفى دارند ناگزير شده‏اند در جملۀ «وَ وَرِثَهُ أَبَوٰاهُ» معناى حصر را لحاظ كنند، زيرا آنها بر اين باورند كه مادر در صورتى يك‏سوم تركه را مى‏برد كه وارث متوفى منحصر به پدر و مادر او باشد، اما اگر همسر متوفى نيز زنده باشد و وارث به شمار آيد، مادر يك سوم همۀ مال را نمى‏برد، بلكه يك سوم باقيمانده پس از محاسبۀ سهم همسر را مى‏برد. مقدس اردبيلى در اين باره مى‏نويسد:

و اگر براى متوفى فرزندى نباشد و پدر و مادرش از او ارث برند، مادرش در هر صورت (چه همسر متوفى وارث باشد يا نباشد) يك سوم همۀ تركه را مى‏برد، نه يك سوم باقيماندۀ بعد از سهم همسر را چنان كه رأى جمهور (فقهاى اهل سنت) بر آن است و گويا نزد اصحاب ما (فقهاى شيعه) در آنچه بيان كرديم اختلافى نيست؛ چنان كه طبرسى در مجمع البيانمى‏گويد: «اين عقيدۀ ابن عباس و ائمۀ ماست» و همين معنا ظاهر آيۀ شريفه است. ولى فقهاى اهل سنت، جملۀ «وَ وَرِثَهُ أَبَوٰاهُ» را با قيد «فحسب» تقييد كرده و گفته‏اند يك سوم تمام تركه در صورتى سهم مادر است كه تنها پدر و مادر متوفى وارث باشند، اما اگر وارث ديگرى مانند همسر با آن دو باشد، در اين صورت مادر ثلث همۀ مال را نمى‏برد، بلكه ثلث باقيمانده پس از سهم همسر را مى‏برد. (سپس مى‏نويسد:) اين سخن بعيد به نظر مى‏رسد، زيرا اولاً تقدير گرفتن (فحسب / فقط) خلاف ظاهر آيه است، و ثانياً اگر گفته شود «تنها پدر و مادرش وارث او باشند» ديگر نيازى به جملۀ «فَاِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلَدٌ» نيست، و ثالثاً در اين صورت، از آيۀ شريفه سهمى براى مادر استفاده نمى‏شود. چگونه از آيه درمى‏يابند كه ثلث باقيمانده از آنِ اوست؟[14]

 

ناگفته نماند كه برخى از ترجمه‏هايى كه اخيراً منتشر شده‏اند، از اشكالات مذكور پيراسته‏اند. فى‏المثل در يكى از اين ترجمه‏ها مى‏خوانيم:

«و اگر فرزندى نداشته باشد و پدر و مادرش ارث بر اويند، مادرش يك سوم خواهد برد، و اگر برادرانى (يا خواهرانى يا برادران و خواهرانى) داشته باشد، براى مادر يك ششم است».[15]

بخش سوم از آيۀ يازدهم

مترجمان در ترجمۀ «...مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصى بِهٰآ أَوْ دَيْنٍ...» مى‏نويسند:

«اين تقسيم‏ها) پس از (انجام) آن وصيتى است كه مى‏كند يا (پرداختن) وامى (كه دارد».[16]

«همۀ اينها بعد از انجام وصيتى است كه او كرده و بعد از اداى دين است».[17]

همۀ اينها بعد از انجام وصيتى است كه او بدان سفارش كرده يا دينى [كه بايد استثنا شود]».[18]

در اين ترجمه‏ها تعبير «انجام» در مورد وصيت، و «پرداختن» و «ادا» در مورد دين، افزوده شده است.[19]

نقد و بررسى

تعبيرات افزوده شده در آيه اين معنا را مى‏رساند كه سهام ياد شده هنگامى از آنِ وارثان مى‏شود كه وصيت‏هاى متوفى انجام گيرد و ديون او پرداخت شود؛ يعنى اگر متوفى مثلاً وصيت كرده باشد كه مسجد يا مدرسه‏اى بسازند يا براى او تا ده سال حج به جاى آورند، وارثان تا هنگامى كه به وصيت عمل نكنند مالك سهام تعيين شده نمى‏شوند و يا حق تصرف در سهام خويش را ندارند و همچنين تا هنگامى كه ديون او پرداخت نشده است آنها حق تصرف در سهام خود را ندارند، هر چند يافتن طلبكار به طول انجامد. اين در حالى است كه تعبير «انجام» و «پرداختن» يا «ادا» را هيچ قرينه‏اى اقتضا نمى‏كند.

تحقيق

مراد از «وصية» در «مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصى بِهٰآ أَوْ دَيْنٍ» مورد وصيت يا مقدار آن است نه معناى مصدرى آن (وصيت كردن). ارجاع ضمير «ها» به «وصية» و نيز همرديف شدن آن با «دين» قرينۀ اين معناست. حرف «مِنْ» ابتدائيه و جارو مجرور (مِنْ بعد) قيد معنا و مفهومى است كه از جملات «فَلِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ» و «فَلَهُنَّ ثُلُثٰا مٰا تَرَكَ» و «فَلَهَا النِّصْفُ» و... استفاده مى‏شود، يعنى خداوند سهم‏هاى ياد شده را ملك صاحبان آن سهام قرار داده و اين سهام را بعد از مورد وصيت و ديون مقرر داشته است؛ يعنى نبايد سهام مذكور از كلّ تركۀ متوفى حساب شود، بلكه بايد پس از وصيت و دين محاسبه گردد. اين معنا كه از ظاهر آيۀ شريفه بر مى‏آيد ربطى به اخراج مورد و مقدار وصيت و دين ندارد تا چه رسد به تنفيذ و انجام وصيت و پرداخت ديون.

آيه دوازدهم سورۀ نساء

«وَ لَكُمْ نِصْفُ مٰا تَرَكَ أَزْوٰاجُكُمْ اِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُنَّ وَلَدٌ فَاِنْ كٰانَ لَهُنَّ وَلَدٌ فَلَكُمُ الرُّبُعُ مِمّٰا تَرَكْنَ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصينَ بِهٰآ أَوْ دَيْنٍ وَ لَهُنَّ الرُّبُعُ مِمّٰا تَرَكْتُمْ اِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ وَلَدٌ فَاِنْ كٰانَ لَكُمْ وَلَدٌ فَلَهُنَّ الثُّمُنُ مِمّٰا تَرَكْتُمْ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ تُوصُونَ بِهٰآ أَوْدَيْنٍ...»

بخش اول از آيۀ دوازدهم

در ترجمۀ اين بخش از آيه: «وَ لَكُمْ نِصْفُ مٰا تَرَكَ» تا «فَلَهُنَّ الثُّمُنُ مِمّٰا تَرَكْتُمْ» آمده است:

و نصف ميراث همسرانتان اگر فرزندى نداشته باشند ـ از آنِ شماست اما اگر فرزندى داشته باشند يك چهارم آنچه بجاى مى‏گذارند از آنِ شماست... و يك چهارم آنچه بجا مى‏گذاريد ـ اگر فرزندى نداشته باشيد ـ از آنِ آنان است، اما اگر فرزندى داشته باشيد، يك هشتم آنچه بجا گذاشته‏ايد از آنِ ايشان است.[20]

نقد و بررسى

ضميرهايى مانند «كُم» و «هُم» اگرچه به وضع اولى مخصوص مردان است ولى در اكثر آيات قرآن از باب تغليب شامل زنان نيز مى‏شود، مانند «يُوصيكُمُ اللّٰهُ فى أَوْلاٰدِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ...» مخاطبان «كُم» در اين آيه هم مردانند و هم زنان، لذا سهم فرزندان از ميراث مادر به دليل همين آيه به اندازۀ سهم آنان از پدر است. همچنين واژۀ «زوج» و جمع آن «ازواج» از نظر معنا برابر واژۀ «همسر» در زبان فارسى است كه هم به شوهر و هم به زن گفته مى‏شود؛ ولى در آيۀ مورد بحث، به قرينۀ «لهُنّ» كه چهار مرتبه آمده و نيز به قرينۀ «يوصين» كه صيغۀ جمع مؤنث است، مراد از خطاب در «وَ لَكُمْ نِصْفُ مٰا تَرَكَ أَزْوٰاجُكُمْ» خصوص مردان يعنى شوهران است و مراد از «ازواج» در جملۀ ياد شده خصوص «زنان» است. از اين رو دلالت آيۀ شريفه بر اينكه سهم الارث شوهر از همسرش در يك فرض (نبودن فرزند براى زوجه‏اش) يك دوم و در فرض ديگر (وجود فرزند براى او) يك چهارم ميراث زن است، صريح و روشن است، و به همين قرينۀ آشكار دلالت آيۀ شريفه بر اينكه سهم الارث زنان از شوهرانشان در فرض اول يك چهارم تركه و در فرض دوم يك هشتم تركه است نيز صريح و روشن است. اين در حالى است كه دلالت ترجمه‏هاى ياد شده بر مقصود نارسا، مشتبه و ناپيداست، زيرا واژۀ «شما» و «همسرانتان» در زبان فارسى هم بر مردان و هم بر زنان اطلاق مى‏شود، لذا از عبارت ترجمۀ مذكور و مانند آن: «و نصف ميراث همسرانتان... از آن شماست... و يك چهارم آنچه بجا مى‏گذاريد از آنِ آنان است...» دريافت‏هاى گوناگون مى‏شود ونوعى تضاد در آن به چشم مى‏خورد؛ يعنى اگر زنان اين ترجمه را بخوانند، به طور طبيعى چنين دريافت مى‏كنند كه سهم الارث آنان از شوهرشان يك دوم تركه و سهم شوهرشان از آنان يك چهارم است در صورتى كه فرزندى در ميان نباشد، و اگر مردان يعنى شوهران ترجمۀ ياد شده را بخوانند عكس اين معنا را دريافت مى‏كنند، از اين رو بايد تعبير «ازواجكم» به «زنانتان» ترجمه شود، نه به «همسرانتان».[21]

بخش دوم از آيۀ دوازدهم

مترجمان در ترجمۀ اين بخش: «مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصٰى بِهٰآ أَوْ دَيْنٍ غَيْرَ مُضٰآرٍّ»[22]نوشته‏اند:

«... در آن صورت همۀ آنان پس از [عمل به] وصيتى كه انجام گرفته، يا [پرداخت] وامى كه [متوفى] دارد، در يك سوم شريكند؛ و بايد كه وصيت [به حال ورثه] زيان‏رسان [مازاد بر ثلث]نباشد.»[23]

«(البته) پس از (انجام) وصيتى بى‏زيان كه مى‏شود يا (پرداخت) وامى (كه وجود دارد)».[24]

«از بعد وصيتى كه كرده شود يا وامى نازيان آورنده».[25]

«از بعد وصيتى كه كرده به آن يا دينى غير ضرر رساننده».[26]

«پس از [گزاردن] وصيتى كه به آن شده يا پرداخت دينى كه داشته است، بى‏آنكه [اين وصيت و دين] زيان‏آور باشد».[27]

چنان كه ملاحظه مى‏كنيد، برخى مترجمان «غَيْرَ مُضٰآرٍّ» را قيد براى «وَصِيَّةٍ» شمرده و زيان‏آور نبودن را تنها در ارتباط با وصيت معنا كرده‏اند (ترجمۀ اول و دوم). برخى ديگر آن را قيد «دين» گرفته و تنها وام زيان رسان را مطرح نمودنده‏اند (ترجمۀ سوم و چهارم). برخى نيز آن را قيد هر دو دانسته و دين و وصيت زيان‏رسان را معتبر ندانسته و كسر آن را از تركۀ متوفى روا نشمرده‏اند (ترجمۀ آخر).

نقد و بررسى

اگر «غَيْرَ مُضٰآرٍّ» قيد براى «وَصِيَّةٍ» مى‏بود، اوّلاً به حكم لزوم تطابق ميان حال و ذوالحال از حيث تذكير و تأنيث مى‏بايست به جاى «غَيْرَ مُضٰآرٍّ» «غير مضارةٍ» مى‏باشد، و ثانياً براى رفع اشتباه و ضرورت داشت كه «غَيْرَ مُضٰآرٍّ» بعد از «وَصِيَّةٍ» و قبل از «دين» بيايد؛ مثلاً عبارت بدين صورت باشد: «من بعد وصية غير مضارة يوصى بها او دين» يا «من بعد وصية يوصى بها غير مضارة او دين». و چنانچه «غَيْرَ مُضٰآرٍّ» قيد براى خصوص «دين» باشد، اگرچه از اشكالات يادشده مصون است اما اين اشكال پديد مى‏آيد كه «مورِّث» آنگاه كه قصد زيان‏رسانى داشته باشد، از طريق وصيت، بهتر و آسان‏تر مى‏تواند به مقصد خود برسد تا از طريق دين؛ از اين رو تذكر قيد «غَيْرَ مُضٰآرٍّ» در ارتباط با وصيت ضرورى‏تر مى‏نمايد.

با توجه به آنچه گذشت، نظر صائب اين است كه گفته شود: «غَيْرَ مُضٰآرٍّ» هم قيد وصيت است و هم قيد دين. بر اين اساس ترجمۀ چهارم صحيح خواهد بود. تفصيل اين بحث و ادله و رفع شبهاتى كه مطرح شده است آن در مقاله‏اى تحت عنوان «خطاهايى در ترجمۀ قرآن» از همين قلم در فصلنامه بينات شمارۀ ۵۰ و ۴۹ به چاپ رسيده است، لذا به همين اندازه اكتفا مى‏شود.

آيۀ ۱۷۶ سورۀ نساء

«يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ اللّٰهُ يُفْتيكُمْ فِى الْكَلاٰلَةِ اِنِ امْرُؤٌ هَلَكَ لَيْسَ لَهُ وَلَدٌ وَ لَهُ أُخْتٌ فَلَهٰا نِصْفُ مٰا تَرَكَ وَ هُوَ يَرِثُهٰآ اِنْ لَمْ يَكُنْ لَهٰا وَلَدٌ...»

در ترجمۀ جملۀ «وَ هُوَ يَرِثُهٰآ اِنْ لَمْ يَكُنْ لَهٰا وَلَدٌ» چنين آمده است:

 «و برادر تمام مال را از خواهر به ارث مى‏برد در صورتى كه متوفى فرزندى نداشته باشد».[28]

«و (اگر خواهرى از دنيا برود و وارث او يك برادر باشد) او تمام مال را از آن خواهر به ارث مى‏برد در صورتى كه (ميت) فرزند نداشته باشد».

«و (اگر خواهرى از دنيا برود و وارث او يك برادر باشد) او تمام ميراث آن (خواهر) را مى‏برد اگر براى آن (خواهر) هيچ فرزندى نباشد».[29]

نقد و بررسى

در ترجمه‏هاى فوق تصريح شده است به اينكه برادر تمام اموال خواهرش را به ارث مى‏برد؛ در حالى كه جملۀ «وَ هُوَ يَرِثُهٰا»؛بيانگر تعبير «همه» و «تمام» و مانند اينها نيست. جملۀ مذكور بيش از اين دلالت ندارد كه برادر وارث خواهر خويش است اما اينكه چه مقدار از مال را مى‏برد، ساكت است.

علاوه بر اين، تالى فاسد ترجمه‏هاى ياد شده تنافى آيۀ مورد بحث با آيۀ ۱۲ سورۀ نساء است؛ چرا كه از آن آيه برمى‏آيد كه همسر متوفى نيز همراه برادر او وارث متوفى است. اگر گفته شود برادر متوفى تمام اموال خواهرش را به ارث مى‏برد اين بدان معناست كه همسر متوفى وارث او محسوب نمى‏شود، چرا كه مترجم سهمى براى او باقى نگذاشته است.

حجت ترجمه‏هاى مذكور

الف: ممكن است به قرينۀ مقابله ترجمه‏هاى ياد شده توجيه گردد، به اين بيان كه خداوند در اين آيه ارث خواهر از برادر را بيان مى‏كند و سهم او را نصف ميراث برادر قرار مى‏دهد، ولى در بيان ارث برادر سهمى براى او تعيين نمى‏كند. از اين مقابله دريافت مى‏شود كه سهم او تمام ميراث خواهر است، و اگر جز اين مى‏بود آن را تعيين مى‏كرد؛ چنانكه سهم خواهر را تعيين كرده و نيز سهم دو خواهر را و همچنين موردى را كه چند خواهر و برادر ميراث بر خواهر يا برادر خويش باشند. تعيين نموده است: «لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ».

بررسى

قرينۀ مقابله يكى از قراين مهم از محاورات عرفى است و متكلم در تفهيم مراد خود مى‏تواند بر آن تكيه و بدان احتجاج نمايد. اين در صورتى است كه قراين لفظى بر خلاف آن نباشد و اگر نه، محكوم قرينۀ لفظى مى‏شود و نمى‏توان با وجود قرينۀ لفظى به غير لفظى مانند قرينۀ مقابله احتجاج كرد. آيۀ ۱۲ سورۀ نساء به روشنى دلالت مى‏كند بر اينكه همسر متوفى باوجود فرزند و بدون وجود آن از همسر خويش ارث مى‏برد:

«وَ لَكُمْ نِصْفُ مٰا تَرَكَ أَزْوٰاجُكُمْ اِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُنَّ وَلَدٌ فَاِنْ‏كٰانَ لَهُنَّ وَلَدٌ فَلَكُمُ الرُّبُعُ مِمّٰا تَرَكْنَ»

بنابراين، همسر، همراه با خواهر و برادر متوفى، وارث اوست. پس هر گاه زنى از دنيا برود و از طبقۀ اول يعنى پدر و مادر و فرزند وارثى نداشته باشد طبعاً برادرش وارث اوست. و اگر متوفى شوهر داشته باشد، او نيز به حكم «وَ لَكُمْ نِصْفُ مٰا تَرَكَ أَزْوٰاجُكُمْ» نيمى از ميراث همسرش سهم اوست و طبعاً نيمى ديگر از آنِ برادر مى‏شود، نه تمام آن.

 

ب: ممكن است دليل ترجمه‏هاى ياد شده قانون «لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ» باشد. توضيح اينكه خداوند تصريح مى‏كند كه اگر برادرى بميرد خواهرش (مفروض اين است كه تنها يك خواهر دارد) نصف دارايى برادرش را به ارث مى‏برد «اِنِ امْرُؤٌ هَلَكَ لَيْسَ لَهُ وَلَدٌ وَ لَهُ أُخْتٌ فَلَهٰا نِصْفُ مٰا تَرَكَ» و چون مذكر دو برابر مؤنث ارث مى‏برد، پس برادر دو برابر خواهر ارث مى‏برد و آن تمام مال است.

بررسى

حكم «لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ» يك حكم غالبى است نه يك قانون كلى و سارى در تمام موارد. لذا در موارد زير چنين نيست:

مورد اول: ارث پدر و مادر از فرزندشان در صورتى كه فرزندشان فرزندى نداشته باشد، چرا كه آيۀ ۱۱ سورۀ نساء چنين بيان مى‏كند:

«وَ لِأَبَوَيْهِ لِكُلِّ وٰاحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ مِمّٰا تَرَكَ اِنْ كٰانَ لَهُ وَلَدٌ»

در اين مورد سهم مذكر و مؤنث يكسان است.

مورد دوم: ارث مادر از فرزند خويش در صورتى كه پدر و مادر و شوهر متوفى وارث باشند. در اين صورت به حكم «فَاِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلَدٌ وَ وَرِثَهُ أَبَوٰاهُ فَلِأُمِّهِ الثُّلُثُ» يك سوم مال از آنِ مادر مى‏شود، و به حكم «وَ لَكُمْ نِصْفُ مٰا تَرَكَ أَزْوٰاجُكُمْ اِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُنَّ وَلَدٌ» سهم شوهر متوفى، يك دوم دارايى متوفى است و بقيه يعنى يك ششم سهم پدر مى‏شود. در اينجا سهم مذكر نصف سهم مؤنث مى‏شود، درست عكس «لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ».

مورد سوم: ارث مادر از فرزند خويش در صورتى كه پدر و مادر و همسر (زن) متوفى وارث باشند. در اين صورت به حكم «فَاِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلَدٌ وَ وَرِثَهُ أَبَوٰاهُ فَلِأُمِّهِ الثُّلُثُ» يك سوم مال از آنِ مادر و سهم همسر يك چهارم «فَاِنْ كٰانَ لَكُمْ وَلَدٌ فَلَهُنَّ الثُّمُنُ مِمّٰا تَرَكْتُمْ»؛ و بقيه يعنى پنج‏دوازدهم سهم پدر مى‏شود كه اندكى بيشتر از ثلث است ولى با دو برابر فاصله دارد.

مورد چهارم: ارث برادر و خواهر مادرى كه سهمشان برابر است «وَ اِنْ كٰانَ رَجُلٌ يُورَثُ كَلاٰلَةً أَوِ امْرَأَةٌ وَ لَهُ أَخٌ أَوْ أُخْتٌ فَلِكُلِّ وٰاحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ».

 

ج: چه بسا دليل ترجمه‏هاى ياد شده روايتى باشد كه در بيان آيه تصريح مى‏كند كه جميع مال از آنِ برادر است.

بررسى

بى‏گمان در تفسير قرآن توجه به قراين ناپيوسته مانند روايات، به ويژه در باب احكام وضعى و تكاليف شرعى، امرى ضرورى است ولى اينكه در ترجمۀ قرآن نيز بايد مضمون روايات ملاحظه شود جاى ترديد است و مبانى متفاوت است و بر فرض اين مبنا كه در ترجمۀ قرآن نيز بايد روايات ملاحظه شود، طبعاً توجه به همۀ روايات در يك مسئله و حاصل جمع ميان روايات را مى‏توان در ترجمۀ قرآن دخيل دانست. و حاصل روايات در مسئلۀ ارث برادر از خواهر اين است كه برادر وارث خواهر خويش است، پس اگر خواهرش همسر دارد، برادر نيمى از ميراث خواهر را مى‏برد و نيم ديگر از آنِ همسر اوست، و اگر متوفى همسر ندارد برادرش تمام ميراث را مى‏برد. بر اين اساس نمى‏توان در ترجمه آيۀ شريفۀ «وَ هُوَ يَرِثُهٰآ اِنْ لَمْ يَكُنْ لَهٰا وَلَدٌ» به طور مطلق گفت برادر تمام اموال خواهرش را به ارث مى‏برد.

توجيه ناموجه

ممكن است گفته شود در ترجمه‏هاى ياد شده مفروض دانسته شده است كه وارث متوفى فقط يك برادر است؛ يعنى فرض شده است كه متوفى همسر ندارد، لذا در ترجمۀ دوم و سوم به اين قيد تصريح شده است. اين توجيه ناموجه مى‏نمايد و مشكل را مضاعف مى‏كند، زيرا از آيۀ شريفه چنين فرضى برنمى‏آيد و قرينه‏اى در ميان نيست كه آيه بر اين صورت حمل شود. آنچه در آيه مفروض دانسته شده، نبودن فرزند است ولاغير، والحاق پدر و مادر نيز يا از باب اجماع و يا به دليل روايات است و شايد بتوان آن را از موضوع مسئله يعنى كلاله استفاده كرد. به هر حال نبودن همسر از آيه معلوم نمى‏شود.

گاه نيز ممكن است توهم شود كه در عبارت «وَلهُ اُختٌ» كه در مورد ارث بردن خواهر از برادر است، تقديم خبر (له) بر مبتدا (اخت) مفيد حصر است و مى‏رساند كه متوفى فقط يك خواهر دارد و همسر ندارد و در صورت ارث بردن برادر نيز همين معنا مفروض است.

پاسخ اين توهم روشن است، زيرا اولا تقديم «له» بر «اخت» به دليل نكره بودن مبتدا (اخت) است و در اين گونه موارد تقديم خبر براى رساندن حصر نيست، بر خلاف تعبير «لله الحمد» كه افادۀ حصر مى‏كند. ثانياً، بر فرض استفادۀ حصر از جملۀ ياد شده، اين حصر در قياس با مواردى است كه در آيه مطرح شده، و آن وجود دو خواهر و يا چند خواهر و برادر است، نه در ارتباط با ساير ورثه. ثالثاً سخن دربارۀ ارث بردن برادر از خواهر است، و در عبارتى كه اين مسئله مطرح شده «وَ هُوَ يَرِثُهٰآ اِنْ لَمْ يَكُنْ لَهٰا وَلَدٌ» چيزى كه دلالت بر حصر داشته باشد يافت نمى‏شود.

 

 


[1]. فولادوند، محمد مهدى، ترجمۀ قرآن، دى ماه 1376.

 

[2]. موسوى گرمارودى، سيد على، ترجمۀ قرآن، خرداد ماه 1383.

 

[3]. خرمشاهى، بهاء الدين، ترجمۀ قرآن، دى ماه 1374.

 

[4]. مجتبوى، جلال الدين، ترجمۀ قرآن، زمستان 1371.

 

[5]. فولادوند، محمد مهدى، ترجمۀ قرآن.

 

[6]. خرمشاهى، بهاء الدين، ترجمۀ قرآن.

 

[7]. مكارم شيرازى، ناصر، ترجمۀ قرآن، چاپ اول، بى‏تا.

 

[8]. اشكالات ياد شده در ترجمه‏هاى آقايان: الهى قمشه‏اى، عبدالمحمد آيتى، رضايى اصفهانى و همكارانش، فيض الاسلام و مشكينى نيز ديده مى‏شود.

 

[9]. جاراللّه‏ زمخشرى، محمود، الكشاف، ج 1، ص 483.

 

[10]. ابن‏عاشور، محمد بن طاهر، التحرير و التنوير، ج 4، ص 260.

 

[11]. فخر رازى، التفسير الكبير، ج 9ـ10، ص 213.

 

[12]. انفال، 75.

 

[13]. نجفى، محمد حسن، جواهر الكلام، ج 39، ص 87.

 

[14]. مقدس اردبيلى، زبدة البيان، ص 648، با تلخيص.

 

[15]. موسوى گرمارودى، سيد على، ترجمۀ قرآن.

 

[16]. موسوى گرمارودى، سيد على، ترجمۀ قرآن.

 

[17]. مكارم شيرازى، ناصر، ترجمۀ قرآن.

 

[18]. فولادوند، محمد مهدى، ترجمۀ قرآن.

 

[19]. استثناى وصيت و دين در آيۀ بعد، يعنى آيۀ 12 نيز آمده است و مترجمان همين تعبيرات را در آنجا نيز افزوده‏اند.

 

[20]. فارسى، جلال الدين، ترجمۀ قرآن، چاپ 1369.

 

[21]. اشكال مذكور در ترجمۀ آقايان: مسعود انصارى خوشابر، ابوالحسن شعرانى، زين العابدين رهنما، احمد كاويانپور، عباس مصباح زاده، محمد كاظم معزى نيز ديده مى‏شود.

 

[22]. سورۀ نساء، آيۀ 12.

 

[23]. خرمشاهى، بهاء الدين، ترجمۀ قرآن.

 

[24]. موسوى گرمارودى، سيد على ترجمۀ قرآن.

 

[25]. معزى، محمد كاظم، ترجمۀ قرآن.

 

[26]. مصباح زاده، عباس، ترجمۀ قرآن.

 

[27]. مجتبوى، جلال الدين، ترجمۀ قرآن.

 

[28]. مشكينى، ترجمۀ قرآن.

 

[29]. رضايى و همكاران، ترجمۀ قرآن.

 

چگونگى ترجمۀ واژه‏هاى مترادف در قرآن كريم[1]

سيد عبدالوهاب طالقانى

 

 

در اين مقاله مى‏كوشم تا با بررسى ترجمۀ ممتاز، دقيق و دلنشين قرآن‏پژوه متضلّع، آقاى حسين استادولى، كه بسيارى از قرآن‏پژوهان، اديبان و فضلا، مرهون نقدها، ويراستارى‏ها و ترجمۀ قرآن ايشانند و الحق بسيارى از كاستيهاى ديگران در اين ترجمه ديده نمى‏شود، مواردى را كه انتظار است عموم مترجمان قرآن مورد توجه و عنايت خاص قرار دهند و رعايت آنها كارى است بسيار دشوار و ظريف، از ترجمۀ مشاراليه ذكر كنم. اين ترجمه، محسّنات بسيارى دارد كه همگان با استفاده از آن، به نكات و توضيحات پاورقى و ظرايف به‏كاررفته در آن، واقف خواهند شد. خداوند او را كه عمرى است با صداقت و خلوص، در خدمت به قرآن است، از گزند حوادث مصون فرمايد و توفيقات بيشترى نصيبش نمايد.

بحث اصلى، پس از بيان مقدمه‏اى مطرح مى‏گردد: در شمارۀ دوم از مجلۀ ترجمان وحى (اسفند ۱۳۷۶) مقاله‏اى محققانه تحت عنوان «دشوارى ترجمۀ كلمات مترادف در قرآن» از دانشمند گرانمايۀ قرآن‏پژوه، جناب آقاى يعقوب جعفرى، درج گرديده كه در خور دقت و شايستۀ مطالعۀ بسيار است.

براى تكميل اين بحث لازم است نخست مترادف و متضاد تعريف شود. به دو يا چند كلمه كه بر يك معنى و يا يك مصداق دلالت كنند، مترادف گفته مى‏شود؛ مانند انسان و بشر كه هر دو بر مردم دلالت دارند. همچنين شاد و خوشحال، مترادفند. اما به دو كلمه‏اى كه معناى آنها ضد يكديگر باشد، متضاد گفته مى‏شود.

كاربرد كلمات متضاد در آيات قرآن بسيار است و تشخيص معناى هر يك، ساده و روشن است:

۱. «اِنْ يَكُونُوا فُقَرٰآءَ يُغْنِهِمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِه» (نور، ۳۲) (فقير- غنى)

۲. «وَ اِذٰا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفينِ» (شعراء، ۸۰) (بيمارى ـ بهبودى)

۳. «وَ الَّذى يُميتُنى ثُمَّ يُحْيينِ» (شعراء، ۸۱) (اماته ـ احياء)

۴. «قٰالَ هَلْ يَسْمَعُونَكُمْ اِذْ تَدْعُونَ» * أَوْ يَنْفَعُونَكُمْ أَوْ يَضُرُّونَ (شعراء، ۷۲ـ۷۳) (نفع‏ـ ضرر)

۵. «اللّٰهُ وَلِىُّ الَّذينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ اِلَى النُّورِ وَ الَّذينَ كَفَرُوا أَوْلِيٰآؤُهُمُ الطّٰاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ اِلَى الظُّلُمٰاتِ» (بقره، ۲۵۷) (ايمان ـ كفر) ـ (نورـ ظلمت)

۶. «... يُضِلُّ بِه كَثيرًا وَ يَهْدى بِه كَثيرًا...» (بقره، ۲۶) ـ (ضلالت ـ هدايت)

۷. «... وَ جَعَلَ كَلِمَةَ الَّذينَ كَفَرُوا السُّفْلٰى وَ كَلِمَةُ اللّٰهِ هِىَ الْعُلْيٰا...» (توبه، ۴۰) (پست‏تر ـ برتر) ـ (سفلى ـ عليا)

ترجمۀ كلمات متضاد در تمامى موارد روشن است، اما ترجمۀ دقيق كلمات مترادف، در ترجمه‏هاى روان قرآن مجيد، ساده و بدون اشكال نيست، زيرا با پذيرش تعريف مترادف، اين پرسش مطرح است كه آيا مى‏توان در قرآن كريم، كلماتى را كه به ظاهر مترادف مى‏دانيم، به جاى يكديگر به كار بريم؟ فى المثل آيا مى‏توان به جاى «ذٰلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ» (يونس، ۶۴) بگوييم: «ذلك هو الفلاح العظيم» و يا «ذلك هو الفوز الكبير» با اين استدلال كه «فوز و فلاح» را در فارسى به «رستگارى» و «عظيم و كبير» را به «بزرگ» ترجمه مى‏كنيم و بزرگان ادب فارسى و مترجمان والامقام قرآن كريم نيز هيچ كدام تفاوتى در ترجمۀ اين كلمات قائل نشده‏اند؟ مطمئناً در اين كار مجاز نيستيم و هر كلمه‏اى در جاى خود بايد استعمال شود. بنابراين نمى‏توان آنها را مترادف دانست و بايد اعتراف نمود كه در قرآن، مترادف وجود ندارد و هر لغتى معنى و مفهوم خاص خود را مى‏طلبد. موارد زير از اين قبيل‏اند:

«ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ» (مدثر، ۲۲)

«اِنَّمٰآ أَشْكُوا بَثّى وَ حُزْنى اِلَى اللّٰهِ» (يوسف، ۸۶)

«لاٰ تُبْقى وَ لاٰ تَذَرُ»(مدثر، ۲۸)

«لاٰ تَرٰى فيهٰا عِوَجًا وَ لاٰ أَمْتًا»(طه، ۱۰۷)

«أَنّٰا لاٰ نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْوٰاهُمْ»(زخرف، ۸۰)

«لِكُلٍّ جَعَلْنٰا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهٰاجًا»(مائده، ۴۸)

«اِنّٰآ أَطَعْنٰا سٰادَتَنٰا وَ كُبَرٰآءَنٰا»(احزاب، ۶۷)

«لاٰ يَمَسُّنٰا فيهٰا نَصَبٌ وَ لاٰ يَمَسُّنٰا فيهٰا لُغُوبٌ»(فاطر، ۳۵)

«وَ اِنِ امْرَأَةٌ خٰافَتْ مِنْ بَعْلِهٰا نُشُوزًا أَوْ اِعْرٰاضًا»(نساء، ۱۲۸)

«وَ مَنْ يَكْسِبْ خَطيئَةً أَوْ اِثْمًا»(نساء، ۱۱۲)

لذا بايد در ترجمۀ كلمات، تفسير و توضيح بيشترى همراه گردد.

اكنون براى تبيين كامل بحث خود به تعداد ديگرى از انبوه كلمات به ظاهر مترادف بسنده مى‏كنيم و تمامى موارد را از ترجمۀ استادولى بهره مى‏گيريم:

۱. (يصعد ـ يعرج ـ يرفع) ۲. (رجع ـ عاد) ۳. (دخل ـ ورد ـ ولج) ۴. نجينا ـ انجينا ـ انقذنا) ۵. (ذنب ـ اثم ـ فسوق ـ حوب ـ جناح) ۶. (قسط ـ عدل) ۷. (حب ـ وُدّ) ۸. (بغى ـ ظلم ـ هضم) ۹. (اراد ـ شاء) ۱۰. وجل، خشية، خوف) ۱۱. (نضرة ـ سرور).

۱. (يصعد ـ يعرج ـ يرفع)

«... اِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّٰالِحُ يَرْفَعُهُ...» (فاطر، ۱۰)

 سخن پاك به سوى او بالا مى‏رود و كار شايسته آن را بالا مى‏برد.

«تَعْرُجُ الْمَلاِئكَةُ وَ الرُّوحُ اِلَيْهِ فى يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ خَمْسينَ أَلْفَ سَنَةٍ» (معارج، ۴)

فرشتگان و روح (موجودى برتر از فرشتگان) به سوى او بالا مى‏روند در روزى كه مقدار آن پنجاه هزار سال است (روز قيامت كه پنجاه موقف دارد و هر موقفى هزار سال است).

آيا مى‏توان گفت: «اليه يعرج الكلم الطيب» و «يصعد الملائكة و الروح اليه»؟ جواب: هرگز!

سؤال: اگر مترادف عبارت است از چند كلمه كه بر يك معنى دلالت كنند، قاعدتاً، مى‏توان كلمات مترادف را جايگزين يكديگر نمود. حال آيا چون كلام خداست، تغيير آن جايز نيست، و يا آنكه هر كدام معناى خاص و استعمال خاصى دارند و با تغيير جا، معنى و مقصود اصلى از دست مى‏رود؟ در صعود، بدون قصد و نيت فاعل، كار انجام مى‏پذيرد، اما در عروج، نيت فاعل شرط است. «كلم طيب»، خود به خود بالا مى‏رود، چه بخواهد و چه نخواهد، اما در عروج، نيت و اراده در فاعل شرط است؛ فرشتگان با اراده بالا مى‏روند.

۲. (رجع ـ عاد)

«... وَ مَنْ عٰادَ فَأُولٰئِكَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فيهٰا خٰالِدُونَ» (بقره، ۲۷۵)

و هر كه [به ربا خوارى] بازگردد، چنين كسانى اهل آتش‏اند، هميشه در آن ماندگارند.

«... وَ لَوْ رُدُّوا لَعٰادُوا لِمٰا نُهُوا عَنْهُ وَ اِنَّهُمْ لَكٰاذِبُونَ» (انعام، ۲۸)

و اگر بازگردانده شوند، باز هم به همان چيزى كه از آن نهى شده بودند برمى‏گردند، و آنان سخت دروغگويند.

«فَرَجَعَ مُوسٰى اِلٰى قَوْمِه غَضْبٰانَ أَسِفًا» (طه، ۸۶)

پس موسى خشمناك و اندوهگين به سوى قوم خود بازگشت.

«... وَلِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ اِذٰا رَجَعُوا اِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ (توبه، ۱۲۲)

تا... قوم [جهادگرِ] خود را چون به سوى آنان بازگشتند هشدار دهند، باشد كه حذر كنند.

 «يَعِظُكُمُ اللّٰهُ أَنْ تَعُودُوا لِمِثْلِه أَبَدًا اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ» (نور، ۱۷)

خداوند شما را پند مى‏دهد كه ديگر هيچ گاه به چنين چيزى بازنگرديد، اگر مؤمنيد.

«عاد» عمدتاً برگشت به اخلاق و رفتار قبلى است، ولى «رجع» بازگشت به محل و مكان يا گروه مشخصى است.

۳. (دخل ـ ورد ـ ولج)

«وَ لَمّٰا وَرَدَ مٰآءَ مَدْيَنَ وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةً مِنَ النّٰاسِ يَسْقُونَ...» (قصص، ۲۳)

و چون به چشمۀ آب مدين رسيد گروهى از مردم را بر سر آن يافت كه رمۀ خود را آب مى‏دادند.

«وَ اِنْ مِنْكُمْ اِلاّٰ وٰارِدُهٰا كٰانَ عَلٰى رَبِّكَ حَتْمًا مَقْضِيًّا * ثُمَّ نُنَجِّى الَّذينَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظّٰالِمينَ فيهٰا جِثِيًّا» (مريم، ۷۱ـ۷۲)

و هيچ يك از شما نيست جز آن كه به آن در مى‏آيد، كارى است بر پروردگار تو حتمى و انجام شدنى * آن گاه كسانى را كه پروا پيشه كردند، مى‏رهانيم و ستمكاران را زانوزده در آن وامى‏گذاريم.

ورود، دخول حقيقى در مكان نيست بلكه مشرف بودن بر آن كافى است. حضرت موسى عليه‏السلام وارد آب مدين نشد. آدميان نيز وارد جهنم نمى‏شوند، بلكه بر جهنم اشراف پيدا مى‏كنند. در اينجا از توضيحات آيت اللّه‏ سيد محمد حسينى شيرازى در تفسير تقريب القرآن بهره مى‏گيريم:

(و ان منكم) اى ما منكم أحد أيها البشر (الاّ واردها) اى مشرف عليها، كما قال سبحانه: (ولمّا ورد ماء مدين) اى اشرف، قال الصادق عليه السلام: اما تسمع الرجل يقول: وردنا ماء بنى فلان، فهو الورود ولم يدخل، اقول: ولعل ذلك باعتبار العبور من جهنم على الصراط، فإنّ العابر يقال له الوارد، فمن عبر المدينة على مركوب له، يقال ورد بلدة فلان.[2]

«... وَلاٰ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتّى يَلِجَ الْجَمَلُ فى سَمِّ الْخِيٰاطِ وَ كَذٰلِكَ نَجْزِى الْمُجْرِمينَ» (اعراف، ۴۰)

به بهشت درنيايند تا آن كه شتر (يا طناب كشتى) در سوراخ سوزن درآيد.

«وَ دَخَلَ الْمَدينَةَ عَلٰى حينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِهٰا» (قصص، ۱۵)

و به شهر [مصر] به هنگام غفلت و تعطيل مردم آن درآمد.

فعل «دخل» به طورى كه در كاربردهاى بالا مشاهده مى‏شود، به معناى دخول واقعى در مكان است.

۴. (نجيناـ انجينا ـ انقذنا)

«ثُمَّ نُنَجّى رُسُلَنٰا وَ الَّذينَ آمَنُوا كَذٰلِكَ حَقًّا عَلَيْنٰا نُنْجِ الْمُؤْمِنينَ» (يونس، ۱۰۳)

[ما همه را هلاك مى‏كرديم] آن گاه رسولان خود و كسانى را كه ايمان آوردند نجات مى‏داديم؛ اين گونه ـ چنان كه بر ما لازم است ـ مؤمنان را نجات مى‏دهيم.

«نُنَجّى» متكلم مع الغير از مضارع باب تفعيل، و «نُنْجى» متكلم مع الغير از مضارع باب اِفعال است، ولى به يك معناى فارسى ترجمه شده است. آيا خداوند براى عدم تكرار، اولى را از باب تفعيل و دومى را از باب اِفعال آورده و يا آنكه در اين دو باب مختلف، نكته‏اى نهفته است كه مترجمان از آن بى‏خبرند.؟

«فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ وَ نَجَّيْنٰاهُ مِنَ الْغَمِّ وَ كَذٰلِكَ نُنْجِى الْمُؤْمِنينَ» (انبياء، ۸۸)

ما هم دعاى او را اجابت كرديم و او را از اندوه رهانيديم، و بدين سان مؤمنان را مى‏رهانيم.

«نَجَّيْنٰا» متكلم مع الغير از ماضى باب تفعيل و «نُنْجى» متكلم مع الغير از مضارع باب اِفعال، هر دو يكسان ترجمه شده‏اند. اين پرسش همچنان بجاست كه آيا ميان اين دو باب، فرقى هست يا اين دو مطلقا متفاوت نيستند؟

«أَفَمَنْ حَقَّ عَلَيْهِ كَلِمَةُ الْعَذٰابِ أَفَأَنْتَ تُنْقِذُ مَنْ فِى النّٰارِ» (زمر، ۱۹)

آيا كسى كه كلمۀ عذاب بر او سزا گشته [و به آتش درآمده است] آيا تو مى‏خواهى كسى را كه در آتش است، رهايى بخشى؟!

«انجاء» معمولاً در مورد رهايى قبل از وقوع در رنج و عذاب استعمال مى‏شود، اما «انقاذ» نجات پس از وقوع در حادثه است.

چنانچه آيۀ: «أَفَأَنْتَ تُنْقِذُ مَنْ فِى النّٰارِ» را در برابر «ثُمَّ نُنَجّى رُسُلَنٰا وَ الَّذينَ آمَنُوا» قرار دهيم، به خوبى اين فرق مشاهده مى‏شود. نيز در تأييد اين سخن، آيۀ ۷۲ سورۀ مريم را با دقت تأمل مى‏كنيم: در آيۀ ۷۱ مى‏فرمايد: «وَ اِنْ مِنْكُمْ اِلاّٰ وٰارِدُهٰا» و گفتيم «ورود» در اينجا به معناى اشراف است نه دخول حقيقى. در آيۀ ۷۲ مى‏فرمايد: پرهيزكاران را نجات مى‏دهيم (يعنى قبل از وقوع در جهنم نجات مى‏يابند) اما ستمكاران را زانوزده، آنجا وامى‏گذاريم.

۵. (ذنب ـ اثم ـ فسوق ـ حوب ـ جناح)

«وَ لَهُمْ عَلَىَّ ذَنْبٌ فَأَخٰافُ أَنْ يَقْتُلُونِ» (شعراء، ۱۴)

و در نظر آنان مرتكب گناه شده‏ام، مى‏ترسم مرا بكشند.

«فَاِنَّهُ فُسُوقٌ بِكُمْ...» (بقره، ۲۸۲)

و اگر چنين كنيد گناهى از شما سر زده است.

«وَ اِذٰا ضَرَبْتُمْ فِى الْأَرْضِ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنٰاحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلٰوةِ...» (نساء، ۱۰۱)

و هرگاه در زمين رهسپار شديد (به سفر رفتيد) بر شما گناهى نيست كه از نماز بكاهيد (نماز شكسته بخوانيد).

«... وَ تَعٰاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوٰى وَ لاٰ تَعٰاوَنُوا عَلَى الاْثِْمِ وَ الْعُدْوٰانِ...» (مائده، ۲)

و بر نيكى و پرواپيشگى هميارى كنيد و بر گناه و دشمنى هميارى نكنيد.

«...لاٰ تَأْكُلُوا أَمْوٰالَهُمْ اِلٰى أَمْوٰالِكُمْ اِنَّهُ كٰانَ حُوبًا كَبيرًا» (نساء، ۲)

 اموال آنان را با اموال خود مخوريد، كه آن گناهى بزرگ است.

آيا واقعاً لغات: (ذنب ـ فسوق ـ جناح ـ اثم و حوب) همه به معنى گناه‏اند و اين پنج كلمه، مترادف‏اند و مورد استعمالشان يكسان است؟ اگر چنين است، چرا قرآن كريم «ذنب» و «ذنوب» را بعد از استغفار و غفران قرار داده و لغات ديگر را به كار نبرده است؟ مثال:

۱. «اَلَّذينَ يَقُولُونَ رَبَّنٰآ اِنَّنٰآ آمَنّٰا فَاغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا...» (آل عمران، ۱۶)

۲. «قٰالُوا يٰا أَبٰانَا اسْتَغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰآ اِنّٰا كُنّٰا خٰاطِئينَ» (يوسف، ۹۷)

۳. «يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا وَ اسْتَغْفِرى لِذَنْبِكِ...» (يوسف، ۲۹)

۴. «لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّٰهِ اِنَّ اللّٰهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَميعًا...» (زمر، ۵۳)

۵. «فَاصْبِرْ اِنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ» (غافر، ۵۵)

و فقط در چند آيه بعد از «يغفرلكم» كلمات «خطايا» و «خطيئات» آمده است:

۱. «...وَ ادْخُلُوا الْبٰابَ سُجَّدًا وَ قُولُوا حِطَّةٌ نَغْفِرْ لَكُمْ خَطٰايٰاكُمْ...» (بقره، ۵۸)

۲. «... وَ قُولُوا حِطَّةٌ وَ ادْخُلُوا الْبٰابَ سُجَّدًا نَغْفِرْ لَكُمْ خَطيئٰاتِكُمْ...» (اعراف، ۱۶۱)

مفردات راغب، در مورد «اثم» چنين مى‏نويسد:

الاثم والآثام: اسم للافعال المبطئة عن الثواب وجمعه آثام، وقوله تعالى «فيهِمٰآ اِثْمٌ كَبيرٌ وَمَنٰافِعُ لِلنّٰاسِ» (بقره، ۲۱۹) اى فى تناولهما ابطاء عن الخيرات.

الحوب: الاثم.[3]

جناب استادولى، همۀ موارد ۲۵ گانۀ «لا جناح» و «ليس... جناح» را كه در قرآن كريم آمده، به «گناهى نيست» ترجمه كرده‏اند. شايسته است هر يك را با توجه به سياق آيه، مجدداً بازنگرى فرمايند.

براى نمونه، آيۀ ۱۰۲ سورۀ نساء را شاهد مى‏آوريم:

 «... وَدَّ الَّذينَ كَفَرُوا لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ أَسْلِحَتِكُمْ وَ أَمْتِعَتِكُمْ فَيَميلُونَ عَلَيْكُمْ مَيْلَةً وٰاحِدَةً وَ لاٰ جُنٰاحَ عَلَيْكُمْ اِنْ كٰانَ بِكُمْ أَذًى مِنْ مَطَرٍ أَوْ كُنْتُمْ مَرْضى أَنْ تَضَعُوا أَسْلِحَتَكُمْ وَ خُذُوا حِذْرَكُمْ...»

ترجمۀ استادولى: كافران دوست دارند كه شما از سلاح‏ها و اثاثيۀ خود غافل شويد و يكباره بر شما بتازند. و اگر رنجى داشتيد از قبيل آمدن باران، يا بيمار [و مجروح] بوديد گناهى بر شما نيست كه سلاح‏هاى خود را زمين بگذاريد و احتياط را در نظر گيريد.

۱. طبرسى در مجمع البيان، ذيل اين آيه مى‏نويسد:

معناه لا حرج عليكم و لا اثم ولاضيق ان نالكم اذى من مطر.[4]

۲. علامۀ طباطبايى در اين آيه چنين بيان مى‏فرمايد:

قوله تعالى (ولا جناح عليكم) الى آخر الآية. تخفيف آخر و هو انهم ان كانوا يتأذون من مطر ينزل عليهم او كان بعضهم مرضى فلا مانع من ان يضعوا اسلحتهم لكن يجب عليهم مع ذلك ان يأخذوا حذرهم ولا يغفلوا عن الذين كفروا فهم مهتمّون بهم.[5]

۳. زمخشرى در كشاف، ذيل بيان آيه چنين مى‏گويد:

(فيميلون عليكم) فيشدّون عليكم شدّة واحدةً. ورخص لهم فى وضع الأسلحة ان ثقل عليهم حملها بسبب ما يبلهم فى مطر او يضعفهم من مرض، وامرهم مع ذلك بأخذ الحذر لئلا يغفلوا فيهجم عليهم العدو.[6]

۴. در كشف الاسرار و عدة الابرار، ابوالفضل ميبدى، چنين آمده است:

(ولا جناح عليكم) و بر شما تنگئى نيست (ان كان بكم اذى من مطر) اگر شما را رنج بود از باران (كه مى‏بارد) (او كنتم مرضى) يا بيماران باشيد كه از سلاح برگرفتن گرانبار شويد (ان تضعوا اسلحتكم) (تنگئى نيست) كه سلاح‏ها بنهيد در نماز (و خذوا حذركم) و حذر خويش از دشمن خويش مى‏گيريد.[7]

 ۶. (قسط ـ عدل)

«يٰآ أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا كُونُوا قَوّامينَ بِالْقِسْطِ شُهَٰدآءَ لِلّهِ...» (نساء، ۱۳۵)

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، برپادارندگان عدالت و گواهى‏دهندگان براى خدا باشيد.

«لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلَنٰا بِالْبَيِّنٰاتِ وَ أَنْزَلْنٰا مَعَهُمُ الْكِتٰابَ وَ الْميزٰانَ لِيَقُومَ النّٰاسُ بِالْقِسْطِ...» (حديد، ۲۵)

همانا فرستادگان خود را با دلايل روشن فرستاديم و با آنان كتاب و ميزان (قوانين حق و عدل) فروفرستاديم تا مردم به دادگرى برخيزند.

«اِنَّ اللّٰهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الاْحِْسٰانِ وَ ايتٰآءِ ذِى الْقُرْبٰى...» (نحل، ۹۰)

خداوند به عدالت و نيكوكارى و بخشش به خويشاوند فرمان مى‏دهد.

آيا مى‏توان گفت: «كونوا قوّامين بالعدل» و «ان اللّه‏ يأمر بالقسط والاحسان»؟ مسلماً نه! چرا؟ اگر «قسط» را در آيات قرآن بررسى كنيم، مى‏بينيم «قسط» عمدتاً در كيل و ميزان استعمال شده است نه در عدل:

۱. «...وَ أَوْفُوا الْكَيْلَ وَ الْميزٰانَ بِالْقِسْطِ ... وَ اِذٰا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا...» (انعام، ۱۵۲)

و پيمانه و ترازو را عادلانه تمام دهيد... و چون [دربارۀ كسى] سخن گوييد، به عدالت گوييد.

۲. «وَ نَضَعُ الْمَوٰازينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيٰامَةِ فَلاٰ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئًا...» (انبياء، ۴۷)

و ترازوهاى عادلانه را در روز قيامت بر پا مى‏كنيم، پس هيچ كس كمترين ستمى نمى‏بيند.

۳. «وَ يٰا قَوْمِ أَوْفُوا الْمِكْيٰالَ وَ الْميزٰانَ بِالْقِسْطِ وَ لاٰ تَبْخَسُوا النّٰاسَ أَشْيٰآءَهُمْ...» (هود، ۸۵)

و اى قوم من، پيمانه وترازو را عادلانه تمام وكامل دهيد و از اجناس مردم نكاهيد.

به دليل عبارت «ولا تبخسوا الناس اشياءهم» در پايان آيه، صدر آيه را بايد چنين ترجمه كرد: چيزهايى كه با پيمانه و ترازو، وزن آنها مشخص مى‏شود، آنها را تمام و كامل بدهيد.

۴. «وَ أَقيمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَ لاٰ تُخْسِرُوا الْميزٰانَ» (رحمن، ۹)

و وزن را به عدالت برپا كنيد و از اجناس ترازوشدۀ [ديگران] مكاهيد.

توجه: به دليل تقابل «ولا تخسروا الميزان» با «واقيموا الوزن بالقسط» و اينكه آيه ما را از كم گذاشتن در ميزان نهى مى‏فرمايد، نتيجه مى‏گيريم كه بايد وزن و ميزان را كامل و بدون نقصان انجام دهيم.

۷. (حُب ـ وُد)

آيات وُدّ:

۱. «... وَدَّ الَّذينَ كَفَرُوا لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ أَسْلِحَتِكُمْ وَ أَمْتِعَتِكُمْ فَيَميلُونَ عَلَيْكُمْ مَيْلَةً وٰاحِدَةً...» (نساء، ۱۰۲)

كافران دوست مى‏دارند كه شما از سلاح‏ها و اثاثيۀ خود غافل شويد و يكباره بر شما بتازند.

آيات حُبّ:

۱. «قُلْ اِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّٰهَ فَاتَّبِعُونى يُحْبِبْكُمُ اللّٰهُ...» (آل عمران، ۳۱)

بگو: اگر خدا را دوست مى‏داريد مرا پيروى كنيد تا خدا هم شما را دوست بدارد.

۲. «يٰآ أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دينِه فَسَوْفَ يَأْتِى اللّٰهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمَؤْمِنينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكٰافِرينَ...» (مائده، ۵۴)

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، هر كس از شما از دين خود برگردد، خداوند قومى را خواهد آورد كه آنان را دوست مى‏دارد و آنان هم او را دوست مى‏دارند، با مؤمنان فروتن و مهربان و بر كافران چيره و سرسخت‏اند.

۳. «لاٰ تَقُمْ فيهِ أَبَدًا لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوٰى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فيهِ فيهِ رِجٰالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا وَ اللّٰهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرينَ» (توبه، ۱۰۸ )

هيچ گاه در آن مسجد به نماز نايست؛ بى‏شك مسجدى كه از نخستين روز بر اساس تقوا پايه‏ريزى شده (مسجد قبا) سزاوارتر است كه در آن به نماز ايستى؛ در آن جا مردانى هستند كه دوست مى‏دارند پاكى ورزند، و خداوند پاكى‏ورزان را دوست دارد.

از بررسى آيات مورد بحث، فرق «حُبّ» و «وُدّ» روشن است.

«وُدّ» به معناى تمنى و آرزويى است كه عارى از حقيقت واقعى باشد، چون آرزوى فردى معاند براى يك امر باطل. كفار آرزو مى‏كنند كه شما مسلمانان مانند آنها كافر شويد. اما «حُبّ» اظهار علاقۀ واقعى است از فردى بلندمرتبه براى يك مطلوب ارزشمند حقيقى. آخر آيه مى‏گويد: مردان حق، دوست دارند كه پاك و پاكيزه شوند.

روشن است كه توجه به كاربردهاى مختلف در واژه‏هاى به ظاهر مترادف مى‏تواند تحولى در ترجمه‏هاى قرآن ايجاد كند.

۸. (بغى ـ ظلم ـ هضم)

آيات (بغى):

۱. «اِذْ دَخَلُوا عَلٰى ٰداوُدَ فَفَزِعَ مِنْهُمْ قٰالُوا لاٰ تَخَفْ خَصْمٰانِ بَغٰى بَعْضُنٰا عَلٰى بَعْضٍ» (ص، ۲۲)

آنگاه كه [بى‏خبر] بر داود وارد شدند و او از آنان ترسيد، گفتند: مترس، دو گروه شاكى هستيم كه يكى از ما بر ديگرى ستم كرده است.

۲. «...وَ اِنَّ كَثيرًا مِنَ الْخُلَطٰآءِ لَيَبْغى بَعْضُهُمْ عَلٰى بَعْضٍ...» (ص ۲۴)

... و البته بسيارى از شريكان به يكديگر ستم مى‏كنند.

۳. «اِنَّ قٰارُونَ كٰانَ مِنْ قَوْمِ مُوسٰى فَبَغٰى عَلَيْهِمْ...» (قصص، ۷۶)

همانا قارون از قوم موسى بود، پس بر آنان تكبر و سركشى نمود.

۴. «وَ اِنْ طٰآئِفَتٰانِ مِنَ الْمُؤْمِنينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمٰا فَاِنْ بَغَتْ اِحْٰداهُمٰا عَلَى الْأُخْرٰى فَقٰاتِلُوا الَّتى تَبْغى حَتّى تَفىءَ اِلٰى أَمْرِ اللّٰهِ...» (حجرات، ۹)

و اگر دو گروه از مؤمنان با هم به جنگ و نزاع پرداختند، ميان آنان سازش دهيد؛ پس اگر يك گروه بر ديگرى ستم كرد، با آن گروه كه ستم مى‏كند بجنگيد تا به فرمان خدا بازآيد.

اصولاً «بغى» تجاوز به ديگرى است. خواه تجاوز به مال باشد يا به حقوق و يا عِرض و آبرو و يا چيز ديگرى. و آنچه در «معجم الفروق اللغويّة ابو هلال عسكرى آمده، چنين است: «والبغى شدّة الطلب لما ليس بحقٍ بالتغليب».[8]

اما «ظلم» به معناى تجاوز از حدّ مقرر است. پا را فراتر از حقوق مسلم گذاشتن، ظلم تلقى مى‏شود.

آيات (ظلم):

۱. «مَثَلُ مٰا يُنْفِقُونَ فى هٰذِهِ الْحَيٰاةِ الدُّنْيٰا كَمَثَلِ ريحٍ فيهٰا صِرٌّ أَصٰابَتْ حَرْثَ قَوْمٍ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ فَأَهْلَكَتْهُ وَ مٰا ظَلَمَهُمُ اللّٰهُ وَ لٰكِنْ أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ» (آل‏عمران، ۱۱۷)

 داستان آنچه در اين زندگانى دنيا هزينه مى‏كنند، داستان باد سرد و سوزانى است كه به كشتزار قومى كه به خود ستم كرده‏اند برسد و آن را تباه سازد. و خدا به آنان ستم نكرده [كه هزينه‏هاشان را نمى‏پذيرد] بلكه خودشان به خود ستم مى‏كنند [كه بر اساس حق هزينه نمى‏كنند].

۲. «وَ نَضَعُ الْمَوٰازينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيٰامَةِ فَلاٰ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئًا وَ اِنْ كٰانَ مِثْقٰالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَيْنٰا بِهٰا وَ كَفٰى بَنٰا حٰاسِبينَ» (انبياء، ۴۷)

و ترازوهاى عادلانه را در روز قيامت برپا مى‏كنيم، پس هيچ كس كمترين ستمى نمى‏بيند، و اگر كار او به وزن يك دانۀ خردل باشد آن را مى‏آوريم، و همين بس كه ما حسابگريم.

۳. «وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ رَسُولٌ فَاِذٰا جٰآءَ رَسُولُهُمْ قُضِىَ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَ هُمْ لاٰ يُظْلَمُونَ» (يونس، ۴۷)

و هر امتى را رسولى است، پس هر گاه رسولشان آيد [و او را نپذيرند] به عدل و داد ميان آنها داورى شود (مؤمنان مى‏مانند و منكران محكوم به شكست و نابودى مى‏شوند) و به آنان ستم نشود.

آيات (هضم):

۱. «وَ مَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصّٰالِحٰاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلاٰ يَخٰافُ ظُلْمًا وَ لاٰ هَضْمًا (طه، ۱۱۲)

و هر كه از كارهاى شايسته [در حد توان] انجام دهد. در حالى كه مؤمن باشد، از هيچ ستم و حق كُشى [دربارۀ خود] بيم نخواهد داشت.

فرق بين (ظلم و هضم):

ـ اَنَّ الهَضمَ نقصان بعض الحق، ولايقال لمن اُخِذَ جميعُ حقِّهِ قَد هَضَمَ، والظلمُ يكونُ فى البعض وَالكُل.[9]

۹. (اراد ـ شاء)

۱. «...يُريدُ اللّٰهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لاٰ يُريدُ بِكُمُ الْعُسْرَ...» (بقره، ۱۸۵)

ترجمه: خدا آسانى شما را مى‏خواهد و دشوارى شما را نمى‏خواهد.

۲. «وَ لاٰ يَحْزُنْكَ الَّذينَ يُسٰارِعُونَ فِى الْكُفْرِ اِنَّهُمْ لَنْ يَضُرُّوا اللّٰهَ شَيْئًا يُريدُ اللّٰهُ أَلاّٰ يَجْعَلَ لَهُمْ حَظًّا فِى الْآٰخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظيمٌ» (آل‏عمران، ۱۷۶) ترجمه: و كسانى كه در راه كفر مى‏شتابند تو را اندوهگين نسازند، آنان هيچ زيانى به خدا نخواهند رسانيد، خدا مى‏خواهد كه بهره‏اى در آخرت براى آنان ننهد و آنان را عذابى بزرگ خواهد بود.

۳. «...مٰا يُريدُاللّٰهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ وَ لٰكِنْ يُريدُ لِيُطَهِّرَكُمْ وَ لِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ» (مائده، ۶)

ترجمه: خدا نمى‏خواهد بر شما هيچ گونه تنگ بگيرد، ولى مى‏خواهد كه شما را پاكيزه سازد و نعمت خود را بر شما تمام كند، باشد كه سپاس گزاريد.

 ۴. «وَ أَنِ احْكُمْ بَيْنَهُمْ بِمٰآ أَنْزَلَ اللّٰهُ وَ لاٰ تَتَّبِعْ أَهْوٰآءَهُمْ وَ احْذَرْهُمْ أَنْ يَفْتِنُوكَ عَنْ بَعْضِ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ اِلَيْكَ فَاِنْ تَوَلَّوْا فَاعْلَمْ أَنَّمٰا يُريدُ اللّٰهُ أَنْ يُصيبَهُمْ بِبَعْضِ ذُنُوبِهِمْ وَ اِنَّ كَثيرًا مِنَ النّٰاسِ لَفٰاسِقُونَ» (مائده، ۴۹)

ترجمه: و [تو را دستور داديم به] اينكه به آنچه خدا نازل كرده ميان آنان داورى كن و از خواسته‏هاى آنان پيروى مكن و برحذر باش از اين كه تو را از برخى چيزها كه خدا به تو نازل كرده بگردانند و به گمراهى كشانند؛ پس اگر [از حكم تو] سر برتافتند بدان كه خدا مى‏خواهد آنان را به سبب برخى از گناهانشان [كه رويگردانى از حكم حق است] گرفتار سازد، و بى‏شك بسيارى از اين مردم فاسقند.

۵. «... اِنَّمٰا يُريدُ اللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرًا» (احزاب، ۳۳)

جز اين نيست كه خداوند مى‏خواهد هر گونه پليدى را از شما خاندان ببرد و شما را پاك و پاكيزه گرداند.

۶. «اِنَّمٰآ أَمْرُهُ اِذٰآ أَرٰادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» (يس، ۸۲)

فرمانش تنها اين است كه چون چيزى را بخواهد، به آن گويد: «باش» پس بى‏درنگ موجود مى‏شود.

۹.شاء:

۱. «يَكٰادُ الْبَرْقُ يَخْطَفُ أَبْصٰارَهُمْ كُلَّمٰا أَضٰاءَ لَهُمْ مَشَوْا فيهِ وَ اِذٰا أَظْلَمَ عَلَيْهمْ‏قٰامُوا وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصٰارِهِمْ» (بقره، ۲۰)

ترجمه: كه نزديك است آن برق [خيره كننده، نورِ] ديدگانشان را بربايد، هرگاه برايشان بدرخشد [چند گامى] در پرتو آن راه روند و چون [خاموش شود و] بر آنان تاريكى افكند [حيرت‏زده] بايستند؛ و اگر خدا خواهد [به بانگ رعد و تابش برق، قدرت] گوش و چشم آنها را تواند بُرد.

 ۲. «...وَ لَوْ شٰآءَ اللّٰهُ لَسَلَّطَهُمْ عَلَيْكُمْ فَلَقٰاتَلُوكُمْ...» (نساء، ۹۰)

ترجمه: ... و اگر خدا مى‏خواست آنان را بر شما مسلط مى‏ساخت و حتماً با شما مى‏جنگيدند.

۳. «...وَ لاٰ تَتَّبِعْ أَهْوٰآءَهُمْ عَنْ مٰا جٰآءَكَ مِنَ‏الْحَقِّ لِكُلٍّ جَعَلْنٰا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهٰاجًا وَ لَوْ شٰآءَ اللّٰهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً وٰاحِدَةً وَ لٰكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ فى مٰآ آتٰاكُمْ فَاسْتَبِقُوا الْخَيْرٰاتِ...» (مائده، ۴۸)

ترجمه:... و از خواسته‏هاى آنان با انحراف از آن حقى كه براى تو آمده، پيروى نكن، براى هر كدام از شما آيين و روش روشنى قرار داده‏ايم، و اگر خدا مى‏خواست شما را امتى يگانه (بر يك دين و آيين) مى‏ساخت ولى [چنين نكرد] براى آن كه شما را در آنچه به شما داده بيازمايد، پس به سوى خيرات پيشى گيريد.

۴. «وَ لَوْ شٰآءَ رَبُّكَ لَآمَنَ مَنْ فِى الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَميعًا أَفَأَنْتَ تُكْرِهُ النّٰاسَ حَتّى يَكُونُوا مُؤْمِنينَ» (يونس، ۹۹)

ترجمه: و اگر پروردگارت مى‏خواست بى‏شك همۀ كسانى كه در زمين هستند، همگى [به اجبار] ايمان مى‏آوردند؛ پس آيا تو مى‏خواهى مردم را وادارى تا به ناخواه مؤمن شوند؟!

۵. «اِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَ يَأْتِ بِخَلْقٍ جَديدٍ» (فاطر، ۱۶)

اگر بخواهد شما را مى‏برد و آفريدگانى نو مى‏آورد.

ـ «وَ اِنْ نَشَأْ نُغْرِقْهُمْ فَلاٰ صَريخَ لَهُمْ وَ لاٰ هُمْ يُنْقَذُونَ» (يس، ۴۳)

و اگر بخواهيم غرقشان مى‏كنيم چنان كه نه فريادرسى داشته باشند و نه رهاييشان دهند.

۱۰. (وجل ـ خشية ـ خوف)

«قٰالُوا لاٰ تَوْجَلْ اِنّٰا نُبَشِّرُكَ بِغُلاٰمٍ عَليمٍ» (حجر، ۵۳)

گفتند: بيم مكن، كه ما تو را به پسرى دانا مژده مى‏دهيم.

«اِلاّٰ تَذْكِرَةً لِمَنْ يَخْشٰى» (طه، ۳)

جز آن كه يادآورى و پندى باشد براى كسى كه [از عذاب الهى] بيم دارد.

 «فَقُولاٰ لَهُ قَوْلاً لَيِّنًا لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشٰى * قٰالاٰ رَبَّنٰآ اِنَّنٰا نَخٰافُ أَنْ يَفْرُطَ عَلَيْنٰآ أَوْ أَنْ يَطْغٰى

قٰالَ لاٰ تَخٰافٰآ اِنَّنى مَعَكُمٰآ أَسْمَعُ وَ أَرٰى (طه، ۴۴ و ۴۶)

پس با او به نرمى سخن گوييد، شايد تذكر يابد يا [از عاقبت وَخيم خود] بترسد * گفتند: پروردگارا مى‏ترسيم...» .

آيا مى‏توان گفت: «لعله يتذكر او يخاف» و «قالا ربنا انّنا نخشى»؟

در اينجا «خوف و خشية»، هر دو «ترس» ترجمه شده است.

۱۱. (نضرة ـ سرور)

«فَوَقٰاهُمُ اللّٰهُ شَرَّ ذٰلِكَ الْيَوْمِ وَ لَقّٰاهُمْ نَضْرَةً وَ سُرُورًا» (انسان، ۱۱)

پس خدا آنان را از آسيب آن روز نگاه داشت و آنان را با خرّمى و شادى روبه‏رو ساخت.

در ترجمه، تفاوتى بين «نضرة» و «سرور» ديده نمى‏شود، در حالى كه «نضرة» به شادى قلب و «سرور» به شادمانى در صورت، اطلاق مى‏شود.

در پايان، نمونه‏هاى ديگرى با استفاده از ترجمۀ جناب استادولى، تقديم مى‏گردد. اميد آنكه توجه به اين امر در شيوۀ ترجمۀ فارسى قرآن كريم، تحولى پديد آورد.

۱. «ذٰلِكَ مِمّٰآ أَوْحٰى اِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ الْحِكْمَةِ وَ لاٰ تَجْعَلْ مَعَ اللّٰهِ اِلٰهًا آخَرَ فَتُلْقٰى فى جَهَنَّمَ مَلُومًا مَدْحُورًا» (اسراء، ۳۹)

اينها از حكمت‏هايى است كه پروردگارت به تو وحى كرد، و با خداى يكتا، خدايى ديگر قرار مده كه سرزنش‏شده و رانده در دوزخ افكنده خواهى شد.

توجه: اگر خواننده سؤال كند: مشاراليه اسم اشاره (اينها) كه در آغاز ترجمۀ آيه آمده چيست؟ و آن حكمت‏هايى كه به پيامبر وحى شده، كدام است؟ چه پاسخى بايد داد؟

بيان حكمت‏هايى كه خداوند به پيامبرش وحى فرموده، از آيۀ ۲۲ همين سوره تا آيۀ ۳۷، طى ۲۴ حكمت، اين گونه بيان شده است:

آيۀ ۲۲: لاٰ تَجْعَلْ مَعَ اللّٰهِ اِلٰهًا آخَرَ (۱)

 آيۀ ۲۳: وَ قَضٰى رَبُّكَ أَلاّٰ تَعْبُدُوا اِلاّٰ اِيّٰاهُ (۲) وَ بِالْوٰالِدَيْنِ اِحْسٰانًا (۳) فَلاٰ تَقُلْ لَهُمٰآ أُفٍّ (۴)، وَ لاٰ تَنْهَرْهُمٰا (۵)، وَ قُلْ لَهُمٰا قَوْلاً كَريمًا (۶)

آيۀ ۲۴: وَ اخْفِضْ لَهُمٰا جَنٰاحَ الذُّلِّ (۷)، وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُمٰا كَمٰا رَبَّيٰانى صَغيرًا (۸)

آيۀ ۲۵: ...اِنْ تَكُونُوا صٰالِحينَ فَاِنَّهُ كٰانَ لِلْأَوّابينَ غَفُورًا (۹)

آيۀ ۲۶: وَ آتِ ذَا الْقُرْبٰى حَقَّهُ (۱۰) ...وَ لاٰ تُبَذِّرْ تَبْذيرًا (۱۱)

آيۀ ۲۸: وَ اِمّٰا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمُ ابْتِغٰآءَ رَحْمَةٍ مِنْ رَبِّكَ تَرْجُوهٰا فَقُلْ لَهُمْ قَوْلاً مَيْسُورًا (۱۲)

آيۀ ۲۹: وَ لاٰ تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً اِلٰى عُنُقِكَ (۱۳) وَ لاٰ تَبْسُطْهٰا كُلَّ الْبَسْطِ (۱۴)

آيۀ ۳۱: وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَوْلاٰدَكُمْ خَشْيَةَ اِمْلاٰقٍ (۱۵)

آيۀ ۳۲: وَ لاٰ تَقْرَبُوا الزِّنٰى (۱۶)

آيۀ ۳۳: وَ لاٰ تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتى حَرَّمَ اللّٰهُ اِلاّٰ بِالْحَقِّ (۱۷)، فَلاٰ يُسْرِفْ فِى الْقَتْلِ (۱۸)

آيۀ ۳۴: وَ لاٰ تَقْرَبُوا مٰالَ الْيَتيمِ (۱۹)،... وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ (۲۰)

آيۀ ۳۵: وَ أَوْفُوا الْكَيْلَ اِذٰا كِلْتُمْ (۲۱) وَ زِنُوا بِالْقِسْطٰاسِ الْمُسْتَقيمِ (۲۲)

آيۀ ۳۶: وَ لاٰ تَقْفُ مٰا لَيْسَ لَكَ بِه عِلْمٌ (۲۳)

آيۀ ۳۷: وَ لاٰ تَمْشِ فِى الْأَرْضِ مَرَحًا (۲۴)

ذٰلِكَ مِمّٰآ أَوْحٰى اِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ الْحِكْمَةِ.

۲. «فَاتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِيًّا حَتّى أَنْسَوْكُمْ ذِكْرى وَ كُنْتُمْ مِنْهُمْ تَضْحَكُونَ» (مؤمنون، ۱۱۰)

ولى شما آنان را به مسخره گرفتيد تا سبب شدند ياد مرا فراموش كنيد و شما به آنان پوزخند مى‏زديد.

چگونه مؤمنان سبب مى‏شوند تا ديگران ياد خدا را فراموش كنند؟

۳. «اِنَّكَ لاٰ تَهْدى مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لٰكِنَّ اللّٰهَ يَهْدى مَنْ يَشٰآءُ» (قصص، ۵۶)

[اى پيامبر] تو نتوانى هر كه را دوست دارى هدايت كنى، ولى خداست كه هر كه را خواهد (شايسته بيند) هدايت مى‏كند.

مقصود از اين هدايت چه هدايتى است؟

۴. «لَيْسَ عَلَيْكَ هُٰداهُمْ وَ لٰكنَّ اللّٰهَ يَهْدى مَنْ يَشٰآءُ وَ مٰا تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ فَلِأَنْفُسِكُمْ...» (بقره، ۲۷۲)

- هدايت آنان بر تو نيست، بلكه خداست كه هر كه را خواهد [و شايسته بداند] هدايت مى‏كند، و هر خيرى (مالى) كه انفاق كنيد به سود خودتان است.

توجه: اگر خواننده سؤال كند كه هدايت پيامبر و خدا، با مسئلۀ انفاق چه ارتباطى دارد و چگونه مى‏توان صدر و ذيل آيه را به يكديگر مرتبط نمود چه پاسخى داريم؟ آيا چنين ترجمه‏اى به توضيح بيشتر نيازمند نيست؟

۵. «يٰآ أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اِنَّ مِنْ أَزْوٰاجِكُمْ وَ أَوْلاٰدِكُمْ عَدُوًّا لَكُمْ فَاحْذَرُوهُمْ وَ اِنْ تَعْفُوا وَ تَصْفَحُوا وَ تَغْفِرُوا فَاِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحيمٌ» (تغابن، ۱۴)

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، همانا برخى از زنان و فرزندانتان دشمن شما هستند، پس، از آنان حذر كنيد؛ و اگر [از توبيخ آنان] گذشت كنيد و چشم بپوشيد و ببخشاييد، خداوند هم بسيار آمرزنده و مهربان است (شما را خواهد بخشيد).

اگر خواننده سؤال كند: چرا خداوند زن و فرزند را دشمن مؤمنان مى‏داند و افراد يك خانواده را به يكديگر بدبين مى‏كند و بعد بلافاصله مى‏فرمايد: اگر از توبيخ آنان گذشت كنيد... چه پاسخى بايد داد؟

براى روشن شدن مقصود اين آيه، بيان شأن نزول آن در ترجمه حتماً ضرورت دارد.

 

 

 


[1]* اين مقاله ادامه و تكمله‏اى است بر چهار مقالۀ پيشين مؤلف كه با عناوين «راه دستيابى به ترجمه‏اى مطلوب از قرآن كريم» ترجمان وحى، ش 3 و «ضرورت تحولى فراگير در ترجمه‏هاى قرآن كريم» (ترجمان وحى، ش 17، 19 و 20) انتشار يافته است. (مجله)

 

[2]. تقريب القرآن الى الأذهان، دار العلوم للتحقيق والطباعة والنشر والتوزيع، بيروت، 1424 ه / 2003 م.

 

[3]. اما دربارۀ «لاجناح» و «ليس على... جناح»، در شمارۀ 17 همين مجله صفحۀ 13 به بعد به تفصيل بحث كرده‏ام.

 

[4]. مجمع البيان، دارالمعرفة، بيروت 1406 ه / 1986 م، ج 3-4، ص 157.

 

[5]. الميزان فى تفسير القرآن، منشورات جماعة المدرسين فى الحوزة العلمية، قم، ج 5، ص 62.

 

[6]. الكشاف عن حقايق غوامض التنزيل، نشر البلاغة، قم، 1415 ق، ج 1، ص 560.

 

[7]. كشف الاسرار وعدّة الابرار، ج 2، ص 654.

 

[8]. معجم الفروق اللغوية، تحقيق مؤسسة النشر الاسلامى، قم، 1412 ه . ص 341-342.

 

[9]. معجم الفروق اللغوّية، ص 557.

 

Back to Top

Template Design:Dima Group