25 تیر 1398 ساعت 19:20

 پیام مدیرعامل:

«مؤسسۀ فرهنگى ترجمان وحى» با هدف ارائه ترجمه‏ هایى صحیح، سلیس، شیوا و به دور از تحریف قرآن مجید، در سال ۱۳۷۳ تأسیس گردید. و در سال ۱۳۸۳ با نظر مساعد بنیان‏گذاران به عنوان مؤسسه‏ اى كه داراى شخصیت حقوقى مستقل است در ادارۀ كل ثبت كشور به ثبت رسید.

 

نكاتى در باب ترجمۀ برخى الفاظ و اصطلاحات قرآنى[1]

نوشتۀ: آ. بن شمش

ترجمه و تقرير: ابوالفضل حُرّى

 

 

مقدمۀ مترجم

آنچه در زير مى‏آيد، برخى نكات در خصوص ترجمۀ عبارات و اصطلاحات زبان محور و فرهنگ محور قرآن است. بن شمش از ديدگاه يك غيرمسلمان سعى كرده ترجمه‏هاى انگليسى چند تن از مترجمان از جمله پيكتال، رادول، آربرى، داوود و نيز مترجمان آلمانى و فرانسوى قرآن را در خصوص چند نكتۀ قرآنى از نزديك بررسى كند. ذكر ديدگاه‏هاى بن‏شمش به معناى تأييد نظرات او نيست (به ويژه آنجا كه اصطلاحات قرآنى را با عبارات كتاب مقدس و به ويژه عهد عتيق مقايسه مى‏كند). با اين حال، آشنايى با اين نظرات ممكن است ايده‏ها و نظراتى كارآمد را به ذهن خوانندگان علاقه‏مند و نيز قرآن‏پژوهان و مترجمان قرآن متبادر كند. آخر اينكه، مترجم سعى كرده با ارائۀ پانوشت‏هايى كه از تفاسير شيعى گرفته، زمينۀ علمى مقاله را افزايش دهد، باشد كه قبول افتد.

۱. معناى «الرحيم» در قرآن

از ۹۹ اسماى زيباى خداوند، «الرحمن» و «الرحيم» رايج‏ترين نامهاى ذكر شده در قرآن است. اين دو اسم بجز در چند آيه، در تمامى ديگر سوره‏ها، هميشه در كنار هم ذكر شده‏اند. مكدونالد (Macdonald)آن را اين گونه ترجمه كرده است:

The Compassionate Compossionator.

از آنجا كه ريشۀ عربى اين دو صفت، سه حرف «ر ح م» است؛ اين ترجمه مى‏تواند ترجمۀ تحت‏اللفظى پذيرفتنى به حساب آيد. با اين حال، در سورۀ يوسف آيۀ ۶۴ و ۹۲، اين معنا با واژگان زير آمده است: «ارحم الراحمين»

«قٰالَ هَلْ آمَنُكُمْ عَلَيْهِ اِلاّٰ كَمٰآ أَمِنْتُكُمْ عَلٰى أَخيهِ مِنْ قَبْلُ فَاللّٰهُ خَيْرٌ حٰافِظًا وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّاحِمينَ»(يوسف، ۶۴).

[يعقوب] گفت: «آيا همان گونه كه شما را پيش از اين بر برادرش امين گردانيدم، بر او امين سازم؟ پس خدا بهترين نگهبان است، و اوست مهربان‏ترين مهربانان».

«قٰالَ لاٰ تَثْريبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللّٰهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّاحِمينَ»(يوسف، ۹۲)

گفت: «امروز بر شما سرزنشى نيست. خدا شما را مى‏آمرزد و او مهربان‏ترين مهربانان است».

ظاهراً مترجمان انگليسى، فرانسوى و آلمانى پذيرفته‏اند كه اين دو صفت ريشه‏اى مشترك در زبان عربى دارند و تكرارى‏اند. به همين دليل اين دو واژه را به گونه‏اى ديگر ترجمه مى‏كنند.۱ تمامى اين ترجمه‏هاى متفاوت كه براى اجتناب از تكرار، رديف شده‏اند به همراه ديگر اسامى و نيز صفت «الرؤوف» به معناى «بخشنده» يا «مهربان»، سبب مى‏شود واژۀ «الرحيم» حشو به نظر آيد.۲ از اين رو، پيشنهاد مى‏كنم واژۀ «الرحيم» را به دلايل زير به محبوب و دوست‏داشتنى (beloved) برگردانيم.

الف ـ ۱)ريشۀ عربى و عبرى «رح‏م» مبين دو نوع احساس اصلى است: عشق و شفقت (Love and Compassion). ظاهراً اين دو واژه در دو زبان عبرى و عربى، در «ر حِ م» ريشه دارند كه در فرهنگ‏هاى لغت به معناى جنس مؤنث و / يا مادر اشاره مى‏كند. نشانه‏اى با همين معنا در «سِفرِ داوران» باب ۵ آيۀ ۳۰ به دست آمده كه در آن عبارت «Rẹem Rạmatayim» به معناى «يك يا دو موجود مؤنث» تعبير شده است.۳ مردم باستان با مشاهدۀ عشق و ترحم مادر نسبت به طفل موجود در رحمش، اين گونه احساسات را به همان نامى كه مادر با آن شناخته مى‏شد، مى‏ناميدند: «ر ح م».

 الف ـ ۲) با وجود اين، با اينكه اين دو نام از احساسات مادرانه ريشه مى‏گيرند، منشأ ظهور و بروز يكسانى ندارند. در زبان عربى و عبرى ريشۀ اين دو واژه اساساً بر «رحم» دلالت دارد. با اين حال، نشانه‏اى از كاربرد آن به معناى «عشق» در آيۀ اول باب ۱۸ مزامير آمده است. در آنجا واژۀ «ارحامها آدونى» (Eṛaṃa Adonay) به اين معناست: «سرورم من به تو عشق مى‏ورزم».۴ در زبان آرامى (Aramaic) كه با زبانهاى عربى و عبرى هم‏خانواده است، ريشۀ «رح‏م» صرفاً بر «عشق» و نه «ترحم» دلالت دارد. در ترجمه‏هاى آرامى كتاب مقدس، هر جا كه ريشۀ عبرى «ا. ح. ب» (A. H. B) به معناى «عشق ورزيدن» آمده، به ريشۀ «ر ح م» ترجمه مى‏شود. استفاده از واژۀ «رحيم» كه دلالت بر «معشوق» دارد، به خوبى در ميان يهوديانى كه در قرنهاى پيش از ظهور اسلام زندگى مى‏كرده‏اند امرى شناخته شده است و اين مسئله در خصوص واژۀ مشابه آن يعنى «راحوم» نيز مصداق دارد. حتى در زبان عبرى امروزه نيز عبارتهاى آرامى با اين معنا به كار مى‏روند؛ مانند e Rạimāكه معادل است با «برادر عزيزم». متعاقباً، ترجمۀ آرامى واژۀ Eṛamāha(مزامير ۲:۱۸) به اين صورت است: abbinakكه از همان ريشۀ مشابه با ريشۀ عبرى يعنى «ا. ح. ب» و ريشۀ عربى «حبّ» به معناى «عشق» آمده كه در آياتى از قرآن كه مبين عشق به خداوند است، ذكر شده است (نمونۀ زير):

در سورۀ بقره آيۀ ۱۶۵ (با ترجمۀ بِل Bell) به كافران اين گونه اخطار داده مى‏شود: «كسانى كه به بتان خود عشق مى‏ورزند؛ همان عشقى را كه بايد به خدا بورزند».۵

«وَ ِمنَ النّٰاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللّٰهِ أَنْٰدادًا يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللّٰهِ وَ الَّذينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّهِ وَ لَوْ يَرَى الَّذينَ ظَلَمُوا اِذْ يَرَوْنَ الْعَذٰابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّهِ جَميعًا وَ أَنَّ اللّٰهَ شَديدُ الْعَذٰابِ» (بقره، ۱۶۵) و برخى از مردم، در برابر خدا، همانندهايى [براى او] برمى‏گزينند، و آنها را چون دوستى خدا، دوست مى‏دارند ولى كسانى كه ايمان آورده‏اند، به خدا محبت بيشترى دارند. كسانى كه [با برگزيدن بتها، به خود] ستم نموده‏اند اگر مى‏دانستند هنگامى كه عذاب را مشاهده كنند تمام نيرو[ها] از آنِ خداست، و خدا سخت‏كيفر است.

بنابراين، عشق به خداوند يك عنصر ضرورى در روابط ميان خداوند و مخلوقات است. با اين حال، در ميان ۹۹ صفت خداوند تنها يك صفت است كه به تشريح عشق خداوند مى‏پردازد و آن عبارت است از: «الودود» يعنى «بسيار مهربان» و صفتى ديگر نيست كه مبين عشق به خدا باشد. گفتنى است عشق به خداوند مهم‏ترين بخش آيين يهود است. در شِما (Shemà)۶، به فرزندان اسرائيل دستور داده مى‏شود: شما بايد به پروردگار (خداوند خود) از صميم قلب و از اعماق روح و با تمامى توان خود عشق بورزيد» (تثنيه، باب ۶ آيۀ ۵)۷. حضرت محمد دائماً تكرار مى‏كند كه قرآنى كه او آورده، تأييدكنندۀ كتاب مقدس بوده و با چند اشاره به «شِما» فرزندان اسرائيل را به دليل عدم تبعيت از چنين پيامى محكوم مى‏كند (براى نمونه: سورۀ آل‏عمران، آيۀ ۵۸ ؛ سورۀ نساء آيۀ ۴۷ ؛ سورۀ انفال، آيۀ ۲۱).۸

۲. معناى «فرعون ذوالاَوتاد»

نام فرعون own)،(Firچندين بار در قرآن آمده، اما تنها در دو آيه با صفت «ذوالاوتاد» همراه شده است. ذوالاوتاد (سورۀ ص، آيۀ ۱۲ و سورۀ فجر، آيۀ ۱۰):۹

«كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ عٰادٌ وَ فِرْعَوْنُ ذُو الْأَوْتٰادِ» (ص ، ۱۲) پيش از ايشان قوم نوح و عاد و فرعون صاحب [عمارت و] خرگاهها تكذيب كردند.

«وَ فِرْعَوْنَ ذِى الْأَوْتٰادِ»(فجر، ۱۰) و با فرعون، صاحب خرگاهها [و بناهاى بلند]؟

مترجمان برابرهاى مختلف زير را براى اين صفت ارائه كرده‏اند:

 

"Pharaoh the contriver of the stakes" (Sale).

"Pharaoh the impaler" (Rodwell, Dawood),

"Pharaoh the lord of the hosts" (Muhamad Ali).

"Pharaoh of the Stakes" (Bell)

"Pharaoh, he of the tent-pegs" (Arberry).

 

سيل: «فرعون مخترع چوبۀ دار»؛ رادول و داود: «فرعون صلابه‏كش»؛ محمدعلى: «فرعون سرور سپاه يهود»؛ بل: «فرعون صاحب چوبه‏هاى دار»؛ آربرى: «فرعون و سرور ميخ‏هاى چادر». ترجمۀ آلمانى و فرانسوى اين عبارت نيز برابرهايى از اين دست ارائه كرده‏اند. واژۀ «اَوتاد» تنها سه بار در قرآن آمده است. دو بار كه پيش‏تر بدانها اشاره كرديم و يك بار هم در سورۀ نبأ آيۀ ۷ كه در برابر كوه‏ها آمده است. با استناد به اين سوره، اين عبارت را بايد اين‏گونه ترجمه كرد: «فرعون كوه‏ها». با اين حال، تنها كوه‏هايى كه اعراب باديه‏نشين مى‏توانستند در مصر مشاهده كنند، اهرامى بودند كه از مسافت دور همانند ميخ‏هاى چادر (اوتاد) به نظر مى‏رسيدند. بنابراين، پيشنهاد مى‏كنم كه عبارت «فرعون ذوالاَوتاد» به اين صورت ترجمه شود: «فرعون اهرام» كه بر طبق نص قرآن، مناسب‏ترين و با معناترين ترجمه محسوب مى‏شود.

۳) ريشۀ كلمۀ «سوره»

واژۀ «سوره» را براى اشاره به هر يك از ۱۱۴ سورۀ قرآن كريم به كار مى‏برند كه در واقع به معناى «فصل» است. از آنجا كه اين واژه عربى نيست، تلاشهاى زيادى براى تبارشناسى آن صورت گرفته است. نولدكه سعى كرده تا ريشۀ اين كلمه را به واژۀ عبرى «سورا» به معناى «رديف، نظم، مجموعه، خط و يا رديفى از آيات» مرتبط سازد. به عقيدۀ «اچ هيرشفيلد» اين كلمه صورت تحريف شدۀ واژۀ عبرى «سيدره» به معناى «بخشهايى از كتاب مقدس است كه يهوديان هر هفته در كنيسه‏هاى خود مى‏خوانند». به اعتقاد «نولدكه و هيرشفيلد» «سوره» به معناى «فصل» است. بِل نيز همين نظر را دارد و از سوره به قسمت و بخش تعبير مى‏كند. براى يافتن معناى دقيق اين واژه بايد به متن قرآن مراجعه كرد. براى نمونه، اين واژه در آيۀ ۲۱ سورۀ بقره، آيات ۶۵ ،۱۲۵ و۱۲۸ سورۀ توبه؛ آيۀ ۳۸ سورۀ يونس؛ آيۀ ۱۶ سورۀ هود؛ آيۀ ۱ سورۀ نور و آيۀ ۲۲ سورۀ محمد ذكر شده است. در آيۀ ۳۸ سورۀ يونس از اين واژه اين‏گونه تعبير مى‏شود:

«أَمْ يَقُولُونَ افْتَرٰاهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِه وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ‏دُونِ اللّٰهِ اِنْ كُنْتُمْ صٰادِقينَ. بَلْ كَذَّبُوا بِمٰا لَمْ يُحيطُوا بِعِلْمِه وَ لَمّٰا يَأْتِهِمْ تَأْويلُهُ كَذٰلِكَ كَذَّبَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَاْْنظُرْ كَيْفَ كٰانَ عٰاقِبَةُ الظّٰالِمينَ»(۳۹) يا مى‏گويند: «آن را به دروغ ساخته است؟» بگو: «اگر راست مى‏گوييد، سوره‏اى مانند آن بياوريد، و هر كه را جز خدا مى‏توانيد، فرا خوانيد». (۳۸) بلكه چيزى را دروغ شمردند كه به علم آن احاطه نداشتند و هنوز تأويل آن برايشان نيامده است. كسانى [هم] كه پيش از آنان بودند، همين‏گونه [پيامبرانشان را] تكذيب كردند. پس بنگر كه فرجام ستمگران چگونه بوده است.(۳۹) (ترجمۀ فولادوند).

 

Muh. Ali: And this Qur'an is not such as could be forged by those besides Allah, but it is a verification of that which is before it and a clear explanation of the Book, there is no doubt in it, from the Lord of the Worlds. (Verse ۳۸). Or say they: He forged it? Say: Then bring a Chapter like it (mitlihi i. e. similar to the Book) and invite whom you can beside Allah (it should be "against" Allah!) if you are truthful. (Verse ۳۹).

 

Yusuf Ali: This Qur'an is not such as can be produced by others than Allah. On the contrary it is a confirmation of revelations that went before it and a fuller explanation of the Book . . . (Verse ۳۸). Or do they say he forged it ? Say: bring then a Sura like unto it, and call to your aid etc. (Verse ۳۹).

 

Rodwell: Moreover, this Qur'an could not have been devised by any but God . . . and is a clearing up of the Scriptures ... (Verse ۳۸). Do they say: "He hath devised it himself." Say: Then bring a Sura like it . . . (Verse ۳۹).

 

Bell: This Qur'an is not such as to have been invented apart from Allah, but is a confirmation of what is before it (Verse ۳۸). Or do they say: He has invented it? Say: Then produce a Surah like it ... (Verse ۳۹).

 

Arberry: This Qur'an could not have been forged but it is a confirmation of what was before it ... (Verse ۳۸). Or do they say: Why, he has forged it? Say: Then produce a Sura like it. (Verse ۳۹).

 

Dawood: This Qur'an could not have been composed by any but Allah. It confirms what was revealed before it and fully explains the Scriptures . . . (Verse ۳۸). If they say: "It is your own invention," say: Compose a Chapter like it . . . (Verse ۳۹).

 

محمدعلى:و چنين نيست كه كسى بتواند قرآن را تقلب نمايد، بلكه اين كتاب گواه چيزهايى كه قبل از او بوده و توضيح روشنى است از كتاب مقدس. ترديدى وجود ندارد كه اين كتاب از سوى خداوند است(۳۸). يا آنها مى‏گويند: آيا آنها آن (قرآن) را جعل كرده‏اند؟ اگر آنان راست مى‏گويند و مى‏توانند، فصلى مثل سوره‏هاى قرآن بياورند. «مثله» يعنى همانند آن كتاب (۳۹).

يوسف‏على:چنين نيست كه كس ديگرى جز اللّه‏ بتواند كتابى مثل قرآن بياورد. حال آنكه تأييدى است بر كتابهايى كه قبل از آن آمده و توضيح كاملى براى كتاب... (۳۸). آيا آنان مى‏گويند كه آن را (قرآن را) جعل مى‏كنند؟ پس بگو سوره‏اى مانند سوره‏هاى آن بياوريد و هر كس را كه مى‏توانيد براى كمك به اين امر دعوت كنيد (۳۹).

رادول:و قرآن را كسى تدبير نكرده است مگر اللّه‏. اين كتاب گواه و شاهدى است بر آنچه كه قبل از آن بوده است (آيۀ ۳۸). آيا آنها مى‏گويند كه او آن را اختراع نموده است؟ پس بگو آيه‏اى مثل آيات آن بياورند (۳۹).

 بل: چنين نيست كه قرآن را كسى جز خداوند ابداع نموده باشد، بلكه آن تأييدى است از آنچه كه قبل از آن بوده است (آيۀ ۳۸). يا آنها مى‏گويند: او آن را ابداع نموده است؟ بگو: سوره‏اى مثل آن بياوريد (۳۹).

آربرى:قرآن را نمى‏توان جعل كرد، بلكه آن تأييدى است بر آنچه كه قبل از آن بوده (آيۀ ۳۸). آيا آنها مى‏گويند: چرا او در آن تقلب كرده است؟ بگو: پس سوره‏اى مثل آن بياوريد(۳۹).

داوود:كسى جز خداوند قرآن را انشاء نكرده است. قرآن است كه وقايع پيش از خود را تأييد مى‏كند و انجيل را كاملاً شرح مى‏دهد (۳۸). اگر آنها مى‏گويند كه تو قرآن را از خود ساخته‏اى پس بگو فصلى مانند آن بياورند (۳۹).

تنها محمدعلى و داوود سوره را به «فصل» ترجمه كرده‏اند. مترجمان فرانسوى و آلمانى آن را همان «سوره» ترجمه كرده‏اند. در تمامى آياتى كه واژۀ «سوره» آمده، منظور همان «وحى‏هاى نازل شده» است. در آيۀ ۳۸ سورۀ يونس، «سوره» به كل قرآن اشاره دارد. وانگهى، در آيۀ ۱۰۷ سورۀ اسراء آنجا كه سخن از تقسيم قرآن به بخشهاى كوچك‏تر به ميان مى‏آيد، براى اشاره به اين بخشهاى كوچك‏تر از كلمۀ «سوره» استفاده نمى‏شود. بنابراين، اگر در آيات مذكور «وحى» را جايگزين «فصل» يا «سوره» كنيم، در آن صورت معناى اين واژه قابل فهم‏تر و واضح‏تر خواهد بود. بدين ترتيب، كاربرد «وحى» به جاى «فصل» يا «سوره» راه‏حلى مناسب به نظر نمى‏رسد. همان‏طور كه پيش‏تر هم اشاره شد، اين كلمه از واژۀ عبرى «بى‏سوره» (B sura)مشتق مى‏شود و اولين مسيحيان عبرى آن را به كار مى‏بردند.۱۰ مقصود آنان از اين واژه «وحى»، «اعلان» و «تورات» بوده است. فرانس دليش۱۱ در ترجمۀ عبرى خود از انجيل، «انجيل متى‏ٰ» را به «بى‏سوره (به روايت) متى‏ٰ» ترجمه كرده است. در اناجيل مرقس، لوقا و يوحنا نيز همين شيوه به كار رفته است. اين واژۀ مذهبى را اولين مسيحيانى كه در آن زمان به زبان عبرى سخن مى‏گفتند، به كار مى‏بردند. اين واژه نيز مانند ديگر واژه‏هاى عبرى متداول مثل تورات و سكينه در قرآن به كار رفته است. حذف صامت «ب» اين واژه را در دستور زبان عربى پذيرفتنى جلوه مى‏دهد. بنابراين، مى‏توان سورۀ فاتحه را چنين ترجمه كرد: «سوره / وحى آغازين».

 ۴. (الف) معناى واژۀ «تساءلون به» در آيۀ اول سورۀ نساء۱۲

مترجمان انگليسى اين واژه را به شرح زير ترجمه كرده‏اند:

«يٰآ أَيُّهَا النّٰاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذى خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْهٰا زَوْجَهٰا وَ بَثَّ مِنْهُمٰا رِجٰالاً كَثيرًا وَ نِسٰآءً وَ اتَّقُوا اللّٰهَ الَّذى تَسٰآءَلُونَ بِه وَ الْأَرْحٰامَ اِنَّ اللّٰهَ كٰانَ عَلَيْكُمْ رَقيبًا» (نساء، ۱) اى مردم، از پروردگارتان كه شما را از «نفس واحدى» آفريد و جفتش را [نيز]از او آفريد، و از آن دو، مردان و زنان بسيارى پراكنده كرد، پروا داريد و از خدايى كه به [نامِ] او از همديگر درخواست مى‏كنيد پروا نماييد و زنهار از خويشاوندان مَبُريد، كه خدا همواره بر شما نگهبان است (ترجمۀ فولادوند).

 

Muh. Ali: Keep your duty to Allah by whom you demand one of another your rights.

 

Yusuf Ali: Reverence Allah through whom ye demand your mutual rights.

Rodwell: Fear God in whose name you ask mutual favours.

 

Bell: Act piously towards Allah concerning whom ... You bandy questions to and fro.

 

Arberry: Fear God by whom you demand one of another.

Dawood: Fear Allah in whose name you plead with one another.

 

محمدعلى:و خداوند را كه به نام او از يكديگر كمك مى‏خواهيد؛ در نظر داشته باشيد.

يوسف‏على:با در نظر گرفتن خداوند كه به نام او حقوق خود را خواستار مى‏شويد، او را تكريم نماييد.

رادول:از خداوند كه به نام او خواهان الطاف چندگانه‏ايد، بترسيد.

بل:نسبت به خداوند كه به نام او از يكديگر درخواست و مسئلت مى‏كنيد، پرهيزگارانه رفتار كنيد.

آربرى:از خداوند كه به نام او از همديگر مسئلت مى‏كنيد، بترسيد.

داوود:از خدايى كه به نام او از يكديگر درخواست مى‏كنيد، بترسيد.

ترجمه‏هاى آلمانى و فرانسوى نيز به همين ترتيب است. در حقيقت، همۀ اين مترجمان در ترجمه‏هاى خود معناى اوليۀ واژۀ «سأل» را در نظر گرفته‏اند. به اين ترتيب، طبق آيۀ دوم سورۀ نساء، مبرهن است كه آيۀ اول، آغاز نوعى انذار و هشدار است براى آنان كه سرپرستى زنان و يتيمان را بر عهده دارند. اينان در اين باره مسئولند و بازخواست خواهند شد؛ چرا كه اللّه‏ ناظر (رقيب) بر اعمال آنان است. آيۀ ۲ اشاره به شيوه‏هاى نامشروعى دارد كه حاميان اين يتيمان به كار مى‏گيرند تا از اموال آنان به نفع خود بهره‏بردارى كنند. از ديد اين آيه، اين گونه اعمال گناه محسوب مى‏شوند. در آيات ۴ تا ۷ از وظايف سرپرستان يتيمان و پاداش آنان در قبال نگهدارى و سرپرستى اموال يتيمان تا رسيدن به سن بلوغ سخن رفته است. بر اين اساس، مى‏توان آيۀ اول را چنين ترجمه كرد: «و هنگامى كه حاميان يتيمان و زنان بى‏سرپرست هستيد از خداوند بترسيد، زيرا خداوند نظاره‏گر شماست».

(ب) ريشه (سأل) و (يتسائلون) در آيۀ ۱۰۱ سورۀ مؤمنون و آيۀ ۶۶ سورۀ قصص يكسان است:

«فَاِذٰا نُفِخَ فِى الصُّورِ فَلاٰ أَنْسٰابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لاٰ يَتَسٰآءَلُونَ» (مؤمنون، ۱۰۱) پس آن گاه كه در صور دميده شود، [ديگر ] آن روز ميانشان نسبت خويشاوندى وجود ندارد، و از [حال ]يكديگر نمى‏پرسند.

«فَعَمِيَتْ عَلَيْهِمُ الْأَنْبٰآءُ يَوْمَئِذٍ فَهُمْ لاٰ يَتَسٰآءَلُونَ» (قصص، ۶۶) پس در آن روز اخبار بر ايشان پوشيده گردد و از يكديگر نمى‏توانند بپرسند.

محمد على اين آيات را چنين ترجمه كرده است:

زمانى كه در صور دميده مى‏شود، در آن روز ديگر رابطه‏اى بين آنان نخواهد بود و آنان از همديگر سؤال نمى‏كنند (مؤمنون، ۱۰۱)

در آن روز هر گونه عذر و سخن بر آنان مسدود مى‏شود و هيچ كس از ديگرى سؤال نمى‏كند (قصص، ۶۶).

ساير ترجمه‏ها نيز كما بيش همين گونه‏اند. طبق اين آيات كه همگى در ارتباط با قيامت‏اند، دربارۀ هر فردى بر اساس اعمال و كردارش قضاوت مى‏شود و هيچ كس بار گناه ديگرى را به دوش نمى‏كشد. آيۀ ۱۶۴ سورۀ انعام و آيۀ ۳۹ سورۀ نجم از نمونه‏هايى‏اند كه بر اين نكته تأكيد دارند كه تنها گناهكاران مورد عذاب قرار مى‏گيرند و هيچ كس به خاطر گناه ديگرى مجازات نمى‏شود:

«قُلْ أَغَيْرَ اللّٰهِ أَبْغى رَبًّا وَ هُوَ رَبُّ كُلِّ شَىْ‏ءٍ وَ لاٰ تَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ اِلاّٰ عَلَيْهٰا وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرٰى ثُمَّ اِلٰى رَبِّكُمْ مَرْجِعُكُمْ فَيُنَبِّئُكُمْ بِمٰا كُنْتُمْ فيهِ تَخْتَلِفُونَ» (انعام، ۱۶۴) بگو: «آيا جز خدا پروردگارى بجويم؟ با اينكه او پروردگار هر چيزى است، و هيچ كس جز بر زيان خود [گناهى] انجام نمى‏دهد، و هيچ باربردارى بار [گناه] ديگرى را برنمى‏دارد، آن گاه بازگشت شما به سوى پروردگارتان خواهد بود، پس شما را به آنچه در آن اختلاف مى‏كرديد آگاه خواهد كرد.

«وَ أَنْ لَيْسَ لِلاِْنْسٰانِ اِلاّ مٰا سَعٰى» (نجم، ۳۹) و اينكه براى انسان جز حاصل تلاش او نيست.

جملۀ «در آن روز بين آنان هيچ رابطه‏اى نخواهد بود» (مؤمنون، ۱۰۱)، در واقع، يادآور مطلبى است كه در فصل ۱۸ كتاب حزقيالِ نبى آمده است. مضمون اين مطلب اين است كه هيچ پدر و فرزندى بار گناه يكديگر را به دوش نمى‏كشند.۱۳ اين موضوع در آيۀ ۳۳ سورۀ لقمان نيز به روشنى ذكر شده است:

«يٰآ أَيُّهَا النّٰاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ وَ اخْشَوْا يَوْمًا لاٰ يَجْزى وٰالِدٌ عَنْ وَلَدِه وَ لاٰ مَوْلُودٌ هُوَ جٰازٍ عَنْ وٰالِدِه شَيْئًا اِنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ فَلاٰ تَغُرَّنكُمُ الْحَيٰاةُ الدُّنْيٰا وَ لاٰ يَغُرَّنكُمْ بِاللّٰهِ الْغَرُورُ» (لقمان، ۳۳) اى مردم، از پروردگارتان پروا بداريد، و بترسيد از روزى كه هيچ پدرى به كار فرزندش نمى‏آيد، و هيچ فرزندى [نيز] به كار پدرش نخواهد آمد. آرى، وعدۀ خدا حقّ است. زنهار تا اين زندگى دنيا شما را نفريبد، و زنهار تا شيطان شما را مغرور نسازد.

بنابراين، «ولايتسائلون» يعنى: «و آنان در مقابل اعمال ديگران مسئول نخواهند بود». بر اين اساس، آيۀ ۱۰۱ سورۀ مؤمنون را مى‏توان چنين ترجمه كرد: «پس هنگامى كه در صور دميده شود، در آن روز رابطه‏هاى خويشاوندى ميان آنان وجود نخواهد داشت و آنان مسئول اعمال ديگرى نخواهند بود». به همين ترتيب آيۀ ۶۶ سورۀ قصص بايد چنين ترجمه شود: «در آن روز راه بهانۀ آنان مسدود مى‏شود و كسى مسئول اعمال ديگرى نخواهد بود».

۵) معناى واژۀ «حم»

اين واژه ۲۰ بار در قرآن تكرار شده است. «حم» در ۱۴ آيه اشاره به «آبى جوشان» دارد كه گناهكاران در جهنم با آن عذاب مى‏شوند؛ اما در ۶ آيۀ ديگر معناى آن متفاوت است. اين ۶ آيه عبارتند از:

۱) آيۀ ۱۰۱ سورۀ شعراء: صديق حميم:

وَلا صَديقٍ حَميمٍ. و نه دوستى نزديك.۱۴

۲) آيۀ ۱۸ سورۀ غافر: حميم:

«مٰا لِلظّٰالِمينَ مِنْ حَميمٍ وَ لاٰ شَفيعٍ يُطٰاعُ» (غافر، ۱۸). و آنها را از آن روزِ قريب [الوقوع]بترسان، آن گاه كه جانها به گلوگاه مى‏رسد در حالى كه اندوه خود را فرومى‏خورند. براى ستمگران نه يارى است و نه شفاعتگرى كه مورد اطاعت باشد.۱۵

۳) آيۀ ۳۴ سورۀ فصّلت، ولىّ حميم:

«وَلاٰ تَسْتَوِى الْحَسَنَةُ وَ لاَ السَّيِّئَةُ اِدْفَعْ بِالَّتى هِىَ أَحْسَنُ فَاِذَا الَّذى بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَٰداوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِىٌّ حَميمٌ» (فصّلت، ۳۴)

و نيكى با بدى يكسان نيست. [بدى را] به آنچه خود بهتر است دفع كن، آن گاه كسى كه ميان تو و ميان او دشمنى است، گويى دوستى يكدل مى‏گردد.

۴) آيۀ ۳۵ سورۀ حاقه: حميم:

«فَلَيْسَ لَهُ الْيَوْمَ هٰاهُنٰا حَميمٌ» (حاقه، ۳۵) پس امروز او را در اينجا حمايتگرى نيست.

۵ و ۶) آيۀ ۱۰ سورۀ معارج، حميم (دوبار):

«وَلاٰ يَسْأَلُ حَميمٌ حَميمًا» (معارج، ۱۰) و هيچ دوست صميمى از دوست صميمى [حال] نپرسد.۱۶

ترجمۀ حميم در اين آيات به شرح زير است:

 

Muh. Ali: (i) True friend, (۲) Friend, (۳) Warm friend, (۴) True friend, (۵-۶) Friend.

 

Yusuf Ali: (i) A single friend, (۲) Intimate friend, (۳) Friend and intimate, (۴) Friend, (۵-۶) Friend.

 

Rodwell: (i) Friend who careth, (۲) Friend, (۳) Warm friend, (۴, ۵, ۶) Friend.

 

Bell: (i) Warm friend, (۲) Ardent friend, (۳) Warm friend, (۴, ۵, ۶) Friend.

 

Arberry: (I, ۲, ۳, ۴, ۵, ۶) Loyal friend.

 Dawood: (i) Loving friend, (۲) Friend, (۳) Dearest friend, (۴, ۵, ۶) Friend.

 

محمدعلى:۱) دوست حقيقى، ۲) دوست، ۳) دوست صميمى، ۴) دوست حقيقى، ۵ و ۶) دوست.

يوسف‏على:۱) دوست ، ۲) دوست صميمى، ۳) دوست صميمى ، ۴) دوست ، ۵ و ۶) دوست.

رادول:۱) دوستى كه توجه و محبت دارد ۲) دوست، ۳) دوست صميمى، ۴ و ۵ و ۶) دوست.

بل:۱) دوست صميمى، ۲) دوستى وفادار، ۳) دوست صميمى، ۴ و ۵ و ۶) دوست.

آربرى:۱ و ۲ و ۳ و ۴ و ۵ و ۶) دوست وفادار.

داوود:۱) دوست مهربان، ۲) دوست، ۳) بهترين دوست، ۴ و ۵ و ۶) دوست.

ترجمه‏هاى ارائه شده از اين واژه چندان رضايت‏بخش نيست. اگر «حميم» در آيۀ ۱۰۱ سورۀ شعراء به معناى «دوست» باشد پس واژۀ «صديق» حشو است. اين مطلب دربارۀ «ولى»، در آيۀ ۳۴ سوره نساء نيز صدق مى‏كند.

بنابراين، اگر «حم» را «نگهدارنده» معنا كنيم، بهتر است. «حم» به معناى «نگهدارى‏كردن»، «دفاع كردن»، «نگهبانى كردن»، «پناه دادن» و «محافظت كردن» است. از آنجا كه تمامى اين آيات دربارۀ سرنوشت گناهكاران است، بهتر است آنها را به شرح زير ترجمه كنيم:

۱) آيات ۱۰۰ و ۱۰۱ سورۀ شعراء: «ما نه دوستى داريم كه از ما محافظت كند و نه براى ما پادرميانى كند».

۲) آيۀ ۱۹ سورۀ غافر: «جبّاران نه محافظى خواهند داشت و نه كسى كه براى آنان پادرميانى كند».

۳) آيۀ ۳۴ سورۀ فصّلت: و نيكى با بدى يكسان نيست. بدى را با آنچه خود بهتر است، دفع كن. آن گاه كسى كه ميان تو و ميان او دشمنى است گويى دوستى يكدل مى‏گردد («ولىّ»). در آيۀ ۴۱ سورۀ دخان نيز جايى كه «مولى» به كار مى‏رود، به همين منوال است.

۴) آيۀ ۳۵ سورۀ حاقه: «پس او در اين روز هيچ دوستى كه از او حمايت كند، نخواهد داشت».

۵ و ۶) آيۀ ۱۰ سورۀ معارج: «و هيچ دوستى نمى‏تواند به دوست خود كمك كند».

 به بيان ديگر، در روز قيامت حس پشتيبانى و دفاعى كه در دنيا ميان خانواده‏ها، قبايل و طوايف نسبت به يكديگر وجود دارد به حال هيچ يك سودى نخواهد داشت. نيز، در اين روز هيج كس نمى‏تواند مثل آداب و رسوم رايج در دنيا از ديگرى حمايت كند و يا حتى از دوستان اقوام خود انتظار كمك داشته باشد.

۶) معناى «النجم» و «الشجر» در آيۀ ۶ سورۀ الرحمن

«وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ يَسْجُٰدانِ» (الرحمن، ۶) و بوته و درخت چهره‏سايانند.

مترجمان، اين واژگان را به طرق مختلف ترجمه كرده‏اند.۱۷ برخى از جمله آربرى و بل، اين واژگان را به «ستارگان و درختان» ترجمه كرده‏اند۱۸. اما از آنجا كه به اعتقاد برخى مترجمان (از جمله: محمدعلى، يوسف‏على، رادول، داوود، بلاشر، مونته و برخى مترجمان آلمانى) ميان درخت و ستاره رابطه‏اى وجود ندارد، اين واژگان را به «گياهان» (علف‏ها، چمن‏ها) و درختان ترجمه كرده‏اند. با وجود اين، اين گوناگونى و تنوع، رابطۀ غيرمنطقى ميان اين واژگان با ماه و ستاره آيۀ بعدى را توجيه نمى‏كند؛ بنابراين، بهتر است اين واژگان را به «ستارگان و شفق» ترجمه كنيم. اما دليل اين پيشنهاد عدم اعراب‏گذارى متون قديمى قرآنى است. بدين ترتيب، نمى‏توان (ص) و (س) و / يا (ح) و (ج) را از هم تشخيص داد. آنچه امروزه آن را «الشجر» مى‏نامند، در متون قديمى به صورت «السحر» بوده كه به زبان عبرى به معناى «شفق و سپيده دم» است. در ازمنۀ قديم اهميت شفق و ستارگان براى كاروانيان و مسافران به اندازۀ اهميت خورشيد در روز، و ماه در شب بوده است. سورۀ فجر با سوگند به ستارگان صبحدم و شب‏هاى ده‏گانه شروع مى‏شود. در اين سوره از اجرام آسمانى سخن به ميان مى‏آيد كه با عنايت به نكتۀ پيشنهادى، كاملاً درست است. همنشينى «الشجر» با ستارگان و ماه و خورشيد را مى‏توان اين گونه توجيه كرد. در اين سوره نيز مانند مزامير باب ۱۰۴، از كوهها، حيوانات و بشر سخن به ميان آمده است. در اين صورت، كاربرد واژۀ «درخت» چندان بى ربط به نظر نمى‏آيد. وانگهى، واژۀ «الاسحار» كه در آيات ۱۷ و ۱۸ سوره‏هاى آل عمران و ذاريات آمده۱۹؛ به معناى «سپيده‏دم» / «صبحدم» است كه به معناى «پرستش» نزديك‏تر است تا به مفهوم «درخت». بنابراين، مى‏توان آيات ۴-۵ سورۀ الرحمن را اين‏گونه ترجمه كرد: «خورشيد و ماه در مدار ثابتى در حركت‏اند و ستارگان و سپيده‏دمان خداوند را ستايش مى‏كنند».

۷) معناى دو مشرق و دو مغرب در آيۀ ۱۷ سورۀ الرحمن

«رَبُّ الْمَشْرِقَيْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَيْنِ»(الرحمن، ۱۷) پروردگار دو خاور و پروردگار دو باختر.۲۰

برخى مترجمان (از جمله: محمدعلى، يوسف‏على، رادول، پيكتال و داوود) در توضيح اين آيات گفته‏اند كه منظور از دو مشرق و دو مغرب، دو نقطه‏اى است كه خورشيد در دو انقلاب تابستانى و زمستانى طلوع و غروب مى‏كند. برخى ديگر از مترجمان هم تحت‏اللفظى ترجمه كرده‏اند. مفهوم چند مشرق و چند مغرب در آيۀ ۱۳۷ سورۀ اعراف نيز تكرار شده است:

«وَأَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذينَ كٰانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشٰارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغٰارِبَهَا الَّتى بٰارَكْنٰا فيهٰا وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ الْحُسْنٰى عَلٰى بَنى اِسْرٰآئيلَ بِمٰا صَبَرُوا وَ دَمَّرْنٰا مٰا كٰانَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ مٰا كٰانُوا يَعْرِشُونَ» (اعراف، ۱۳۷) و به آن گروهى كه پيوسته تضعيف مى‏شدند، [بخشهاى] باختر و خاورى سرزمين [فلسطين] را ـ كه در آن بركت قرار داده بوديم ـ به ميراث عطا كرديم. و به پاس آنكه صبر كردند، وعدۀ نيكوى پروردگارت به فرزندان اسرائيل تحقق يافت، و آنچه را كه فرعون و قومش ساخته و افراشته بودند ويران كرديم.

همچنين آيۀ ۴۰ سورۀ معارج داراى معناى مشابهى است.۲۱ نكتۀ حايز اهميت اين است كه در قرآن هيچ اشاره‏اى به شمال و جنوب نشده است، و يا به بيان روشن‏تر، در قرآن، واژگانى كه بر مفهوم شمال و جنوب دلالت داشته باشند وجود ندارد. در آيۀ ۱۳۶ سورۀ بقره، آنجا كه سخن از تغيير قبله از بيت‏المقدس در شمال مدينه به مكه در جنوب، است؛ تنها از دو جهت شرق و غرب سخن به ميان مى‏آيد.۲۲ از اين گذشته، اعراب نيز براى شمال و جنوب واژگانى خاص ندارند. آنها شمال را «شام»، «شمال (چپ)» و جنوب را «يمين (راست)» مى‏نامند. در ازمنۀ گذشته، اعراب طلوع خورشيد در سمت مشرق را «شرق» به معناى «درخشان» مى‏ناميدند و زمان ناپديد شدن خورشيد در سمت مغرب را «غرب» به معناى «دور شدن و تاريك شدن» مى‏گفتند. توضيح اينكه، اگر فردى رو به مشرق بايستد، جنوب در سمت راست او قرار مى‏گيرد و شمال در سمت چپ او. وجه تسميۀ دو كشور يمن و سوريه نيز همين است. چنانچه فردى رو به مشرق بايستد، يمن درست در سمت راست وى و شام يا همان سوريه نيز در سمت چپ او قرار مى‏گيرد. به ديگر گفته، در گذشته اعراب تنها دو پديده را مى‏شناختند: يكى طلوع خورشيد و حركت آن در طول روز به سوى جنوب را كه هر دو را مشرق مى‏خواندند و ديگرى، ناپديد شدن خورشيد و مكانى را كه خورشيد در آن غروب مى‏كرده كه همان شمال و مغرب است. بنابراين، مى‏توان گفت منظور از دو مشرق، همان شرق و جنوب و مفهوم دو مغرب نيز همان غرب و شمال است. چنين برداشتى مفهوم تمام آياتى را كه خداوند را مالك مشرق و مغرب مى‏دانند، روشن مى‏سازد. براى نمونه، مى‏توان به آيۀ ۱۰۹ سورۀ بقره اشاره كرد: مضمون اين آيه اين است كه عالم در تمامى جهات يا به عبارتى در چهار جهت اصلى متعلق به خداوند است، نه فقط در دو جهت شرق و غرب:

«وَلِلّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَيْنَ مٰا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّٰهِ اِنَّ اللّٰهَ وٰاسِعٌ عَليمٌ» (بقره، ۱۱۵) و مشرق و مغرب از آنِ خداست پس به هر سو رو كنيد، آنجا روى [به] خداست. آرى، خدا گشايشگر داناست.

۸. (الف) معناى «ولدان مخلّدون» در آيۀ ۱۷ سورۀ واقعه

«يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْٰدانٌ مُخَلَّدُونَ»(واقعه، ۱۷) بر گِردشان پسرانى جاودان [به خدمت] مى‏گردند.۲۳

مترجمان، اين واژگان را به ترتيب زير ترجمه كرده‏اند:

محمدعلى:جوانانى كه با گذر عمر پير نمى‏شوند.

يوسف‏على:جوانانى با شادابى جاودانه.

رادول:جوانانى هميشه شاداب.

بل:پسرانى با جوانى جاودانه. آربرى: جوانانى جاودانه. داوود: جوانانى جاودانه. مترجمان فرانسوى و آلمانى نيز معادل‏هايى مشابه ارائه داده‏اند.۲۴

«ولدان» ، جمع «ولد»، به معناى «غلام»، و «خلد» به معناى «بسيار پير شدن» و / يا «در يك جا ماندن، جاودانه بودن، ثبات و توالى» است. از آن جايى كه افرادى كه به بهشت مى‏روند، جاودانه‏اند، پرهيزگارانى كه در بهشت با حوريان همدم‏اند، هرگز پير نمى‏شوند. از اين رو، به نظرم در آيۀ ۱۷ اين سوره، «ولدان» به معناى «بنده‏زاده» است؛ اما از آنجا كه در بهشت برده‏دارى مفهومى ندارد، مى‏توان گفت كه حوريان از اين پرهيزگاران مراقبت مى‏كنند و وسايل آسايش هميشگى آنان را فراهم مى‏آورند. در آيۀ ۳۵ سورۀ رعد و آيۀ ۵۴ سورۀ «ص» اين گونه وعده داده شده است: «بدون ترديد اين همان رزق ابدى است كه هرگز پايان نمى‏پذيرد» (محمد على)۲۵ . بدين ترتيب مى‏توان آيۀ ۱۷ سورۀ واقعه را چنين ترجمه كرد: «در حالى كه حوريانى با قدح‏ها و جام‏هاى پر از شراب ناب در گرداگرد آنان مى‏چرخند».

ب) اين واژگان در بافتى مشابه در آيۀ ۱۹ سورۀ انسان هم آمده‏اند:۲۶ «وقتى به آنها نگاه مى‏كنى گمان مى‏كنى گويى لؤلؤهاى پراكنده‏اند» (محمد على). به نظر مى‏آيد واژۀ «آنها» به پرهيزگاران و نه به «ولدان» برمى‏گردد. مقصود اصلى اين سوره شرح و توصيف خوشبختى و سعادت پرهيزگاران در بهشت است. اين توصيف در اين آيه صرفاً به پرهيزگاران نظر دارد نه به حوريانى كه با شراب و ميوه از پرهيزگاران پذيرايى مى‏كنند. بخش دوم آيۀ ۱۹ اين سوره را مى‏توان اين گونه معنا كرد: «وقتى كه به پرهيزگاران نگاه مى‏كنى گمان مى‏كنى لؤلؤهاى درخشانند».۲۷

(پانوشت‏ها جملگى از مترجم است. مترجم در گردآورى پانوشت‏ها از نرم‏افزار جامع‏التفاسير نور فراوان بهره برده است).

۱. ترجمۀ ساير مترجمان انگليسى

 

Yusuf Ali: Most Gracious, Most Merciful.

Pickthal: The Beneficent, the Merciful.

Shakir: The Beneficent, the Merciful.

Arberry: the All-merciful, the All-compassionate.

A. Ross. Gracious Merciful.

Irving: the Mercy-giving, the Merciful.

Safarzadeh: The Merciful Beneficent.

Qaraei: the All- Beneficent, the All-Merciful.

Soroor: the Beneficent, the Merciful.

Mohamad & Samira: The Merciful, the merciful/most merciful.

 

رحمن صيغۀ مبالغه و كثير بودن را نشان مى‏دهد.

رحمانيت صفت عام و رحيميت صفت خاص خداوند است. To have mercy on sbبه معناى بر كسى رحم آوردن است. در زبان انگليسى the mostصفت عالى است؛ يعنى يك چيز با چند چيز مقايسه شده است. در حالى كه خداوند با چيزى قابل مقايسه نيست. نكتۀ ديگر اين است كه در زبان انگليسى theواژه را معرفه مى‏كند و حكم الف و لام را دارد. در اينجا خداوند با صفت الرحمن الرحيم شناخته و مشخص شده است. در ترجمه‏ها با capital آوردن اين دو كلمه روى آنها تأكيد شده است. رحمانيت صفت ذات خداوند است و شامل همۀ موجودات مى‏شود، اما رحيميت مخصوص صفات انسانى است. با توجه به توضيحات بالا مى‏توان معادل آن را چنين آورد:

 

the Beneficent, the Merciful.

Beneficent: "showing acitive kindness; generous"

 

شاكر و پيكتال از اين معادل براى واژۀ «الرحمن» استفاده كرده‏اند:

 

Merciful: "having kindess, forgineness, restraint shown to somebody one has the right or power to punish; be grateful, thankful"

 

آربرى و صفارزاده از اين معادل استفاده كرده‏اند.

Gracious: (of person and behavior) kind, polite, generous (to somebody who is socially inferior)

 

عبداللّه‏ يوسف‏على از اين معادل استفاده كرده است. كلمۀ «الرحمن» بر كثرت و زيادى رحمت دلالت مى‏كند الميزان. هر سه معادل با نظر به مفهوم آيه معادلهاى مناسبى براى اين واژه به شمار مى‏روند.

الرحيم:

 

Compassionate: "doeing or feeling of pity for the sufferings of others, making one want to help them"

 

براى واژۀ «الرحيم» معادلهايى مانند واژۀ «الرحمن» توسط مترجمان به كار گرفته شده است. كلمۀ «الرحيم» نعمت دائمى و ثابت است كه تنها شامل حال مؤمنين در عالم فناناپذير مى‏شود. تفسير الميزان. با توجه به معناى انگليسى آن بيشتر مفهوم دلسوزى و شفقت را در بردارد. "Compassionate"واژه به معناى مهربان و رحيم است. به نظر مى‏رسد كه اين واژه به تبيين مفهوم آيۀ "merciful"واژه بيشتر كمك مى‏كند. به معناى كريم و بخشنده است و نه صرفاً مهربان و رحيم. كاربرد اين واژه بر واژه "Beneficent"و واژۀ "Compassionate" ترجيح دارد. در زبان انگليسى theمعرفه مى‏كند وحكم ال را دارد.

۲. البته اين نظر چنان كه در پانوشت بالا گفتيم، چندان درست به نظر نمى‏آيد.

۳. آيا غنيمت را نيافته و تقسيم نمى‏كنند؟ يك دختر، دو دختر براى هر مرد. و براى سِيسّرا غنيمت رختهاى رنگارنگ، غنيمت رختهاى رنگارنگ قلابدوزى، رخت رنگارنگ قلابدوزى دور و بَرِ گردنهاى اسيران.

 

"Are they not finding and dividin the spoils: a girl or two for each man, colourful gamentnet as plunder for Sisera, coloururful garments embroiderd gaments for my neckــall this as plunder?,

 

۴. نويسنده اين آيه را به اشتباه دوم ذكر كرده است: اى خداوند! اى قوّت من! تو را محبت مى‏نمايم.

I love you, O LORD, my strength.

۵. نويسنده به اشتباه شمارۀ آيه را ۱۶۰ ذكر مى‏كند. بل نيز در ترجمۀ خود «يحبّونهم» را زنان در نظر مى‏گيرد كه ناقص است «وَ ِمنَ النّٰاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللّٰهِ أَنْٰدادًا يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللّٰهِ وَ الَّذينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّهِ وَ لَوْ يَرَى الَّذينَ ظَلَمُوا اِذْ يَرَوْنَ الْعَذٰابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّهِ جَميعًا وَ أَنَّ اللّٰهَ شَديدُ الْعَذٰابِ» (بقره، ۱۶۵) و برخى از مردم، در برابر خدا، همانندهايى [براى او]برمى‏گزينند، و آنها را چون دوستى خدا، دوست مى‏دارند ولى كسانى كه ايمان آورده‏اند، به خدا محبت بيشترى دارند. كسانى كه [با برگزيدن بتها، به خود] ستم نموده‏اند اگر مى‏دانستند هنگامى كه عذاب را مشاهده كنند تمام نيرو[ها] از آنِ خداست، و خدا سخت‏كيفر است.

۶. عبارت آغازين «شما اى فرزندان اسرائيل» در برخى كتب عهد عتيق از جمله تثنيه، اعداد و غيره است.

۷. پس يَهُوَه خداى خود را به تمامى جان و تمامى قوت خود محبت نما.

۸. «وَلَقَدْ آتَيْنٰا مُوسَى الْكِتٰابَ وَ قَفَّيْنٰا مِنْ بَعْدِه بِالرُّسُلِ‏وَ آتَيْنٰا عيسٰى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّنٰاتِ وَ أَيَّدْنٰاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ أَفَكُلَّمٰا جٰاءَكُمْ رَسُولٌ بِمٰا لاٰ تَهْوٰى أَنْفُسُكُمُ اسْتَكْبَرْتُمْ فَفَريقًا كَذَّبْتُمْ وَ فَريقًا تَقْتُلُونَ» (بقره،۸۷) و همانا به موسى كتاب [تورات] را داديم، و پس از او پيامبرانى را پشت سر هم فرستاديم و عيسى پسر مريم را معجزه‏هاى آشكار بخشيديم، و او را با «روح‏القدس» تأييد كرديم. پس چرا هر گاه پبامبرى چيزى را كه خوشايند شما نبود برايتان آورد، كبر ورزيديد؟ گروهى را دروغگو خوانديد و گروهى را كُشتيد.

«يٰآ أَيُّهَا الَّذينَ أُوتُوا الْكِتٰابَ آمِنُوا بِمٰا نَزَّلْنٰا مُصَدِّقًا لِمٰا مَعَكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهًا فَنَرُدَّهٰا عَلٰى أَدْبٰارِهٰآ أَوْ نَلْعَنَهُمْ كَمٰا لَعَنّٰآ أَصْحٰابَ السَّبْتِ وَ كٰانَ أَمْرُ اللّٰهِ مَفْعُولاً» (نساء، ۴۷) اى كسانى كه به شما كتاب داده شده است، به آنچه فرو فرستاديم و تصديق‏كنندۀ همان چيزى است كه با شماست ايمان بياوريد، پيش از آنكه چهره‏هايى را محو كنيم و در نتيجه آنها را به قهقرا بازگردانيم يا همچنان كه «اصحاب سَبْت» را لعنت كرديم آنان را [نيز]لعنت كنيم، و فرمان خدا همواره تحقق يافته است.

«يٰآ أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اسْتَجيبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ اِذٰا دَعٰاكُمْ لِمٰا يُحْييكُمْ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِه وَ أَنَّهُ اِلَيْهِ تُحْشَرُونَ»(انفال، ۲۴) اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، چون خدا و پيامبر، شما را به چيزى فرا خواندند كه به شما حيات مى‏بخشد، آنان را اجابت كنيد، و بدانيد كه خدا ميان آدمى و دلش حايل مى‏گردد. و هم در نزد او محشور خواهيد شد.

۹.وَ فِرْعَوْنُ ذُو الْأَوْتٰادِ (ص، ۱۲) «ذى» به معناى «صاحب و مالك» است كه در اينجا شاكر و يوسف‏على معادل lordرا آورده‏اند. «اَوْتاد» جمع «وتد» به معناى «ميخ و يا ستون و اصطلاحاً «بنا» است كه محمد و سميرا معادلهاى stakes / pegs / nailsبه معناى «ستون يا ميخ» و يوسف‏على نيز معادل stakesرا آورده‏اند. ولى پيكتال مفهوم كلى را به شكلى ديگر توضيح داده، يعنى به جاى «صاحب ستونهاى بلند» «قدرت استوار firm of might» آورده است. البته مترجمان فارسى و انگليسى اين آيه را به طرق گوناگون ترجمه كرده‏اند؛ برخى مترجمان اوتاد را در در معناى ظاهرى ميخها در نظر گرفته و برخى ديگر آن را در معناى اِستعارى قدرت و عوامل نيرو، و برخى نيز هر دو معنا را ذكر كرده‏اند. عمدۀ مترجمان انگليسى اوتاد را در معناى ظاهرى كلمه به كار برده‏اند.

و با فرعون، صاحب خرگاه‏ها [و بناهاى بلند]؟

 و قوم فرعون آن دارندۀ ميخها.

با فرعونى كه داراى عوامل قدرت بود.

و فرعون صاحب ميخها.

و نيز فرعون (و فرعونيان) را كه صاحب قدرت و سپاه بسيار بود (چگونه به درياى هلاك غرق نمود)؟

و با فرعون نيرومند كه داراى ميخهاى شكنجه بود؟

و با فرعون صاحب ميخهاى [شكنجه]

و فرعون صاحب نيروها

و فرعون دارندۀ ميخها

و فرعون و قدرتهاى نگهدارنده‏اش بود.

و با فرعون كه مردم را چار ميخ مى‏كرد.

و با فرعون نيز كه صاحب قدرت بود.

و فرعون صاحب ميخها.

و با فرعون داراى سپاه‏ها.

و با فرعون كه صاحب قدرت و سپاهيان بسيار بود (چه كيفر داد؟)

و [با] فرعون داراى ميخها ـ كه به چهار ميخ مى‏كشيد و شكنجه مى‏كرد ـ .

و با فرعون داراى سپاهيان نيرومند، يا داراى ميخ‏ها(يى كه براى خيمه‏ها و براى شكنجۀ محكومان آماده كرده بود).

و فرعونى كه قدرتمند و شكنجه‏گر بود.

و فرعون خداوند ميخها.

و نيز چه كرد با فرعون ستمگر كه مردم را چهار ميخ و شكنجه مى‏كرد؟

 

Pickthal: And with Pharaoh of might,

Shakir: And (with) firon, the lord of hosts,

Arberry: adn pharaoh, he of the tent pegs,

Irving: and pharaoh wielding kingpins,

 

۱۰. عبدالرؤف در كتاب ترجمۀ قرآن [ / ترجمه‏پژوهى قرآنى] كه به دست استاد خرمشاهى در حال ترجمه است و به تدريج در مجلۀ ترجمان وحى چاپ مى‏شود، با اين نظر بن شمش از در مخالفت بيرون آمده است. عبدالرؤف مى‏نويسد: سوره برگرفته از سُور به معناى ديوار شهر و حصار است (ص۶۵).

۱۱. Franz Delitsch.

۱۲. در ترجمۀ الميزان، ج ۴، ص ۲۱۷ ذيل همين آيه آمده است: «واتَّقُوْا اللّه‏ الَّذِى تَسائَلُونِ بِهِ» منظور از «تسائل» به خدا اين است كه مردم با سوگند به خداى تعالى، از يكديگر چيزى درخواست كنند، اين به او بگويد تو را به خدا سوگند مى‏دهم كه فلان كار را بكنى، و او نيز به اين، چنين چيزى را بگويد، و تسائل به خداى تعالى كنايه است از اينكه خداى سبحان در نظر آنان محترم و عظيم بوده و او را دوست مى‏داشتند. چون آدمى به كسى و چيزى سوگند مى‏دهد كه او را عظيم بداند و محبوب بدارد.

۱۳. برخى آيات فصل ۱۸ به شرح زير است: و اگر پسرى توليد نمايد كه تمامى گناهان را كه پدرش به جا مى‏آورد ديده، بترسد و مثل آنها عمل ننمايد و بر كوهها نخورد و چشمان خود را به سوى بتهاى خاندان اسرائيل برنيفرازد و زن همسايۀ خويش را بى‏عصمت نكند و بر كسى ظلم نكند و گرو نگيرد و مال احدى را به غصب نبرد بلكه نان خود را به گرسنگان دهد و برهنگان را به جامه پوشاند و دست خود را از فقيران برداشته، سود و ربح نگيرد و احكام مرا به جا آورده، به فرايض من سلوك نمايد، او به سبب گناه پدرش نخواهد مرد، بلكه البته زنده خواهد ماند. و اما پدرش چون كه با برادران خود به شدت ظلم نموده، مال ايشان را غصب نمود و اعمال شنيع را در ميان قوم خود به عمل آورد، او البته به سبب گناهانش خواهد مرد. ليكن شما مى‏گوييد چرا چنين است؟ آيا پسر متحمل گناه پدرش نمى‏باشد؟ اگر پسر انصاف و عدالت را به جا آورده، تمامى فرايض مرا نگاه دارد و به آنها عمل نمايد، او البته زنده خواهد ماند. هر كه گناه كند او خواهد مرد. پسر متحمل گناه پدرش نخواهد بود و پدر متحمل گناه پسرش نخواهد بود. عدالت مرد عادل بر خودش خواهد بود و شرارت مرد شرير بر خودش خواهد بود.

۱۴. در الميزان ج ۱۵، ص ۴۰۷ آمده است: «مَا لَنا مِنْ شافِعِينَ وَ لا صَديقٍ حَميم» كلمۀ «حميم» به طورى كه راغب مى‏گويد به معناى خويشاوندى است كه نسبت به آدمى مشفق باشد و اين سخن را اهل دوزخ به عنوان حسرت مى‏گويند؛ حسرت از اينكه نه رفيق دلسوزى دارند كه ايشان را شفاعت كند و نه دوستى كه به دادشان برسد، و اينكه فرمود: «ما از شافعان هيچ كس نداريم» اشاره است به اينكه در آن روز شافعانى هستند، و گرنه هيچ نكته‏اى در كار نبود كه اقتضا كند شافع را به لفظ جمع بياورد، بلكه جا داشت بفرمايد: ما شافع نداريم. در روايت هم آمده كه اين سخن را وقتى از سر حسرت مى‏گويند كه مى‏بينند ملائكه و انبيا و بعضى از مؤمنين ديگران را شفاعت مى‏كنند.

۱۵. الميزان، ج ۱۷، ص ۴۵۸: كلمۀ «حميم» به معناى نزديك و خويشاوند است، و معناى جمله اين است كه كفار خويشاوند و نزديكى ندارند كه به يارى آنان به پا خيزد و حميّت قرابتش به هيجان آيد.

۱۶. الميزان، ج ۲۰، ص ۱۰: كلمۀ «حميم» به معناى خويشاوند نزديكى است كه انسان اهتمام به امر او داشته و برايش دلسوزى بكند، و اين جمله اشاره است به سختى روز قيامت، به طورى كه هر انسانى در آن روز آن قدر مشغول به خويشتن است كه به كلى نزديكان خود را از ياد مى‏برد، به طورى كه هيچ حميمى از حال حميم خود نمى‏پرسد.

۱۷. در ترجمۀ الميزان، ج ۱۹ ص ۱۶۰ آمده است:«وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ يَسْجُٰدانِ» مى‏گويند: مراد از «نجم» هر روييدنى است كه از زمين سر برمى‏آورد و ساقه ندارد و كلمۀ «شجر» به معناى روييدنيهايى است كه ساقه دارند، و اين معناى خوبى است و مؤيدش اين است كه كلمۀ نجم را با كلمۀ شجر جمع كرده، هرچند كه آمدن نام شمس و قمر قبل از اين آيه چه بسا آدمى را به اين توهم مى‏اندازد كه نكند مراد از نجم ستاره باشد.

۱۸. ساير مترجمان انگليسى

 

Irving: shrubs and trees both bend in worship.

Pickthal: the star and trees adore.

Arberry: and the stars and the trees bow themselves

Shakir: And the herbs and the trees do prostrate [to Him]

Yusuf Ali: And the herbs and the trees-both (alike) bow in adoration.

 

نجم، گاه به معناى ستاره و گاه به معناى گياهان بدون ساقه مى‏آيد و در اينجا به قرينۀ شجر (درخت) معناى دوم يعنى گياهان بدون ساقه مدّ نظر است. اصولاً اين واژه در اصل به معناى طلوع است و اگر به اين گياهان نجم مى‏گويند چون از زمين سربرمى‏آورند و اگر به ستاره نيز نجم مى‏گويند به خاطر طلوع آن است. اين معنا حتى در مورد حيوانات دريايى نيز صدق مى‏كند چون آنها نيز از گياهان بسيار كوچكى تغذيه مى‏كنند كه ميليونها ميليون از آنها در هر گوشه و كنار دريا در پرتو نور آفتاب مى‏رويند. بنابراين، نجم انواع گياهان كوچك و خزنده و شجر انواع گياهان ساقه‏دار را شامل مى‏شود. عبارت «يسجدان» نيز به تسلّم بى‏قيد و شرط آنها در برابر آفرينش اشاره مى‏كند. با توجه به اين توضيح، آربرى و پيكتال هر دو از معادل starكه به معناى ستاره است براى ترجمۀ نجم استفاده كرده‏اند و نكتۀ ذكر شده رعايت نشده است. اما در بقيۀ ترجمه‏ها چه فارسى و چه انگليسى رعايت شده است. bow به معناى تعظيم كردن و adoreبه معناى پرستش كردن و عشق ورزيدن است كه معناى سجده كردن را در بر ندارد و prostrateبه معناى به خاك افتادن است كه شدت سجده كردن در اين عبارت بيشتر است. در ترجمۀ يوسف‏على نيز تعظيم كردن همراه با عشق ورزيدن آمده است، اما ترجمه به صورت توضيح آمده است. در ترجمۀ فولادوند چهره ساييدن، شدت به خاك افتادن و تعظيم‏كردن را بيشتر از سجده كردن دربر دارد.

۱۹. «اَلصّٰابِرينَ وَ الصّٰادِقينَ وَ الْقٰانِتينَ وَ الْمُنْفِقينَ وَ الْمُسْتَغْفِرينَ بِالْأَسْحٰارِ» (آل عمران، ۱۷) [اينانند]شكيبايان و راستگويان و فرمانبردان و انفاق‏كنندگان و آمرزش‏خواهان در سحرگاهان.

«وَبِالْأَسْحٰارِهُمْ يسْتَغْفِروُنَ» و در سحرگاهان [از خدا] طلب آمرزش مى‏كردند.

۲۰. در الميزان، ج ۱۹، ص ۱۶۶ آمده است: «رَبُّ الْمَشْرِقَيْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَيْنِ» منظور از «دو مشرق»، مشرق تابستان و مشرق زمستان است، كه به علت دو جا بودنِ آنها، چهار فصل پديد مى‏آيد، و ارزاق روزى‏خواران انتظام مى‏پذيرد. برخى هم گفته‏اند: مراد از دو مشرق، مشرق خورشيد و مشرق ماه است، و مراد از دو مغرب هم دو مغرب آنهاست.

ساير ترجمه‏هاى انگليسى:

 

Irving: Lord of both east and lord of both west.

Pickthal: Lord of the two east and lord of the two west.

Arberry: lord of two east and lord of two west.

Shakir: Lord of the east and lord of the west.

Yusuf Ali: (He is) Lord of the two Easts and Lord of the two Wests.

 

۲۱. «فَلاٰ أُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشٰارِقِ وَ الْمَغٰارِبِ اِنّٰا لَقٰادِرُونَ» (معارج، ۴۰) [هرگز،]به پروردگار خاوران و باختران سوگند ياد مى‏كنم كه ما تواناييم.

 ۲۲. «... وَحَيْثُ مَا كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ وَ اِنَّ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتٰابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ مَا اللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَنْ مٰا يَعْمَلُونَ» (بقره، ۱۴۴) ما [به هر سو] گردانيدنِ رويت در آسمان را نيك مى‏بينيم. پس [باش تا] تو را به قبله‏اى كه بدان خشنود شوى برگردانيم. پس روى خود را به سوى مسجدالحرام كن و هر جا بوديد، روى خود را به سوى آن بگردانيد. در حقيقت، اهل كتاب نيك مى‏دانند كه اين [تغيير قبله] از جانب پروردگارشان [بجا و]درست است و خدا از آنچه مى‏كنند غافل نيست.

۲۳. در الميزان ج ۱۹، ص ۲۰۹ آمده است: «يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْٰدانٌ مُخَلَّدُونَ» كلمۀ «ولدان» جمع ولد - فرزند ـ است، و طواف كردن پسرانى بهشتى بر گرد مقربين كنايه است از حسن خدمتگزارى آنان، و كلمۀ «مخلدون» اسم مفعول از باب تفعيل از مادّۀ خلود است، كه به معناى دوام است؛ يعنى پسرانى بهشتى به آنان خدمت مى‏كنند كه تا ابد به همان قيافۀ پسرى و جوانى باقى‏اند، و گذشت زمان اثرى در آنان نمى‏گذارد. بعضى از مفسّران گفته‏اند: مخلّدون از مادّۀ «خلد» به فتحه خاء و لام ـ است كه به معناى گوشواره است و مراد اين است كه خدمتكاران نامبرده گوشواره به گوشند. ساير مترجمان انگليسى:

 

Yusuf Ali: Round about them will (serve) youths of perpetual (freshness),

Pickthal: There wairt on them immortal youths.

Shakir: Round about shall go youths never altering in age.

Irving: Immortal youths will stroll around them.

 

۲۴. همكار گرامى جناب آقاى ابراهيمى در مقاله‏اى به جنبه‏اى ديگر از اين واژگان پرداخته است كه در زير به بخشى از آن اشاره مى‏كنيم: در توضيحات حالات بهشتيان در قرآن، سخن از «غلمان» و «ولدان» آمده است. پسران نورسى كه به راه يافتگان به بهشت خدمت مى‏كنند همانند ساقى يك مجلس مهمانى باشكوه. در سورۀ طور مى‏فرمايد: «وَ يَطُوفُ عَلَيْهِمْ غِلْمٰانٌ لَهُمْ كَأَنَّهُمْ لُؤْلُوٌ مَكْنُونٌ» (طور، ۲۴؛ انسان، ۱۹) و نوجوانانى كه مخصوص آنانند (براى پذيرايى) برگردشان مى‏گردند؛ گويى آنان (از درخشندگى) مرواريدِ نهفته (در صدف)اند. در سورۀ واقعه مى‏فرمايد: «يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْٰدانٌ مُخَلَّدُونَ» (واقعه، ۱۸) پسرانى همواره نوجوان (براى خدمت) بر گردشان مى‏گردند، تعبير «يطوف»، حركت پروانه‏وار و مشتاقانه را افاده مى‏كند. «غلام» (مفرد «غلمان») و ولدان جمع ولد به نوجوانى گفته مى‏شود كه تازه پشت لبش سبز شده باشد. شايد نكره آمده «غلمان» و «ولدان» به اين معنا باشد كه اين خدمتكاران، مخلوقاتى بهشتى‏اند و نه از نوع خدمتكاران دنيوى متقين؛ و گرنه بايد «غلمانهم» گفته مى‏شد.

۲۵. «مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتى وُعِدَ الْمُتَّقُونَ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ أُكُلُهٰا ٰدآئِمٌ وَ ظِلُّهٰا تِلْكَ عُقْبَى الَّذينَ اتَّقَوْا وَ عُقْبَى الْكٰافِرينَ النّٰارُ» (رعد، ۳۵) وصف بهشتى كه به پرهيزگاران وعده داده شده [اين است كه] از زير [درختان] آن نهرها روان است. ميوه و سايه‏اش پايدار است. اين است فرجام كسانى كه پرهيزگارى كرده‏اند و فرجام كافران آتش [دوزخ] است.

«اِنَّ هٰذٰا لَرِزْقُنٰا مٰا لهُ مِنْ نَفٰادٍ» (ص، ۵۴) در حقيقت، اين روزىِ ماست و آن را پايانى نيست.

۲۶. «وَ يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْٰدانٌ مُخَلَّدُونَ اِذٰا رَأَيْتَهُمْ حَسِبْتَهُمْ لُؤْلُؤًا مَنْثُورًا» (انسان، ۱۹) و بر گردِ آنان پسرانى جاودانى مى‏گردند. چون آنها را ببينى، گويى كه مرواريدهايى پراكنده‏اند.

۲۷. در تفسير نور، ج ۲۳، ص ۲۱۲ آمده است: تعبير به «مخلّدون» با اينكه همۀ اهل بهشت «مخلّد» و جاودانى هستند، اشاره به جاودانگى نشاط جوانى و طراوت و زيبايى آنهاست. در اينكه اين نوجوانان كيانند؟ تفسيرهاى گوناگونى براى آن ذكر كرده‏اند: بعضى گفته‏اند آنها فرزندان مردم دنيا هستند كه پيش از بلوغ چشم از دنيا بسته، و چون كار نيك و بدى نداشته‏اند به لطف پروردگار چنين منصبى را يافته‏اند. البته آنها از اين كار خود بيشترين لذت را مى‏برند كه در خدمت مقربان درگاه خدايند. در حديثى از على(ع) اين معنا نقل شده است. ولى در تفسير ديگرى مى‏خوانيم كه اينها اطفال مشركانند كه به خاطر بى‏گناهى داراى چنين مرتبه‏اى شده‏اند، چرا كه اطفال مؤمنان به پدران و مادران خود ملحق مى‏شوند. و در تفسير سومى مى‏خوانيم كه آنها خدمتكارانى هستند بهشتى كه خداوند مخصوصاً آنان را براى اين هدف آفريده است. اين نوجوانان زيبا با قدحها و كوزه‏ها و جامهاى پر از شراب طهور كه از نهرهاى جارى بهشتى برداشته شده در اطراف آنها مى‏گردند و آنان را سيراب مى‏كنند.

 

 

 


[1]1.* Ben-Shemesh, A. (1970). Some Suggestiosn to Qur'an Translators. Arabica, T. 17, Fasc. 2, pp. 199-204.

 

درنگى در ساختار نحوى «ما كان ليفعل»

و برگردانِ آن در ترجمه‏ هاى فارسى قرآن كريم

جواد آسه

 

 

چكيده

در اين مقال به بررسى ساختار نحوى «ما كان ليفعل» و برگردانِ آن در ترجمه‏ هاى فارسى قرآن پرداخته‏ ايم. از نظر نحوى «ما» نافيه و اسم «كان» ضمير مستتر «هو» و خبر آن محذوف و كلمۀ «مريداً» يا «مناسباً» و از اين قبيل است كه با توجه به معناى جمله در نظر گرفته مى‏شود. «لام» «ليفعل» از حروف جرّ به شمار مى‏آيد و پس از آن «أن» ناصبۀ مقدر فعل مضارع را منصوب مى‏سازد. با تأويل به مصدر رفتنِ فعل مضارع توسط «أن» جار و مجرورى شكل مى‏گيرد كه متعلق به «خبر محذوف كان» است. دقيق‏ترين و گوياترين معادل براى ترجمۀ ساختار مورد نظر كلمۀ «هرگز» است. از ميان مترجمانى چون «مجتبوى»، «مكارم»، «خرمشاهى»، «گرمارودى»، «استادولى»، «صفوى» و «كريم زمانى»، تنها «رضايى اصفهانى» از معادل «هرگز» در مواردى كه اين ساختار به كار رفته (غير از دو مورد: يونس، ۳۷ و يوسف، ۷۶) استفاده نموده است، و «مجتبوى»، «گرمارودى»، «استادولى» و «صفوى» اصلاً از معادل «هرگز» استفاده نكرده‏اند.

 

واژگان كليدى:ساختار نحوى «ما كان ليفعل»، ترجمۀ ساختار «ما كان ليفعل»، ترجمه‏ هاى فارسى قرآن.

 مقدمه

هدف خداوند از فروفرستادن قرآن بر پيامبر خاتم(ص) اين بوده است كه ايشان به اذن خدا مردم را از تيرگيها به سوى روشنايى درآورد: «كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلى صِراطِ الْعَزيزِ الْحَميد» (ابراهيم، ۱) اين كتاب وحيانى خود را راهنماى مردم و نشانۀ هدايت و جداكنندۀ حق از باطل معرفى كند: «شَهْرُ رَمَضانَ الَّذى أُنْزِلَ فيهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى وَ الْفُرْقان» (بقره، ۱۸۷).

از سوى ديگر خداوند همه را به تدبّر در قرآن فراخوانده: «أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها» (محمد، ۲۴) و قرآن را براى پندگيرى آسان ساخته است: «وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِر» (قمر،۱۷، ۲۲، ۳۲ و ۴۰).

براى تدبّر در قرآن و پندگرفتن از پيامهاى آن بايد با زبان قرآن (عربى) آشنا بود. اكثر مردم با زبان عربى آشنا نيستند از اين رو از رهگذر ترجمه با محتواى آن آشنا مى‏گردند. بنابراين ترجمه‏هاى قرآن بايد به صورتى باشند كه معناى آيات را روان، روشن، بدون پيچيدگى و زودياب در اختيار عموم مخاطبان اين كتاب آسمانى قرار دهند. پس از انقلاب تاكنون ترجمه‏هاى بسيارى از قرآن ارائه شده است. بيشتر اين ترجمه‏ها مورد نقد و بررسى قرار گرفته‏اند و حاصل آن ارائۀ ترجمه‏هايى روان‏تر، دقيق‏تر و روشنگرتر از مترجمان جديد قرآن بوده است. امّا با وجود تمامى تلاشهاى مخلصانه كه از جانب مترجمان و ناقدان ترجمه‏ها صورت پذيرفته، هنوز با ترجمۀ بى‏غلط قرآن بسيار فاصله داريم. در اين مقاله به يكى از ضعف‏ها كه از كم‏دقتى در درك صحيح ساختار نحوى عبارت قرآنى ناشى شده است، اشاره مى‏كنيم؛ و آن اينكه اغلب مترجمان قرآن در ترجمۀ ساختار «ما كان ليفعل» كه در قرآن كاربرد وسيعى دارد، دچار اشتباه شده‏اند. تا آنجا كه نگارنده بررسى كرده، مقاله‏اى دربارۀ اين موضوع نوشته نشده است. البته در تفاسير[1]و كتابهاى نحوى[2]و اعراب‏القرآن[3]دربارۀ چگونگى اين ساختار و معناى آن توضيحاتى به دست داده شد، امّا چون پراكنده است و به معادل فارسى آن اشاره نشده است، ضرورت دارد كه آن مباحث به صورت منطقى و با توضيحات كافى و نقد و بررسى ترجمه‏ها در يك جا گردآورى شود تا مترجمان قبلى قرآن درصدد اصلاح ترجمۀ خود برآيند و مترجمان جديد نيز دچار اين آسيب نگردند.

ابتدا به ساختار نحوى «ما كان ليفعل» و ترجمۀ آن اشاره مى‏كنيم، سپس برگردانِ اين ساختار را در ترجمۀ آقايان: مجتبوى، مكارم، خرمشاهى، گرمارودى، رضايى اصفهانى، صفوى، استادولى و كريم زمانى مورد نقد و بررسى قرار خواهيم داد.

ساختار نحوى «ما كان ليفعل»

يكى از مواضعى كه فعل مضارع توسّط «أن» ناصبۀ مقدر منصوب مى‏گردد جايى است كه بر سر فعل مضارع «لام» جحود درآيد. به «لامى» لام جحود گفته مى‏شود كه اولاً بر سر فعل مضارع درآيد؛ ثانياً قبل از آن بايد فعل ماضى لفظاً يا معنىً از مادّۀ «كون» ناقص آمده و منفى به حرف نفى «ما» يا «إن»[4]يا «لم» باشد. مانند: «وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضيعَ إيمانَكُمْ» (بقره، ۱۴۳)؛ «وَإِنْ كانَ مَكْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ الْجِبال» (ابراهيم، ۴۶)[5]و «لَمْ يَكُنِ اللَّهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ» (نساء، ۱۶۸).

دربارۀ عامل منصوبيت فعل مضارع پس از «لام» ميان دو مكتب بصره و كوفه و بالتبع نحويانى كه به يكى از اين دو مكتب گرايش دارند اختلاف وجود دارد.

بصريان عامل منصوبيت فعل مضارع را «أن» مقدر پس از «لام» جحود و خبر «كان» را محذوف مى‏دانند و چون «أن»، فعل مضارع را به تأويل مصدر مى‏برد و به اسم تبديل مى‏كند با «لام» جرّى كه بر سر آن درآمده به صورت جار و مجرور درمى‏آيد و متعلق به خبر محذوف «كان» مى‏شود.

امّا كوفيان دليل منصوبيت فعل مضارع را خود «لام» مى‏دانند و آن را زايده و مفيد تأكيد نفى مى‏دانند.[6]

در قرآن فقط در آيۀ «وَ ما كانَ هذَا الْقُرْآنُ أَنْ يُفْتَرى مِنْ دُونِ اللَّه» (يونس، ۳۷) با آنكه فعل مضارع پس از «ما كان» آمده با «أن» منصوب شده است. در صورتى كه در موارد ديگر بر سر فعل مضارع «لام» درآمده است. به نظر نگارنده با توجه به اين آيه ديدگاه نحويان مكتب بصره دربارۀ ساختار «ما كان ليفعل» پذيرفتنى است؛ چرا كه نحويان مكتب كوفه عامل منصوبيت فعل مضارع را خود لام مى‏دانند؛ حال آنكه آيۀ مزبور بر اين دلالت دارد كه خود لام، عامل منصوبيت فعل مضارع نيست، زيرا اگر چنين مى‏بود نمى‏بايست فعل مضارع در اين آيه و در اين ساختار با «أن» منصوب مى‏شد و اين دليلى است بر درستى ديدگاه نحويان مكتب بصره كه با وجود لام، «أن» ناصبه‏اى پس از لام در تقدير است و عامل نصب فعل مضارع است.[7]

ديگر آن كه چون لام مكسور (حرف جرّ) از عوامل جرّ اسم است پس عامل منصوبيت فعل مضارع «أن» ناصبه‏اى است كه پس از لام در تقدير مى‏باشد.[8]

سوم آنكه اگر خود «لام» عامل منصوبيت فعل مضارع باشد در اين صورت خبر فعل ناقصۀ «كان» فعل مضارعى خواهد بود كه توسّط «لام» ناصبه تأويل به مصدر خواهد رفت. حال آنكه اين فعل مضارع منصوب نمى‏تواند خبر «كان» ناقصه باشد. براى نمونه در آيۀ «وَ ما «كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فيهِمْ» (انفال، ۳۳» لفظ جلاله «اللّه‏ُ» اسم «كان» و خبر آن فعل مضارع «لِيُعَذِّبَهُمْ» است كه پس از به تأويل مصدر رفتن آن به صورت «تعذيبَ اللّه‏ِ ايّاهم» مى‏شود. در اين صورت معناى آيه اين مى‏شود: «هرگز خداوند نيست تعذيب كردن خداوند آنان را» كه معناى درست و صحيحى حاصل نمى‏شود.[9]

بنابراين در آيۀ «وَ ما كانَ هذَا الْقُرْآنُ أَنْ يُفْتَرى مِنْ دُونِ اللَّه»، «أَنْ يُفْتَرى» در اصل «ليُفْتَرى» بوده است.[10]

نتيجه آنكه بر اساس ديدگاه مكتب بصره و نحويان تابع اين مكتب، در ساختار «ما كان ليفعل» «لام»، لام جحود است و خود اين لام عامل نصب فعل مضارع نيست، بلكه فعل مضارع توسط «أن» مقدر پس از «لام» منصوب مى‏گردد و خبر «كان» محذوف (مريداً) است و فعل مضارع پس از به تأويل مصدر رفتن آن با «لام» جارّه، به صورت جارّ و مجرور درمى‏آيد و متعلق به خبر محذوف (مريداً) خواهد بود.

امّا بر اساس ديدگاه مكتب كوفه و نحويان تابع آن عامل منصوبيت فعل مضارع را خود «لام» مى‏دانند و فعل مضارع را با فاعل آن پس از به تأويل مصدر رفتن آن خبر آن مى‏دانند.

نگارنده ديدگاه مكتب بصره را درباره تركيب نحوى ساختار «ما كان ليفعل» پذيرفتنى مى‏داند.

ترجمۀ ساختار «ما كان ليفعل»

اين ساختار ۱۶ بار در قرآن تكرار شده است. براى نمونه به چند مورد اشاره مى‏كنيم: «وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضيعَ إيمانَكُمْ» (بقره، ۱۴۳)؛ «ما كانَ اللَّهُ لِيَذَرَ الْمُؤمِنينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَميزَ الْخَبيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ» (آل عمران، ۱۷۹)؛ «وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فيهِمْ» (انفال، ۳۳)؛ «لَمْ يَكُنِ اللَّهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ وَ لا لِيَهْدِيَهُمْ سَبيلاً» (نساء، ۱۳۷)؛ «قالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّه» (اعراف، ۴۳)؛ «قالَ لَمْ أَكُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَر» (حجر، ۳۳)؛ «ما كانُوا لِيُؤمِنُوا إِلاَّ أَنْ يَشاءَ اللَّهُ» (انعام، ۱۱۱). ...

همان طور كه بيان كرديم و چنان كه در آيات مزبور نيز ملاحظه مى‏شود، در اين ساختار قبل از «لام» جحود (نفى) فقط بايد فعل از مادّۀ «كون» ناقص كه توسط ادوات نافيه «ما»، «إن» و «لم» منفى شده است، بيايد.[11]

در ساختار مورد بحث، اوّلاً چون خبر فعلى كه از مادّۀ «كونِ» ناقص است، «مريداً» است، به همين سبب مثلاً در جملۀ «ما كان زيدٌ مريداً» از «زيد» نفى شأنيت و آمادگى قبلى مى‏گردد؛ يعنى «زيد» براى انجام اين عمل نه شأنيت دارد و نه از قبل خود را آماده ساخته است. ثانياً «لام» جارّه‏اى كه بر سر فعل مضارع درآمده مؤكِّد نفى موجود در جمله است و به همين دليل بدان «لامِ جحود» (لامِ نفى) مى‏گويند.

 با توجّه به آنچه كه دربارۀ ساختار «ما كان ليفعل» گفتيم، اكنون بايد ببينيم آن را چگونه بايد به فارسى ترجمه كنيم؟ به نظر نگارنده با توجه به تأكيدهايى كه در اين ساختار وجود دارد، براى ترجمۀ آن بايد از معادل «هرگز» استفاده نمود. مثلاً در ترجمۀ آيۀ شريفۀ «وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فيهِمْ» (انفال، ۳۳» بايد گفت: «در حالى كه تو (پيامبر) در ميان آنان هستى خداوند هرگز عذابشان نخواهد كرد».

مترجمان و ترجمۀ ساختار «ما كان ليفعل»

مترجمانى كه در مقدمۀ اين مقال از آنان ياد كرديم، غالباً در ترجمۀ اين ساختار از معادلى گويا و دقيق استفاده نكرده‏اند. ديگر آنكه در همۀ ۱۶ موردى كه اين ساختار در قرآن تكرار شده است از يك معادل بهره نگرفته‏اند و گاهى هم معادلى براى آن نياورده‏اند. در ادامه به نقد و بررسى ترجمه‏ها مى‏پردازيم.

ترجمۀ مجتبوى

اين مترجم در ترجمه ساختار مورد نظر، از معادل «بر آن نيست» در آيۀ ۱۴۳ بقره، «بر آن نبود» در آيۀ ۷۰ توبه، «روا نبود» در آيۀ ۷۶ يوسف، «نشايد» در آيۀ ۱۲۲ توبه و «نتواند بود» در آيۀ ۳۷ يونس استفاده نموده است. وى در ترجمۀ اين ساختار در آيۀ «۱۱۱ انعام»، «۴۳ اعراف» و (۴۴ فاطر» از هيچ يك از معادلهاى مزبور استفاده نكرده است.[12]

اشكال ترجمۀ مورد نظر اين است كه اوّلاً از معادلى گويا كه به‏خوبى معناى آن را در زبان مقصد برساند، استفاده نشده است؛ چرا كه معادل «بر آن نيست / بر آن نبود» فقط ترجمۀ «قاصداً / مريداً» (خبر محذوف «كان» ناقصه) است؛ يعنى مترجم كه عبارت «وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُم» (انفال، ۳۳) را به صورت «و خدا بر آن نيست كه آنان را عذاب كند» به زبان مقصد برگردانده، «ما كان» و «لامِ جحود» را ترجمه نكرده است. ثانياً ترجمۀ اين ساختار به «نشايد» يا «روا نبود» صحيح نيست، زيرا هرگز تأكيد اين عبارت را نمى‏رساند. ثالثاً معلوم نيست چرا وى در ترجمۀ يك ساختار مشخص از چند معادل استفاده كرده است. رابعاً اينكه چرا مترجم نامبرده در سه موردى كه بيان شد از معادلى استفاده نكرده‏است.

 ترجمۀ خرمشاهى

وى در ترجمۀ ساختار مورد نظر از معادل «هرگز» در آيۀ ۱۴۳ بقره و ۴۳ اعراف، «نمى‏خواهد» در آيۀ ۱۷۹ آل عمران، «بر آن نبودند» در آيۀ ۱۱۱ انعام، «نمى‏خواست» در آيۀ ۷۰ توبه، «بر آن نيست» در آيۀ ۱۱۵ توبه، «سزاوار نيست» در آيۀ ۱۲۲ توبه، «نشايد» در آيۀ ۳۷ يونس، «نمى‏توانست» در آيۀ ۷۶ يوسف استفاده كرده است.[13]

چنان كه ملاحظه مى‏شود، نامبرده در دو جا به درستى از معادل گوياى «هرگز» در ترجمۀ اين ساختار استفاده كرده است. امّا اوّلاً معلوم نيست چرا در موارد ديگر، معادلهاى ديگرى به كار برده است؛ به خصوص معادل «نمى‏خواهد» در آيۀ «ما كانَ اللَّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنين» (آل عمران، ۱۷۹) و «نمى‏خواست» در آيۀ «فَما كانَ اللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ» (توبه، ۷۰)، زيرا اين دو معادل، ترجمۀ كدام كلمه در اين دو عبارت مى‏تواند باشد؟ ثانياً ايشان در ترجمۀ آيۀ «وَما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ» (انفال، ۳۳)، «وَ ما كانَ رَبُّكَ لِيُهْلِكَ الْقُرى» (هود، ۱۱۷) و «وَما كانَ اللَّهُ لِيُعْجِزَهُ مِنْ شَيْء» (فاطر، ۴۴) از هيچ يك از معادلهايى كه در موارد ذكر شده استفاده نموده، بهره نبرده است.

ترجمۀ آيت اللّه‏ مكارم

ايشان در ترجمۀ اين ساختار از معادل «هرگز» در آيۀ ۱۴۳ بقره، ۱۱۱ انعام، ۷۶ يوسف، ۴۰ عنكبوت، ۹ روم؛ «چنين نبود» در ۱۷۹ آل عمران (دو بار)، «شايسته نيست» در۱۲۲ توبه، «امكان نداشت» در آيۀ ۳۷ يونس بهره گرفته است. ايشان به درستى در پنج مورد از معادل «هرگز» استفاده كرده امّا در بقيۀ موارد از اين معادل استفاده نكرده است.

ضمناً در ترجمۀ آيات ۴۳ و ۱۰۱ اعراف، ۳۳ انفال، ۷۰ توبه و ۴۴ فاطر براى ساختار مورد نظر معادلى آورده نشده است.[14]

ترجمۀ گرمارودى

اين مترجم در ترجمۀ ساختار مورد نظر از معادل «بر آن نيست» در آيات ۱۴۳ بقره، ۱۷۹ آل عمران، ۳۳ انفال، ۱۱۷ هود، ۱۱۵ توبه؛ «سر آن نداشتند» در آيۀ ۱۱۱ انعام؛ «بر آن نبودند» در آيۀ ۱۰۱ اعراف؛ «(چنين) نيست» در آيۀ ۷۰ توبه و ۳۷ يونس؛ «نبايد» در آيۀ ۱۲۲ توبه؛ «نمى‏توانست» در آيۀ ۷۶ يوسف؛ «بر آن نبود» در آيۀ ۴۰ عنكبوت؛ «چنان نيست» در آيۀ ۴۴ فاطر استفاده كرده است.[15]

چنان كه ملاحظه مى‏شود، اين مترجم اوّلاً در ترجمۀ اين ساختار از معادل «هرگز» استفاده نكرده است؛ ثانياً در ترجمۀ آن از معادلهاى مختلفى استفاده شده است؛ ثالثاً چرا در معادل «چنين نيست» كلمه «چنين» داخل پرانتز نهاده شده است؛ امّا در معادل «چنان نيست» كلمۀ «چنان» داخل پرانتز قرار داده نشده است؛ رابعاً براى اين ساختار در ترجمۀ آيۀ ۴۳ اعراف از معادلى استفاده نكرده است.

ترجمۀ رضايى اصفهانى

اين مترجم در ترجمۀ اين ساختار فقط در آيۀ ۳۷ يونس از معادل «سزاوار نيست» و در۷۶ يوسف از معادل «در آيين سلطان (مصر جايز) نبود» استفاده كرده ولى در ساير موارد از معادل «هرگز» استفاده نموده است.[16]رضايى اصفهانى تنها مترجمى است كه در غالب موارد از معادل «هرگز» استفاده كرده است. وى در يك مورد نيز از معادل «هرگز بر آن نيست» در۱۷۹ آل‏عمران استفاده كرده است كه اوّلاً معادل «سزاوار نيست» معادل درستى براى ساختار مورد نظر نيست؛ ثانياً معلوم نيست چرا كلمۀ «سزاوار نيست» فقط در اين مورد پس از معادل «هرگز» آورده شده است.

دربارۀ معادلى كه وى در آيۀ ۷۶ يوسف به كار برده است، اوّلاً چرا در اين آيه در ترجمۀ ساختار مورد نظر از معادل «هرگز» استفاده نكرده است؟ ثانياً چرا از معادل «جايز» استفاده نموده است؟ ثالثاً چرا اين كلمه (جايز) را داخل پرانتز نهاده است؟

ترجمۀ استادولى

اين مترجم در ترجمۀ اين ساختار از معادل «بر آن نيست» در آيات ۱۴۳ بقره، ۱۷۹ آل‏عمران، ۱۱۵ توبه، ۱۱۷ هود؛ از معادل «بر آن نبودند» در آيۀ ۳۳ انفال؛ از معادل «بر آن نبود» در آيۀ ۷۰ توبه؛ از معادل «روا نيست» در آيۀ ۱۲۲ توبه؛ از معادل «چنان نيست» در آيۀ ۳۷ يونس و ۴۴ فاطر؛ از معادل «نمى‏توانست» در آيۀ ۷۶ يوسف؛ از معادل «چنان نبود» در آيۀ ۴۰ عنكبوت و ۹ روم استفاده نموده است.[17]

چنان كه ملاحظه مى‏شود، اين مترجم در ترجمۀ ساختار مورد نظر در هيچ موردى از معادل «هرگز» استفاده نكرده و معادلهايى كه در ترجمۀ ساختار مورد نظر نهاده ترجمۀ بخشى از آن است. وى در ترجمۀ اين ساختار در آيات ۱۱۱ انعام، ۴۳ و ۱۰۱ اعراف از معادلى استفاده نكرده است.

ترجمۀ صفوى

اين مترجم در ترجمۀ ساختار مورد بحث از معادل «چنين نيست» در آيات ۱۴۳ بقره، ۱۷۹ آل عمران، ۱۱۵ توبه؛ از معادل «چنان نبوديم» در آيۀ ۴۳ و ۱۰۱ اعراف؛ از معادل «زيبندۀ او هم نيست» در آيۀ ۷۰ توبه؛ از معادل «وظيفه ندارند» در آيۀ ۱۲۲ توبه؛ از معادل «نشايد» در آيات ۳۷ يونس، ۴۰ عنكبوت، ۹ روم؛ از معادل «حق نداشت» در آيۀ ۷۶ يوسف استفاده نموده است.[18]

يكى از اشكالاتى كه به ترجمۀ اين ساختار در اين ترجمه وارد است، اين است كه ترجمۀ گويا و درستى از آن به دست داده نشده است كه اين به صاحب الميزان برمى‏گردد؛ و آن اينكه علاّمه طباطبايى در توضيح ساختار مورد نظر كه ذيل آيۀ ۱۰۱ اعراف و ۳۷ يونس بيان كرده فقط به ترجمۀ «ما كان» اشاره كرده و به «خبر» و «لام» جحود اشاره ننموده است. از اشكالاتى كه بر مترجم وارد است اين است كه وى در ترجمۀ ساختار مورد نظر در آيۀ ۷۶ يوسف از معادل «حق نداشت» استفاده كرده است، در صورتى كه علاّمه طباطبايى به اين معادل اشاره نكرده است؛ ثانياً اين معادل ترجمۀ ساختار «ما كان أن يفعل» است نه «ما كان ليفعل». اشكال ديگر آنكه چرا وى در ترجمۀ اين ساختار در آيۀ ۱۲۲ توبه از معادل «وظيفه ندارند» استفاده كرده است؛ حال آنكه علاّمه طباطبايى نه ذيل اين آيۀ و نه ذيل آياتى كه اين ساختار در آنها به كار رفته به اين معادل اشاره نكرده است. اشكال سوم اينكه وى نتوانسته است با توجه به ترجمه‏اى كه علامه طباطبايى در الميزان از اين ساختار به دست داده است معادل هماهنگ و يك‏نواختى از اين ساختار ارائه كند.

ترجمۀ كريم زمانى

اين مترجم در ترجمۀ ساختار مورد نظر از معادل «هرگز» در آيات ۱۴۳ بقره، ۷۰ و ۱۱۵ توبه، ۹ روم؛ «بر آن نيست» در آيات ۱۷۹ آل عمران (دو بار)، ۳۳ انفال؛ «نمى‏توانست» در آيۀ ۷۶ يوسف؛ «نبايد» در آيۀ ۱۲۲ توبه؛ «حاضر نبودند» در آيۀ ۱۰۱ اعراف؛ «بر آن نبوده» در آيۀ ۱۱۷ هود؛ «امكان ندارد» در آيۀ ۳۷ يونس استفاده كرده است. وى در ترجمۀ اين ساختار در آيات ۱۱۱ انعام، ۴۳ اعراف، ۴۰ عنكبوت و ۴۴ فاطر از هيچ يك از معادلهاى پيش‏گفته استفاده نكرده است. ديگر آنكه در ترجمۀ عبارت «ما كانَ اللَّهُ لِيَظْلِمَهُم» كه در آيۀ ۷۰ توبه، ۴۰ عنكبوت و ۹ روم آمده در سورۀ توبه و روم از معادل «هرگز» استفاده نموده است، امّا در آيۀ ۴۰ عنكبوت از اين معادل استفاده نكرده است.[19]

اشكال اوّل اينكه اين مترجم در ترجمۀ ساختار مورد نظر از يك معادل هماهنگ استفاده نكرده است. اشكال دوم اين است كه چرا وى در ترجمۀ ساختار مورد نظر در آيات ۱۱۱ انعام، ۴۳ اعراف، ۴۰ عنكبوت و ۴۴ فاطر از هيچ يك از معادلهايى كه در آيات ديگر به كار برده، استفاده نكرده و اساساً هيچ معادلى براى آن در نظر نگرفته است. اشكال سوم آن است كه غير از معادل «هرگز» كه ترجمۀ درستى از ساختار مورد نظر است بقيۀ معادلها مانند: بر آن نيست، نمى‏توانست، حاضر نبودند، بر آن نبوده، تنها ترجمۀ خبر محذوفِ «كان» است.

اين مترجم در توضيح ذيل ترجمۀ آيۀ ۷۹-۸۰ سورۀ آل عمران دربارۀ نفى به «كان» در جملۀ «ما كان لبشر أن يأتيه اللّه‏» گفته است كه نفى با «كان» از نفى‏هاى عادى قوى‏تر است؛ يعنى نفى «كان» نفى مطلق را مى‏رساند. مراد وى از نفى عادى نفى فعلهايى مانند «قام» است. وى براى نشان دادن نفى مطلق به «كان» به جملۀ «ما كان زيد ليقوم» اشاره مى‏كند؛ حال آنكه معناى «ما كان» اين است كه تا كنون چنين نبوده، و نفى آن شامل آينده نمى‏شود و نسبت به آينده ساكت است. پس به هيچ وجه افادۀ نفى مطلق نمى‏كند و نفى مطلق در اين ساختار «ما كان ليفعل» از خبر محذوف «كان» و «لام» جحود حاصل مى‏شود. در ساختار «ما كان له أن يفعل» نيز نفى مطلق از نفى با «كان» به دست نمى‏آيد، بلكه از «لام» حاصل مى‏آيد كه در اين ساختار به كار رفته است. برخى از مفسّران بر اين باورند كه ساختار «ما كان ليفعل» در اصل «ما كان يفعل» است كه بدون تأكيد است و براى تأكيد آن مى‏توان از ساختار «ماكان له أن يفعل» و «ماكان ليفعل» كه از تأكيد بيشترى برخوردار است، استفاده نمود.[20]

نتيجه

۱. مترجمان قرآن در ترجمۀ ساختارهايى مانند «ما كان ليفعل» ابتدا بايد آنها را از نظر نحوى تحليل نموده سپس معادل گويا و درستى به فارسى براى آنها برگزينند.

۲. بهترين معادل در ترجمۀ ساختار «ما كان ليفعل» كلمۀ «هرگز» است.

۳. مترجمانى كه قصد ترجمۀ قرآن دارند، قبل از آن بايد لغزشگاههاى مترجمان پيش از خود را به خوبى رصد نمايند تا اشكالات آنان را تكرار نكنند.

۴. به نظر نگارنده، براى دستيابى به ترجمۀ بى‏غلط از قرآن بايد به ترجمۀ گروهى قرآن اقدام نمود؛ بدين صورت كه بايد براى ترجمۀ آيات مربوط به هر دانشى، از مترجم متخصص همان دانش استفاده كرد. اين متخصص افزون بر اين تخصص بايد بر علوم ادبى، يعنى لغت، صرف، نحو و بلاغت نيز تسلط كافى داشته باشد. علاوه بر اين يك متخصص علوم ادبى نيز بايد بر روند كار آنان نظارت نمايد.

 

 

سوره آیه

 

مترجم

بقره

۱۴۳

آل عمران ۷۹

انعام

۱۱۱

اعراف

۴۳،۱۰۱

انفال

 ۳۳

توبه ۷۰،۱۱۵

۱۲۲

یونس

۳۷

هود

 ۱۱۷

یوسف

 ۷۶

عنکبوت ۴۰

فاطر

 ۴۴

روم

 ۹

زمانی

هرگز

برآن نیست، برآن نیست

بدون معادل

حاضر نبودند،

بدون معادل

برآن نیست

هرگز، هرگز خدا برآن نبوده، نباید

امکان ندارد

برآن نبوده

نمی­ توانست

بدون معادل

بدون معادل

هرگز

خرمشاهی

هرگز

نمی­ خواهد نمی­ خواهد

برآن نبودند

هرگز، برآن نبودند

بدون معادل

نمی­خواست ، برآن نیست،سزاوار نیست

نشاید

بدون معادل

نمی­ توانست

نمی­ خواست

بدون معادل

نمی­ خواست

استادولی

برآن نیست

برآن نیست برآن نیست

بدون معادل

بدون معادل، بدون معادل

برآن نبودند

برآن نبود برآن نیست، روا نیست

چنان نیست

برآن نیست

نمی­ توانست

چنان نبود

چنان نیست

چنان نبود

صفوی

چنین نیست

چنین نیست چنین نسیت

بدون معادل

چنان نبودیم

بدون معادل

زیبنده او هم نیست، چنین نیست، وظیفه ندارند

نشاید

برآن نبوده

حق نداشت

نشاید

بدون معادل

نشاید

رضایی

هرگز

هرگز برآن نیست

هرگز

هرگز، هرگز

هرگز

هرگز، هرگز هرگز

سزاوار نیست

هرگز

در آیین سلطان (مصر جایز) نبود

هرگز

هرگز

هرگز

مکارم

هرگز

چنین نبود

هرگز

بدون معادل، بدون معادل

بدون معادل

بدون معادل، چنان نبود، جایز نیست

شایسته نبود (و امکان نداشت)

چنین نبود

هرگز نمی­ توانست

هرگز

بدون معادل

هرگز

مجتبوی

برآن نیست

برآن نیست، برآن نیست

بدون معادل

بدون معادل، برآن نبودند

برآن نیست

برآن نبود،برآن نیست، نشاید

و نتواند بود

برآن نبود

روا نبود

برآن نبود

بدون معادل

برآن نبود

گرمارودی

برآن نیست

برآن نیست

سر آن نداشتند

بدون معادل، برآن نبودند

برآن نیست

و (چنین) نیست برآن نیست،نباید

و (چنین) نیست

برآن نیست

نمی­ توانست

برآن نبود

چنان نیست

برآن نبود

 

 

منابع

۱. قرآن كريم، ترجمۀ حسين استادولى، چاپ اول، تهران، انتشارات اسوه، ۱۳۸۵ش.

۲. قرآن كريم، ترجمۀ محمّد على رضايى اصفهانى، چاپ اول، قم، مؤسسۀ فرهنگى ـ تحقيقاتى دارالذكر.

۳. قرآن كريم، ترجمۀ آية اللّه‏ ناصر مكارم شيرازى، چاپ اول، قم، سپهر نوين، ۱۳۸۶ ش.

۴. قرآن كريم، ترجمۀ سيّد على موسوى گرمارودى، چاپ دوم، تهران، انتشارات قديانى، ۱۳۸۴ش.

۵. قرآن كريم، ترجمۀ سيّد جلال الدّين مجتبوى، چاپ سوم، تهران، انتشارات حكمت، ۱۳۸۶.

۶. قرآن كريم، ترجمۀ بهاءالدّين خرّمشاهى، چاپ سوم، تهران، انتشارات جامى ـ نيلوفر، ۱۳۷۶.

۷. فاضل صالح السّامرّائى، معانى النحو، الطبعة الأولى، بيروت، مؤسسة التاريخ العربى، ۱۴۲۸ق.

۸. عبّاس، حسن، النّحو الوافى، چاپ چهارم، قم، انتشارات ناصرخسرو، ۱۳۷۴ش.

۹. صفوى، سيد محمّد رضا، ترجمۀ قرآن بر اساس الميزان، چاپ سوم، قم، دفتر نشر معارف، ۱۳۸۶ش.

۱۰. الطباطبايى، سيد محمّد حسين، الميزان فى تفسير القرآن، چاپ پنجم، قم، دفتر انتشارات اسلامى جامعۀ مدرسين حوزۀ علميۀ قم، ۱۴۱۷ هـ.

۱۱. السيوطى، جلال‏الدّين عبدالرحمان، الأشباه والنظائر فى النحو، بيروت، دارالكتب العلمية، ۱۴۲۲ق.

۱۲. ــــــ، همع الهوامع فى شرح جمع الجوامع، چاپ۱، بيروت، دارالكتب العلمية، ۱۴۱۸ق.

۱۳. العكبرى، أبوالبقاء عبداللّه‏ بن حسين، التبيان فى اعراب القرآن، چاپ اول، عمّان ـ رياض، بيت الأفكار الدّولية، بى‏تا.

۱۴. جعفرى، يعقوب، «بحثى پيرامون «إن» در آيۀ «وَ إِن كانَ مَكرُهُم لِتَزُولَ مِنهُ الجِبال»، مجلّۀ ترجمان وحى، شماره ۸، اسفند ۷۹.

۱۵. ــــــ، نقد بر نقد، دربارۀ آيۀ كريمۀ «وَ إِن كانَ مَكرُهُم لِتَزُولَ مِنهُ الجِبال»، مجلّۀ ترجمان وحى، شماره ۱۳، بهار و تابستان ۸۲ .

 ۱۶. الحلبى، السمين، الدرالمصون فى علوم الكتاب المكنون، چاپ دوم، دمشق، دارالقلم، ۱۴۲۴ق.

۱۷. آلوسى، سيد محمود، روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم، بيروت، دار الكتب العلمية، ۱۴۱۵ ق.

۱۸. ابن عاشور، محمّد طاهر، التحرير و التنوير، بى‏جا، بى‏تا.

۱۹. ابن هشام، مغنى اللبيب، تحقيق و شرح عبد اللطيف محمد الخطيب، چاپ اول، كويت، السلسلة التراثية، ۱۴۲۱ق.

۲۰. الإستراباذى، رضى الدّين محمّد بن الحسن، شرح الرّضى على الكافية، تهران، مؤسسة الصادق، ۱۳۹۵ق.

۲۱. الانبارى، ابوالبركات، الانصاف فى مسائل الخلاف بين النحويين: البصريين و الكوفيين، بيروت، المكتبة العصرية، ۱۴۲۷ هـ.

۲۲. جرجانى، شرح الجمل فى النحو،

۲۳. مبرد، المقتضب،

۲۴. ترجمۀ روشنگر قرآن كريم، كريم زمانى، چاپ اوّل، تهران، انتشارات نامك، ۱۳۸۹ش.

۲۵. سيبويه، الكتاب، المحقق: إميل بديع يعقوب، چاپ دوم، بيروت، دارالكتب العلمية، ۲۰۰۹ م.

 

 

 


[1]. براى نمونه، ر. ك: التحرير والتنوير، ذيل آيۀ 79 و 161 آل‏عمران؛ اعراف، 101؛ حجر، 33؛ يونس، 37؛ الميزان، ج 8، ص 203-204؛ ج 10، ص 63؛ ج 12، ص 155.

[2]. براى نمونه، ر. ك: شرح الرضى على الكافية، ج 4، ص 62؛ همع الهوامع، ج 2، ص 297-298؛ سيوطى، الاشباه والنظائر فى النحو، ج 2، ص 217؛ الكتاب، ج 3، ص 5؛ مغنى اللبيب عن كتب الاعاريب، ج 3، ص 164-166؛ شرح الجمل فى النحو، ص 211.

[3]. براى نمونه، ر. ك: التبيان فى اعراب القرآن، ج 1، ص 93.

[4]. برخى از نحويان همانند سيوطى در همع الهوامع، همان، ص 298 برآنند كه حرف نفى فعل «كان» قبل از «لام» جحود فقط «ما» و «لم» است. حال آنكه در آيۀ «وَإِنْ كانَ مَكْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ الْجِبال» ابراهيم، 46 قبل از آن حرف نفى «إن» به كار رفته است.

[5]. جهت توضيحات بيشتر دربارۀ تركيب نحوى و معناى اين آيه ر.ك: يعقوب جعفرى، مجلۀ ترجمان وحى، بحثى پيرامون «إن» در آيۀ كريمۀ «وَإِنْ كانَ مَكْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ الْجِبال»شمارۀ 8، اسفند 79؛ همچنين همين مجله، يعقوب جعفرى، نقد بر نقد، دربارۀ آيۀ كريمۀ «وَإِنْ كانَ مَكْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ الْجِبال» شمارۀ 13، بهار و تابستان 82 .

[6]. ر. ك: الإنصاف فى مسائل الخلاف بين النحويين: البصريين والكوفيين، ج 2، ص 485، مسئلۀ 82 .

[7]. رضى، همان.

[8]. ر. ك: المقتضب، ج 2، ص 7.

[9]. العكبرى، التبيان فى اعراب القرآن، ج 1، ص 93؛ الدرالمصون، ج 3، ص 507.

[10]. رضى، همان؛ آلوسى، روح‏المعانى، ج 6، ص 109؛ سيوطى، همان.

[11]. السيوطى، همع الهوامع، ج 2، ص 299؛ عباس حسن، النحو الوافى، ج 4، ص 301. يكى از شروطى كه عباس حسن دربارۀ ساختار مورد بحث بيان كرده اين است كه اسمِ فعلِ «كان» بايد اسم ظاهر باشد نه ضمير؛ حال آنكه در آياتى كه براى نمونه آورديم مانند: «مٰا كٰانُوا لِيُؤْمِنُوا اِلاّٰ أَنْ يَشٰآءَ اللّٰهُ» انعام، 111 اسم «كانوا» به صورت ضمير آمده است. (ر. ك: عباس حسن، همان، ص 300).

 

[12]. به جدول پايان اين مقاله مراجعه شود.

[13]. به جدول پايان اين مقاله مراجعه شود.

[14]. به جدول پايان اين مقاله مراجعه شود.

[15]. به جدول پايان اين مقاله مراجعه شود.

[16]. به جدول پايان اين مقاله مراجعه شود.

[17]. به جدول پايان اين مقاله مراجعه شود.

[18]. به جدول پايان اين مقاله مراجعه شود.

[19]. به جدول پايان اين مقاله مراجعه شود.

[20]. ر. ك: التحرير والتنوير، ج 3، ص 139.

 

ضرورت تقدير قَسَم مضمر و شبه قَسَم

در ترجمۀ فارسى و انگليسى قرآن كريم

جلال‏ال دين جلالى

 

چكيده

مطالعات و پژوهشهايى كه تاكنون پيرامون مقولۀ قسم انجام شده است عمدتاً بر محور ساختار و انگيزه‏هاى قسم از ديدگاه‏هاى فلسفى به ويژه كارگفت (Speech Act)در چهارچوب رشته‏هاى جامعه‏ شناسى زبان و روان‏ شناسى زبان صورت گرفته است، ولى اين پژوهشها قسم را از جنبۀ تطبيقى و مقايسه‏اى در زبانهاى مبدأ و هدف بررسى نكرده و راهكارى به مترجم در جهت ايجاد تعادل و جايگزينى ارائه نداده‏اند. در اين نوشتار كوشش شده است تا ضمن بررسى مقولۀ قسم از ديدگاه‏هاى متفاوت و در عين حال تكميلى، شيوه‏هاى شناخت و تشخيص گونه‏هاى قسم و بايسته‏هاى ترجمۀ اين مقولۀ نحوى ـ بلاغى در قرآن كريم و چگونگى جايگزين‏سازى آن با توجه به ظرفيت‏هاى موجود در زبان هدف ارائه گردد. اين فرايند بايد به گونه‏اى به سرانجام برسد كه گويشور زبان مقصد درك و تأثيرپذيرى همانندى را از متن دريافت نمايد. تحقق اين امر براى مترجم تنها از طريق مطالعه و بررسيهاى تطبيقى زبان‏شناختى ميسر مى‏شود. چنانچه مترجم تشخيص و دريافت درست و بجايى از يك مقولۀ زبانى / فرازبانى نداشته باشد، بدون شك در فرايند انعكاس و جايگزينى با معضلات و دشواريهايى روبه‏رو خواهد شد. نتيجۀ اين عمل ارائۀ متنى معيوب و فاقد اصالت زبان هدف به مخاطب خواهد بود. اين معضلات و كاستيها در بررسى برگردان‏هاى فارسى و انگليسى قسم و شبه قسم آيه‏ها مورد توجه و امعان نظر بيشترى قرار گرفته‏اند. نتايج اين بررسى نشان مى‏دهد كه قسم مظهر (آشكار) به لحاظ موجوديت آن در متن زبان مبدأ قابليت جايگزينى در زبان هدف را دارد، ولى در برگردان قسم مضمر يا مقدّر، مترجمان به علت دريافت سطحى و احتمالاً عدم شناخت درست از قسم مضمر، معادلهايى را پيشنهاد كرده‏اند كه باعث نمود تفاوتهايى در نظام معنايى پيام زبان مبدأ شده است. اين رهيافت توجه مترجم قرآن كريم را به اهميّت اين نكته جلب مى‏كند تا ضمن شناخت ماهيت قسم به ويژه گونۀ مضمر و شبه قسم، تقدير آنها را در زبان هدف (فارسى / انگليسى) به كار برد.

واژگان كليدى:كارگفت، خبر، انشاء، قسم مظهر، قسم مضمر، شبه قسم

مقدمه

قسم به عنوان سازوكار تأكيد كلامى با هدف و انگيزۀ جلب اعتماد مخاطب (مخاطبان) و نيز قطعيت و قاطعيت دادن به رخداد فعلهاى گفتمان همواره مورد استفادۀ ملل، نژادها، زبانها، فرهنگ‏ها و باورهاى اعتقادى متفاوتى قرار گرفته است. قسم آرايه و پيرايۀ ادبى و نشانه‏اى از سبك شيوايى است كه به مدد آن محتواى خبرى فعل جمله برجسته مى‏شود و مورد تأكيد قرار مى‏گيرد. سابقه و پيشينۀ قسم به زمانى پيش از قدم نهادن انسان به اين پهنۀ خاكى باز مى‏گردد كه آدم ابوالبشر فريب قسم‏ها و وعده‏هاى دروغين شيطان را خورد (اعراف، ۲۰-۲۱) و در اين دنيا به نوعى اسير وسوسه‏ها و قسم‏هاى فريبندۀ شيطان گرديد. اين نوع قسم‏ها تا پس از حيات دنيوى نيز ادامه خواهد داشت؛ تا زمانى كه مشركان با خيال واهى و به قصد فريب دادگاه الهى در آخرت قسم‏هاى دروغين ياد مى‏كنند (انعام، ۲۲-۲۳).

اين آيات يادآور اين واقعيت تاريخى‏اند كه قسم در مبدأ و منتهاى زندگانى انسان به عنوان سازوكار اعتمادسازى با واسطه قرار دادن موجودى مقدس در زدايش ترديد و نيز تأييد و اثبات ادعاى متكلم مورد استفادۀ سخنوران قرار گرفته است. اين نياز به جلب اعتماد و تأكيد و دريافت بازخورد تأييد از جانب مخاطب (مخاطبان)، زمينۀ كاربرد قسم را فراهم مى‏كند. اين عنصر نحوى ـ بلاغى را مى‏توان از منظرهاى متفاوت و در عين حال مكمّل مورد بررسى و بازنگرى قرار داد.

از منظر نحوى، قسم رايج‏ترين و بالاترين درجۀ تأكيد و استوارسازى كلام به شمار مى‏رود (زركشى). به طور كلى، نحويان قسم را پاره‏گفتارى مى‏دانند كه به واسطۀ آن خبر مؤكد مى‏شود. از سويى، انديشمندان علم كلام تأكيد را ويژگى و فايدۀ قسم مى‏دانند و به گمان آنان اين ويژگى تنها معيار و ملاك تشخيص قسم است. اين انديشه تا آنجا پيش مى‏رود كه زركشى ادعا مى‏كند: «هر يك از فرموده‏هاى خداوند را كه در قرآن با هدف تأكيد آمده است بايد قسم تلقى كرد» (زركشى، ج ۳). در مورد سنخيت و اعتبار اين ادعا جاى بسى درنگ و تأمل است.

از نظر علماى علم اصول، قسم جملۀ تام به حصر عقلى (جملۀ انشايى) است؛ چرا كه در قسم ايجاد معنا از قصد متكلم محقق مى‏شود. بنابراين چنين جمله‏اى قابليت صدق و كذب را ندارد؛ هرچند مطلبى را كه متكلم بر آن قسم ياد مى‏كند ممكن است متصف به كذب باشد، ولى خود قسم از جهت انشايى بودن قابل كذب و يا صدق نيست.

از ديدگاه روان‏شناسى، قسم بر روح و روان مخاطب و متكلم تأثير متقابل مى‏گذارد. اين تأثير ممكن است مثبت يا منفى باشد. چنانچه نوع تأثير ناشى از صداقت (مثبت) باشد، در آن صورت نوعى اطمينان، آسايش و آرامش خيال را به طرفين سخن انتقال مى‏دهد. (Crystal, ۲۰۰۱). در صورتى كه قسم بر اساس فريب و ريا باشد، مسلماً اثرات مخرّب و ويران‏كننده‏اى از جمله اضطراب و افسردگى را بر روان خواهد گذاشت. در مواردى قسم به عنوان پاسخ و بازتابى به تنش و اضطراب به كار گرفته مى‏شود. در شرايط تنش‏زا قسم ماهيت وجودى خود را از دست مى‏دهد. بنابراين قسم را مى‏توان كاهندۀ اضطراب و نگرانى دانست. از سويى، چون هدف متكلم رفع شبهه و برقرارى اطمينان در ذهن مخاطب است، اين امر به نحوى زمينۀ ذهنى مساعدى را در كاهش تنش و اضطراب فراهم مى‏كند.

جامعه‏شناسان زبان (sociolinguists)، قسم را ساز و كار ارتباط زبانى اجتماعى مى‏دانند. اين رويكرد قسم را به لحاظ ارتباطات اجتماعى با اهميّت معرفى كرده است. از اين رو، در بسيارى از جوامع به ويژه جوامع غربى، قسم از جهتى بيانگر فاصلۀ اجتماعى است و از ديگر جهت نشانگر همبستگى و انسجام جمعى. از اين رو ابراز قسم نشان‏دهندۀ نوعى هويت‏بخشى اجتماعى تلقى مى‏شود. متداول‏ترين الگوى قسم آن الگويى است كه همواره بر روى مخاطب حاضر اثرگذار باشد. اين تأثيرگذارى به تعداد و شمار مخاطبان بستگى دارد، كه هر چه مخاطبان بيشتر باشند، بسامد و شدّت قسم بيشتر مى‏شود. ولى در صورت غيبت مخاطب (مخاطبان)، قسم يا ماهيت وجودى خود را از دست مى‏دهد يا حداقل از ارزش تأكيدى و ارتباطى آن كاسته مى‏شود.

فلاسفۀ زبان از جمله «جان سرل» قسم را نوعى كارگفت تعهدى و التزامى تلقى مى‏كنند. اين تعهد و التزام در بيشتر جوامع از جمله جامعۀ عرب هنجارى مثبت تلقى مى‏شود. از اين‏رو، يادكنندۀ قسم تكيه‏گاه كلام خود را بر هنجارى كه از نظر اجتماعى مقبول و پسنديده است قرار مى‏دهد. به باور «جان سرل»، فيلسوف زبان، قسم نوعى كارگفت تعهدى و التزامى است (Searl, J., ۱۹۷۹)اكثر انديشمندان در مورد قسم بر اين نكته اتفاق نظر دارند كه قسم با هدف تقويت سخن متكلم و قطعيت رخداد فعلها به كار گرفته مى‏شود.

در اين نوشتار، نخست تأملى بر مفهوم و گونه‏هاى قسم صورت مى‏گيرد، سپس به شرايط و چگونگى اداى قسم و اينكه در خلال اين فرايند چه امرى باعث تأكيد كلامى مى‏شود، پرداخته خواهد شد. در بخش ديگر، ترجمه‏شناختى مقولۀ قسم و ادات ويژۀ قسم و نيز پيامدهاى معناشناختى آنها مورد بررسى قرار خواهد گرفت. همچنين به تأثيرگذارى تقدير قسم مضمر (مقدّر) در متون ترجمه شدۀ فارسى و انگليسى و نيز شرايط حاكم بر فرايند سخن تمركز موضوعى خواهد شد. ولى پيشتر ذكر اين نكته را ضرورى مى‏دانيم كه پرسش انگيزشى مرتبط با اين موضوع را مطرح كنيم: چنانچه يك عنصر زبانى مانند قسم در زبانى (قرآنى) مستتر باشد و مترجم در فرايند رمزگشايى از تشخيص آن به دلايلى باز بماند، چه پيامدهايى در انتقال پيام به دنبال خواهد داشت؟

براى يافتن پاسخ اين سؤال، ضمن تحديد موضوع، بررسى را با ارائۀ هشت نمونه قسم مظهر (آشكار)، ده نمونه از قسم مضمر يا مقدّر و دو نمونه از گونۀ شبه قسم همراه با برگردان‏هاى فارسى و انگليسى آغاز كرديم. در اين بررسى به ترتيب از ترجمه‏هاى فارسى و انگليسى طاهره صفارزاده، محمدمهدى فولادوند، كاظم پورجوادى، يوسف‏على، ايروينگ و پيكتال استفاده شده است. در بخش پايانى (نتيجه) به بررسى علل و انگيزه‏هاى انعكاس قسم مظهر و تبعات ناشى از تشخيص ناصواب قسم مضمر در زبان مبدأ كه نهايتاً به مغفول‏ماندن اين پديدۀ درهم‏تنيدۀ معنا محور نحوى ـ بلاغى منجر مى‏شود پرداخته خواهد شد. در سرانجامِ اين بررسى، راهكار عملى با توجه به ظرفيت‏هاى موجود زبانهاى فارسى و انگليسى پيشنهاد خواهد شد.

 مفهوم قسم

نظر به اينكه تعريف جامع و فراگيرى از هيچ كليدواژه‏اى نه ضرورت دارد و نه امكان‏پذير است، تا حد ممكن تلاش مى‏شود مفهوم قسم را از منظر علماى علم اصول و زبان‏شناسان و نيز فلاسفۀ زبان، از جمله «جان سرل»، ارائه و مورد بررسى قرار دهيم.

قسم عبارت است از مؤكد و مقيد كردن سخن به موجودى ارزشمند با هدف پايبندى به مفاد سخن و نيز انطباق محتواى كلام و حالت قصدى و روان‏شناختى متكلم. به لحاظ لغوى، قسم به معناى «قطع كردن» است؛ قطع در نفى شك و شبهه و گفتار قاطعى كه حق و ناحق را از يكديگر متمايز مى‏سازد. قسم به عنوان مقولۀ زبانى جهانشمول يكى از سازوكارهاى تأكيد در سخن از ديرباز به انگيزۀ برقرارى زمينۀ اطمينان و جلب اعتماد مخاطب (مخاطبان) مورد استفادۀ گويشوران زبانهاى متفاوت بوده است. در اصطلاح نحويان، قسم سخنى است اعم از خبر، طلب يا انشاء كه با نام كسى يا چيزى كه مقدس و مورد احترام است، مؤكد مى‏شود و رابطۀ خاصى بين قسمتى از خبر يا انشاء برقرار مى‏نمايد و بر ارزش و مكان آن مى‏افزايد.

قسم يا بر جملۀ خبريه درمى‏آيد مانند سخن حق تعالى در آيۀ ۲۳ سورۀ مباركۀ «ذاريات» كه مى‏فرمايد: «فَوَرَبِّ السَّمٰآءِ وَ الْأَرْضِ اِنَّهُ لَحَقٌّ» و يا بر جملۀ طلبيه مانند: سخن حق تعالى درآيه‏هاى ۹۲ و ۹۳ سورۀ كريمۀ حجر «فَوَرَبِّكَ لَنَسْأَلَنَّهُمْ أَجْمَعينَ. عَمّٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ». گاهى مراد از قسم تحقيق مقسمٌ‏عليه است كه در اين صورت از باب خبر مى‏آيد و در مواردى منظور از قسم، تحقيق قسم است. بنابراين هدف متكلم از قسم در اينجا تأكيد و تحقيق مقسمٌ‏عليه است.

عالمان علم اصول و زبان شناسان كه جمله را واحد ارتباطى زبان مى‏دانند در طبقه‏بندى اوليه جملات را به تام و ناقص تقسيم مى‏نمايند. از نظر آنان جمله‏اى كه تمام معنا و مقصود متكلم را افاده كند جملۀ تام است و جملۀ ناقص به جمله‏اى اطلاق مى‏شود كه حامل پاره‏اى از پيام و مقصود متكلم باشد. از منظر علم اصول، جملۀ تام از مادّه و هيئت تشكيل مى‏شود. مادّه همان مفردات جمله است و هيئت، تركيب و تأليف خاص مفردات معين است. توجه داشته باشيم كه هيئت جمله براى معناى خاصى غير از معناى مفردات وضع و شكل مى‏پذيرد. در تقسيمى ديگر، جملۀ تام، به حصر عقلى، به دو جملۀ خبرى و انشايى طبقه‏بندى مى‏شود.

انشاء گفتارى است كه دلالت بر امرى مى‏كند كه حادث شده يا مى‏شود و قابل صدق و كذب نيست، ولى خبر حكايت از تقرير تثبيت امرى مى‏كند كه در موطن خود ثابت است و به عنوان يك گزاره قابليت صدق و كذب را دارد. توضيح اينكه در گزاره‏هاى خبرى توصيف و تبيين واقعيت، هم به شيوۀ مستقيم صورت مى‏پذيرد و هم به شيوۀ غيرمستقيم؛ در حالى كه در انشائيات به طور مستقيم به انتقال پيام پرداخته مى‏شود. تفاوت اخبار و انشاء به قصد متكلم مربوط مى‏شود. در يك طبقه‏بندى، جملات انشايى به دو گونه تقسيم شده‏اند: الف:جملاتى كه مختص به انشاءاند مانند: صيغه‏هاى فعل امر، نهى، جملات استفهامى، تمنى و ترجى. ب: جملاتى كه ميان انشاء و اخبار مشتركند مانند: جملات «خريدم» و «فروختم» كه مربوط به مرحلۀ دلالت تصديقى (دلالت لفظ بر نيّت و قصد متكلم) و قصد و حال متكلم است. به طور كلى، به جملاتى كه بازتابندۀ واقعيت‏هاى قابل تحقق در خارج‏اند جملات خبرى و به جملاتى كه واقعيت را وجودى مستقل از زبان تصور مى‏كنند و به عبارتى زبان را ايجاد كنندۀ واقعيت فرض مى‏كنند، جملات انشايى گفته مى‏شود. على‏رغم تفاوت نظرگاه‏هاى علما پيرامون اخبار و انشاء مبتنى بر دلالت تصورى يا دلالت تصديقى اجماع بر اين امر وجود دارد كه جملۀ تام در هر حال يا خبرى است يا انشايى.

«جان سرل» (Searl, J, ۱۹۷۹)، فيلسوف زبان، قسم را نوعى كارگفت التزامى يا تعهدى (Commissive Speech Act)مى‏داند. در اين كارگفت، متكلم (يادكنندۀ قسم) با درجات متفاوت ملزم و متعهد به انجام كارى در آينده مى‏شود. از طرفى، حالت روان‏شناختى متكلم قصد است.

به طور كلى قسم را مى‏توان يكى از سازوكارهاى تأكيد در كلام دانست كه به انگيزۀ زدايش شك و ترديد مورد استفادۀ متكلم قرار مى‏گيرد. البته نوع كلام (جمله) از اهميّت ويژه‏اى برخوردار است، ولى كافى به نظر نمى‏رسد. آنچه در تحليل سخن به ما در شناخت قسم مدد مى‏رساند حالت قصدى متكلم است.

ساختار و گونه‏هاى قسم

هرچند نحويان در بحث از حروف مفرده و ادات شرط و نيز در بحث از اجتماع شرط و قسم، به قسم اشاره داشته‏اند، ولى به طور جداگانه و مستقل به اين مقولۀ چالشى نپرداخته‏اند. قسم تنها به عنوان مؤكد مورد نظر نحويان و علماى علم بيان قرارگرفته است. همين امر باعث شده است تا بيشتر مترجمان قسم را با تأكيد اشتباه بگيرند و از تمايز معناشناختى آن غفلت كنند.

به طور متعارف و معمول، قسم از دو پاره‏گفتار تشكيل مى‏شود: قسم و جواب قسم. معمولاً اين دو پاره‏گفتار باهم تركيب و مكمّل يكديگر مى‏شوند. عناصر تشكيل دهندۀ جملۀ قسم عبارتند از: مقسم، مقسمٌ‏به و مقسمٌ‏له. آيات ۱ تا ۴ سورۀ مباركۀ ياسين نمونۀ بارز قسم است كه مى‏فرمايد: «يٰس. وَ الْقُرْآنِ الْحَكيمِ. اِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلينَ. عَلٰى صِرٰاطٍ مُسْتَقيمٍ».

در اين آيه‏ها «وَالْقُرْآنِ الْحَكيم» جملۀ قسم است و «اِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلينَ» جواب قسم. نمونۀ ديگر آيۀ ۷۲ سورۀ شريفۀ حجر است كه مى‏فرمايد: «لَعَمْرُكَ اِنَّهُمْ لَفى سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ» لَعَمْرُكَ قسم است و اِنَّهُمْ لَفى سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ جواب قسم. توجّه داشته باشيم كه جملۀ قسم گاه اسميه است و گاه فعليه. چنانچه جملۀ قسم اسميه باشد (۱۵-۷۲)، در آن صورت «لَعَمْرُكَ» كه مركب از مبتدا و خبر است، خبر آن محذوف است. تقدير اين گروه واژه «لَعَمْرُكَ قَسَمى» است. در اينجا مبتدا نقش مقسمٌ‏به را ايفا مى‏كند. البته ذكر يا حذف هر يك از دوپاره گفتار اعم از قسم يا جواب قسم تحت شرايط خاص و حسب مقتضيات گفتمانى صورت مى‏پذيرد.

در شرايطى كه جملۀ قسم فعليه باشد، در آن صورت جمله از سه عنصر يعنى فعل قسم، مقسمٌٍبه (موجودى كه به آن قسم ياد مى‏شود) و ادات قسم (واژكى كه معناى قسم را به مُقسمٌ‏به ربط مى‏دهد)، تشكيل خواهد شد. در مثال فوق از سورۀ مباركۀ يس «الْقُرْآنِ الْحَكيمِ»، مقسمٌ‏به؛ «وَ» واژك قسم است و فعل قسم كه «اُقسم» است در اين آيه محذوف است.

در بيشتر موارد، ذكر هر دو پاره‏گفتار (قسم و جواب قسم) نشان‏دهندۀ قسم صريح يا مظهر است. نمونۀ قسم مظهر آيۀ آغازين سورۀ شريفۀ تين است. اين مدعا لزوماً بدين معنا نيست كه در قسم مظهر هميشه قسم و جواب قسم ذكر مى‏شوند، بلكه در مواردى قسم مذكور ولى جواب قسم محذوف مى‏شود. آيه‏هاى آغازين سوره‏هاى «فجر» و «ق» نمونه‏هايى از اين نوع قسم مظهرند.

 چنانچه متكلم قسم را از كلام حذف كند و فقط به جواب قسم اكتفا كند، در آن صورت به چنين (پاره) گفتارى قسم مضمر يا مقدّر گفته مى‏شود. البته اين تنها مشخصۀ قسم مضمر نيست، چه بسا در مواردى ديده مى‏شود كه در قسم مضمر، معنا بر قسم محذوف دلالت مى‏كند. و بالأخره اينكه واژگانى در زبان (قرآن) هستند كه به ظاهر نشانگر قسم نيستند، ولى از آثار و ويژگى قسم برخوردارند. اين گونه واژگان، شبه قسم را در كلام به وجود مى‏آورند. نمونه‏هايى از اين سه نوع قسم در قرآن كريم به وفور ديده مى‏شود، ولى به جهت محدوديت بحث، در بخش بررسى ترجمه به ذكر شمارى از آنها پرداخته خواهد شد.

شيوه‏هاى قسم

قسم به عنوان روش بيان كلام قاطع و بليغ مورد توجه زبان‏شناسان، علماى علم كلام و بلاغت و نيز فلاسفۀ زبان قرار گرفته است. قرآن‏پژوهان بر اين باورند كه در قرآن براى قسم از الفاظ و شيوه‏هاى گوناگونى استفاده شده است. اين الفاظ و شيوه‏ها عبارتند از:

۱. واژك‏هاى قسم (ادات قسم) مانند: «و ، ل ، ت ، ب»

۲. كاربرد آليت،

۳. ادات تأكيد مانند تركيب دو واجِ ل + ن

۴. سياق كلامى،

۵. واژگان شبه قسم

توجه داشته باشيم، با وجود اينكه در قسم از ادات تأكيد استفاده مى‏شود، ولى اين ادات محدود به دو واج ( ل - ن) مى‏شود كه نهايتاً قسم مضمر را در پى خواهند داشت. كاربرد ادات تأكيدى ياد شده به منظور اداى قسم انجام مى‏شود نه صرف تأكيد. بنابراين در برگردان فارسى و انگليسى آيه‏هايى كه در برگيرندۀ قسم مضمرند استفاده از سازوكار تأكيد منجر به اختلاف در نظام معنايى پيام مى‏شود.

 

بررسى برگردان‏هاى فارسى و انگليسى

مقدمه

پيشتر عنوان شده بود كه هدف از كاربرد قسم تأكيد و تحقيق مقسمٌ‏عليه است. در چنين شرايطى، قسم صريحاً به كار گرفته مى‏شود. به اين گونه قسم، قسم مظهر (آشكار) گفته مى‏شود. چنانچه در سخن بيش از حد معمول و متعارف از قسم استفاده شود، به طور معمول فعل قسم حذف و به ادات «باء» بسنده مى‏شود. در مواردى از «واو» براى اسمهاى ظاهر، و از «تاء» به همراه اسم «اللّه‏» استفاده مى‏شود. قسم يا بر جملۀ خبريه در مى‏آيد يا بر جملۀ طلبيه. گاهى مراد از قسم تحقيق مقسمٌ‏عليه است، كه در اين صورت از باب خبر مى‏آيد و گاهى هدف از آن تحقيق قسم است. در يك طبقه بندى، قسم يا مظهر (آشكار) است يا مضمر (مقدّر، پنهان). در قسم مظهر، پاره گفتارهاى قسم و جواب قسم به كار گرفته مى‏شوند، ولى در قسم مضمر پاره‏گفتار قسم حذف مى‏شود. در مواردى معنا دلالت بر قسم محذوف مى‏كند. آنچه بايد در نظر گرفت حالت قصدى متكلم در بيان سخن است.

قسم صريح (مظهر)

در قسم مظهر، به طور معمول دو عنصر اصلى يعنى جملۀ قسم و جواب قسم ذكر مى‏شوند. در نظر داشته باشيم در اين نوع قسم گاهى يك يا چند واحد زبانى حذف مى‏شود. نمونه‏هاى قسم صريح در قرآن بسيارند ولى به دليل محدوديت بحث و پرهيز از اطاله و تكرار كلام به ذكر و بررسى هشت مورد پرداخته مى‏شود. خاطر نشان مى‏شود، گزينش آيه‏ها بدون هدف قبلى و به صورت تصادفى صورت گرفته است. در آغاز هر نمونه، ابتدا به ذكر آيه، سپس برگردان‏هاى فارسى و انگليسى آن و سرانجام به بررسى و ارزشيابى متون ترجمه شده پرداخته خواهد شد.

۱. ۱ـ «يٰس. وَ الْقُرْآنِ الْحَكيمِ. اِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلينَ. عَلٰى صِرٰاطٍ مُسْتَقيمٍ»(يس، ۱ - ۴)

يا ـ سين. سوگند به قرآن، كتاب حكمت آموز كه تو [اى محمد(ص)] از پيامبران الهى هستى كه مردم را به راه راست هدايت مى‏كنى؛ (صفارزاده، ص ۱۰۲۱)

يا ـ سين، سوگند به قرآن حكمت آموز كه قطعاً تو از (جملۀ) پيامبرانى، بر راهى راست. (فولادوند)

يا ـ سين. سوگند به قرآن حكمت‏آموز كه تو از پيامبرانى و در راه راست. (پورجوادى)

 

Ya-Sin. By the Qur'ān, full of wisdom, Thou art indeed one of the messengers, On a Straight Way. (Yusuf Ali, ۴۴۰)

 

Y.S. By the Wise Reading, you are an emissary [sent] along a Straight Road (Irving,_ ۴۴۰)

 

Ya Sin. By the wise Qur'an, Lo! Thou art of those sent On a straight path, (Pickthall, ۴۳۳)

در اين آيه‏ها، آيۀ دوم قسم است و آيۀ سوم جواب قسم. از جهت اينكه پاره گفتارهاى قسم و جواب قسم باهم تركيب و مكمّل يكديگر شده‏اند، قسم مظهرى را به مخاطب انتقال مى‏دهند. برگردان اين نوع قسم در زبانهاى فارسى و انگليسى به لحاظ شباهت و سازوكارهاى همسنگ به راحتى امكان‏پذير است.

در برگردان‏هاى فارسى، انتقال قسم، صرف نظر از تفاوتهاى معنايى كه ذكر آنها خارج از حوزۀ بررسى حاضر است، به وضوح منعكس شده است. ضمناً تأكيد موجود در آيۀ دوم با حفظ تعادل واژگانى ـ ساختارى نيازمند جايگزينى مناسب است. سايه روشن اين تعادل در ترجمۀ خانم صفارزاده به چشم مى‏خورد، ولى فولادوند با به كارگيرى واژۀ «قطعاً» جايگزين مناسب‏ترى را پيشنهاد داده است. چنين ويژگى در ترجمۀ پورجوادى ملاحظه نمى‏شود.

در برگردان‏هاى انگليسى، مترجمان با استفاده از واژۀ byو اسم مورد نظر موفق به انتقال قسم به مخاطب انگليسى‏زبان شده‏اند. افزون بر اين، يوسف‏على با به كارگيرى واژۀ indeed تأكيد موجود در آيه را (كه ايروينگ و پيكتال از آن غفلت كرده‏اند) به درستى منعكس كرده است. در ترجمۀ ايروينگ علاوه بر خلأ تأكيد، حروف مقطعه و معادل پيشنهادى براى واژۀ «قرآن» قابل تأمل است.

۱. ۲ـ «وَ الصّٰآفّٰاتِ صَفًّا. فَالزّٰاجِرٰاتِ زَجْرًا. فَالتّٰالِيٰاتِ ذِكْرًا. اِنَّ اِلٰهَكُمْ لَوٰاحِدٌ» (صافات، ۱-۴)

سوگند به فرشتگانى كه براى اطاعت اوامر خداوند صف مى‏كشند / سوگند به فرشتگان دفع‏كنندۀ بديها و شيطانها / سوگند به فرشتگان تلاوت كنندۀ اذكار الهى و رسانندۀ وحى پيامبران / سوگند به همۀ اين سوگندها كه محققاً معبود شما آن خداوند بى‏همتا و يكتاست. (صفارزاده، ص ۱۰۳۷)

سوگند به صف بستگان ـ كه صفى (باشكوه) بسته‏اند و به زجركنندگان ـ كه به سختى زجر مى‏كنند و به تلاوت كنندگان (آيات الهى) كه قطعاً معبود شما يگانه است. (فولادوند)

سوگند به صف‏آرايان و بازدارندگان بازدارنده و تلاوت‏كنندگان ذكر كه معبود شما مسلماً يكتاست. (پورجوادى)

 

By those who range themselves in ranks, Those who so are strong in repelling (evil), Those who thus proclaim the Message (of Allah)! Verily, verily your God is One! (Yusuf Ali, ۴۴۶)

 

As the Ranks are drawn up, rebuking with restraint and reciting a Reminder, your God is One [Alone], (Irving, ۴۴۶)

 

By those who set the ranks in battle order And those who drive away (the wicked) with reproof And those who read (the Word) for a reminder, Lo! thy Lord is surely One; (Pickthall, ۴۴۰)

 

در اين آيات كريمه علاوه بر قسم مظهر، تأكيدى در آيۀ چهارم آمده است. از مترجمان انتظار مى‏رود تا ضمن كاربست قسم، تأكيدى را در زبانهاى هدف (فارسى و انگليسى) جايگزين نمايند كه كنش و واكنش‏هاى منطقى بين عناصر سازمانى و آرايشى كلام به وجود آورد تا خوانندۀ متن را در بازشناسى روابط معنايى يارى نمايد.

در ترجمۀ فارسى آيه‏ها، صرف‏نظر از تفاوتهاى ساختارى و بافتارى، دو ويژگى قسم و تأكيد به درستى منعكس شده است. اين مهم در برگردان انگليسى يوسف‏على و پيكتال به وضوح مشاهده مى‏شود. در ترجمۀ ايروينگ قسمى به كار برده نشده ولى با استفاده از واژۀ Aloneبه نوعى تأكيد موجود در زبان مبدأ بدون توجه به معناى گفتمانى جايگزين شده است.

۱. ۳ـ «فَلاٰ وَ رَبِّكَ لاٰ يُؤْمِنُونَ حَتّى يُحَكِّمُوكَ فى مٰا شَجَرَ بَيْنَهُمْ...»(نساء، ۶۵)

نه! سوگند به آفريدگار ـ پروردگارت كه ايمان آنها به ثبوت نمى‏رسد، مگر اينكه در اختلافات خود تو را به داورى قبول كنند. (صفارزاده، ص ۱۸۳)

ولى چنين نيست، به پروردگارت قسم كه ايمان نمى‏آورند، مگر آنكه تو را در مورد آنچه ميان آنان مايۀ اختلاف است داور گردانند، ... (فولادوند)

چنين نيست، به پروردگارت سوگند كه آنها ايمان نمى‏آورند مگر آن كه در اختلافات خويش تو را به داورى بخوانند. (پورجوادى)

 

But no by thy Lord, they can have no (real) Faith until they make thee judge in all disputes between them. (Yusuf Ali, ۸۸)

 

Yet by your Lord, they will never believe until they name you to judge concerning what they are quarreling over among themselves; (Irving, ۸۸)

 

 But nay, by thy Lord, they will not believe (in truth) until they make thee judge of what is in dispute between them (Pickthall, ۸۳)

 

از سياق و قرينۀ آيه چنين مى‏توان استنباط كرد كه منافقان وانمود مى‏كردند به خدا و رسول ايمان دارند، ولى خداوند مى‏فرمايد: «فَلاَ وَرَبِّكَ» = نه اين طور نيست كه آنان گمان مى‏كنند. اين كلام مؤكد به نفى است و نيز مؤكد به قسم. واژۀ «لا» براى تأكيد و جواب به كار گرفته شده است. در نتيجه «فَلاَ وَرَبِّكَ لاَ يُؤمِنُونَ...» را به تقدير «فوربّك لايؤمنون...» مى‏توان در نظر گرفت. معناى «فلا» برابر است با: ليس كما تزعمون انهم يؤمنون، و «وربّك» برابر با «اقسم باللّه‏» است. ضمير متصل «ك» به اسم «ربّ» ضمير تشريفيه است و حكايت از مقام والاى مخاطب دارد. انعكاس اين سازوكار همراه با كاركردهاى معنايى موجود در زبانهاى فارسى و انگليسى امكان‏پذير است. تنها در مورد ضمير متصل تشريفيه، مترجم به مدد توضيح در پانوشت‏ها مى‏تواند در انتقال و انعكاس اين ويژگى به مخاطب در زبان هدف كمك نمايد.

صفارزاده، فولادوند و پورجوادى موفق به انعكاس مؤكد نفى و مؤكد قسم شده‏اند، ولى در برگردان‏هاى يوسف‏على و ايروينگ هر دو مؤكد را در يك گروه‏واژه به كار گرفته‏اند. در مورد ضمير متصل تشريفيه هيچ يك از مترجمان نقش برجستۀ اين ضمير را براى مخاطبان خود منعكس نكرده‏اند. گمان مى‏رود عدم اطلاع مترجمان از ضمير تشريفيه در زبان قرآن، باعث غفلت آنان از اين عنصر تمايز دهندۀ نحوى ـ معنايى شده است.

۱. ۴ ـ «فَوَرَبِّكَ لَنَسْأَلَنَّهُمْ أَجْمَعينَ. عَمّٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ. فَوَرَبِّكَ لَنَسْأَلَنَّهُمْ أَجْمَعِيْنَ. عَمَّا كَانُوا يَعْمَلُونَ» (حجر، ۹۲-۹۳)

پس سوگند به آفريدگار ـ پروردگارت [اى پيامبر] كه محققاً ما همۀ آنها را مورد مؤاخذه قرار خواهيم داد. (صفارزاده، ص ۵۷۸)

پس سوگند به پروردگارت كه از همۀ آنان خواهيم پرسيد، از آنچه انجام مى‏دادند. (فولادوند)

به پروردگارت سوگند كه از كردار همه خواهيم پرسيد. (پورجوادى)

 

Therefore, by thy Lord, we will, of a surety, call them to account, For all their deeds. (Yusuf Ali, ۲۶۷)

 

By your Lord, We shall question them all about whatever they have been doing! (Irving, ۲۶۷)

 

Then, by thy Lord, We shall question, every one, Of what they used to do. (Pickthall, ۲۴۹)

«فَوَرَبِّكَ» در اين مقال را به معنا و مفهوم: «پس به حُرمت خدا»، مى‏توان در نظر گرفت. مخاطب اين آيۀ كريمه حضرت پيامبر(ص) است، و مبنى بر تسليت خاطر آن حضرت از نظر تشريف قسم ياد شده است. واژك آغازين / ل / در جمله‏وارۀ «لَنَسْأَلَنَّهُمْ» عمل سؤال كردن را مؤكد مى‏نمايد. اين جمله‏واره مفهوم وعده و وعيد را مى‏دهد. از جهتى توبيخ و سرزنش را از آنچه از آن عصيان كرده بودند به مخاطب انتقال مى‏دهد.

در برگردان‏هاى صفارزاده، فولادوند، يوسف‏على و پيكتال قسم و تأكيد به درستى معادل سازى و جايگزين شده است. پورجوادى و ايروينگ نيز قسم را به نوعى منعكس كرده‏اند، ليكن متن‏ها دربرگيرندۀ تأكيد و سازوكار انسجام (cohesion)كه كاركرد انتقال موضوعى و نتيجه را سبب مى‏شود، نيستند.

۱. ۵ ـ «وَ تَاللّٰهِ لَأَكيدَنَّ أَصْنٰامَكُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرينَ»(انبياء، ۵۷)

[و در دل با خود گفت:] «و به خدا سوگند كه در غياب شما طرح و نقشه‏اى عليه بت‏هاى شما خواهم كشيد». (صفارزاده، ۷۳۷)

و سوگند به خدا كه پس از آنكه پُشت كرديد و رفتيد، قطعاً در كار بتانتان تدبيرى خواهم كرد. (فولادوند)

و سوگند به خدا در غياب شما براى بت‏هايتان نقشه طرح خواهم كرد. (پورجوادى)

 

And by Allah, I will certainly plan against your idols after ye go away and turn your backs. (Yusuf Ali, ۳۲۶)

 

By God, I am planning to confound your idols once you have turned your backs! (Irving, ۳۲۶)

 

And, by Allah, I shall circumvent your idols after ye have gone away and turned your backs. (Pickthall, ۳۱۳)

 

براى درك درست و بجايى از انگيزه و علت قسم ارجاع به آيه‏هاى پيشين در بسيارى از موارد راهگشا و كارساز مى‏شود. بر اين اساس با مراجعه به آيۀ ۵۲ همين سوره، آيه را توأم با موعظه و پند و اندرز مشاهده مى‏كنيم. در آيۀ ۵۴ با نوعى سرزنش و نكوهش مواجه مى‏شويم. ولى چون راهبردهاى موعظه و سرزنش مؤثر واقع نمى‏شوند، در آيۀ ۵۷ راهبرد عملى اتخاذ مى‏شود كه همان شكستن بُت‏هاست. از طرفى چون عزم و ارادۀ آهنين براى انجام كار لازم است، به جهت قطعيّت تصميم و عملى شدن طرح، كلام با قسم همراه مى‏شود. واژك / ت / به اصطلاح علم نحو تاء قسم است. توجّه داشته باشيم، هر يك از ادات قسم كاركرد معنايى خاص خود را به مخاطب انتقال مى‏دهد. در اين آيه / ت / علاوه بر انتقال معناى قسم، معناى نهفته‏اى دارد كه در ديگر ادات قسم به چشم نمى‏خورد. واژك قسم / ت / فقط با نام مبارك اللّه‏ به كار گرفته مى‏شود و در واقع انتقال دهندۀ نوعى شگفتى است. اين قسم به ذات ربوبى است، چون اللّه‏ اسم ذات است كه مستجمع همۀ كمالات و منزه از جميع عيوب و نواقص است. در برگردان اين آيه، هم معناى ويژۀ قسم و التزامى بودنِ آن، و هم شگفتى از اينكه حضرت ابراهيم(ع) چگونه با دست خالى در عصر نمرود بُت‏پرست و ستمگر به چنين اقدامى كه ممكن است جان او را به خطر بيندازد دست بزند منعكس شده است. انعكاس اين ويژگى تمايز دهنده در زبانهاى فارسى و انگليسى به طور صريح، تقريباً امكان‏پذير نيست، ولى ذكر توضيحات در پاورقى مى‏تواند تا اندازه‏اى به انعكاس معنا كمك كند. در اين فرمودۀ خدا سه مادّۀ كلامى تعبيه شده است كه عبارتند از: قسم، لام تأكيد و نون مؤكده (قسمى كه موجب وجوب فعل مى‏شود).

آن گونه كه انتظار مى‏رفت، در همۀ برگردان‏ها قسم به گونه‏اى منعكس شده است، ليكن به مخاطبان ويژگى متمايز واژك قسم / ت / و التزامى بودن آن انتقال داده نشده است. همچنين كاركرد معنايى نون مؤكده در اين برگردان‏ها انتقال داده نشده است. فولادوند و يوسف‏على با به‏كارگيرى واژه‏هاى «قطعاً» و «certainly» تأكيد موجود در آيه را به درستى منعكس كرده‏اند.

۱. ۶ـ «قٰالُوا تَاللّٰهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ مٰا جِئْنٰا لِنُفْسِدَ فِى الْأَرْضِ وَ مٰا كُنّٰا سٰارِقينَ» (يوسف، ۷۳)

آنها گفتند: «به خدا قسم، خودتان مى‏دانيد كه ما به قصد تباهى و فساد اينجا نيامده‏ايم و ما دزد نيستيم». (صفارزاده، ص ۵۲۱)

گفتند: به خدا سوگند، شما خوب مى‏دانيد كه ما نيامده‏ايم در اين سرزمين فساد كنيم و ما دزد نبوده‏ايم. (فولادوند)

گفتند: به خدا سوگند مى‏دانيد كه ما در اين سرزمين نيامده‏ايم تا فساد كنيم و ما دزد نيستيم. (پورجوادى)

 

(The brothers) said: By Allah! Well ye know that we came not to make mischief in the land, and we are no thieves! (Yusuf Ali, ۲۴۴)

 

They said: "By God, you [ought to] know we have not come here to cause any trouble in the land. We are not thieves!" (Irving, ۲۴۴)

 

They said: By Allah, well ye know we came not to do evil in the land, and are no thieves. (Pickthall, ۲۲۶)

 

قسم جلاله سه نوع است: / ب / ، / ت / و / و مانند: باللّه‏، تاللّه‏، واللّه‏ و در باب مرافعه كه فرمود: «البينة على المدعى و اليمين على من انكر»، چنانچه مدّعى بينه اقامه نكرد، حاكم حكم قسم صادر مى‏كند. برادران يوسف براى تبرئۀ خود اين قسم را ياد كردند: «...ما جِئْنَا لِنُفْسِدَ فِى الأَرْضِ...» به معناى اينكه نه جاسوس بوديم و نه به خيال جنگ آمده بوديم. اين پاره گفتار به دنبال قسم توأم با شگفتى «تَاللّهِ» آمده است. گويا از تهمتى كه به آنها بسته بودند متعجب شده بودند. از اين رو قسم تَاللّهِ را كه بيانگر شگفتى است بيان كردند.

على‏رغم استفاده از قسم در برگردان‏هاى فارسى و انگليسى، ويژگى تَاللّهِ از جمله حالت شگفتى و اينكه قسم به ذات ربوبى اشاره دارد، نه در متن ترجمه و نه در پاورقى ملاحظه نمى‏شود. به طور كلى، مترجمان در انعكاس قسم موفق بوده‏اند، ولى در جايگزينى قسم در زبانهاى هدف با برخوردارى از ويژگيهاى ياد شده توفيق نداشته‏اند.

۱. ۷ـ «وَيَجْعَلُونَ لِمَا لاَ يَعْلَمُونَ نَصِيبًا مِّمَّا رَزَقْنَاهُمْ تَاللّهِ لَتُسْأَلُنَّ عَمَّا كُنتُمْ تَفْتَرُونَ»(نحل، ۵۶)

و [اين بت‏پرستها] براى بت‏ها كه علمى ندارند، سهمى از آنچه ما روزى شان مقرر فرموديم از كِشت و چهارپايان قائل مى‏شوند. سوگند به خداوند كه شما به واسطه افترايى كه مى‏بنديد مورد بازخواست قرار خواهيد گرفت؛ (صفارزاده، ص ۵۹۴)

و از آنچه به ايشان روزى داديم، نصيبى براى آن (خدايانى) كه نمى‏دانند (چيست) مى‏نهند. به خدا سوگند كه از آنچه به دروغ بر مى‏بافتيد، حتماً سؤال خواهيد شد. (فولادوند)

آنها از سرِ نادانى براى بتانى كه ادراك ندارند از روزيشان سهمى را قرار مى‏دهند. به خدا سوگند در برابر اين دروغها بازخواست خواهيد شد. (پورجوادى)

 

And they (even) assign, to things they do not know, a portion out of that which We have bestowed for their sustenance! By Allah, ye shall certainly be called to account for your false inventions. (Yusuf Ali, ۲۷۳)

 

 They assign a portion of what We have provided them with, to something they do not know (by God, you shall be questioned about whatever you have been inventing)! (Irving, ۲۷۳)

 

And they assign a portion of that which We have given them unto what they know not. By Allah! but ye will indeed be asked concerning (all) that ye used to invent. (Pickthall, ۲۵۵)

 

در اين آيه «يَجْعَلُونَ لِمَا لاَ يَعْلَمُونَ نَصِيبًا مِّمَّا رَزَقْنَاهُمْ» جملۀ عطف و مبنى بر توبيخ است. «تَاللّهِ لَتُسْأَلُنَّ عَمَّا كُنتُمْ تَفْتَرُونَ» مبنى بر توبيخ و تهديد است و خداوند قسم ياد كرده است كه براى هر يك از انديشه‏هاى بى‏پايه و اساس آنها كه از روى عناد و اسائۀ ادب به ساحت مقدس پروردگار نسبت داده‏اند قطعاً مورد مؤاخذه و عقوبت قرار خواهند گرفت.[1]

كلمۀ «ما» در جمله‏وارۀ «لِمَا لاَ يَعْلَمُونَ» موصوله و به معناى «التّى» است كه اشاره به اصنام (بُت‏ها) مى‏كند. لاَ يَعْلَمُونَ به مشركان برمى‏گردد. پس از توبيخ و ملامت، تهديدشان كرده و فرموده است: «... تَاللّهِ لَتُسْأَلُنَّ عَمَّا كُنتُمْ تَفْتَرُونَ».

مخاطب در برگردان‏هاى فارسى و انگليسى نوعى تهديد و توبيخ را از فحواى كلام درك مى‏كند و قَسَمى را كه در آن وعده‏اى مبنى بر مؤاخذه و بازخواست مشركان در فرداى قيامت محقق مى‏شود در متن ملاحظه مى‏نمايد. كاربرد قسم در برگردان‏هاى فارسى و انگليسى شايد به دليل مظهر (آشكار) بودن قسم باشد.

۱. ۸ ـ «فَلَا أُقْسِمُ بِمَا تُبْصِرُونَ. وَمَا لَا تُبْصِرُونَ. إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ»(حاقه ۳۸ الى ۴۰)

سوگند به آنچه شما انسانها قادر به ديدن آن هستيد، به عالم شهود، و سوگند به آنچه كه نمى توانيد ببينيد، به عالم غيب، كه محققاً اين قرآن به پيامبرى والامرتبه وحى شده است؛ (صفارزاده، ص ۱۳۷۴-۱۳۷۵)

پس نه (چنان است كه مى‏پنداريد)، سوگند ياد مى‏كنم به آنچه مى‏بينيد و آنچه نمى‏بينيد، كه (قرآن) قطعاً گفتار فرستاده‏اى بزرگوار است. (فولادوند)

پس سوگند به ديده‏ها و ناديده‏ها كه بى‏ترديد اين قرآن كلام رسول بزرگوار است. (پورجوادى)

 

So I do call to witness what ye see. And what ye see not, That this is verily the word of an honoured messenger; (Yusuf Ali, ۵۶۸)

 

Yet I swear by whatever you observe and what you do not observe, that it is a statement [made] by a noble messenger. (Irving, ۵۶۸)

 

But nay! I swear by all that ye see And all that ye see not That it is indeed the speech of an illustrious messenger. (Pickthall, ۵۸۲)

 

واژك «لا» به تعبيرى نفى و رد گفتار و ادعاى مشركان است كه قرآن را ساخته و پرداختۀ پيامبر مى‏گفتند.[2]نيز به نقل از جبائى گفته‏اند چون قسم به غير خدا جايز نيست، لذا واژك «لا» نفى «تُبْصِرُونَ وَمَا لَا تُبْصِرُونَ» است؛ يعنى به آنچه مى‏بينيد و آنچه نمى‏بينيد قسم نمى‏خورم، بلكه به آفرينندۀ آنها قسم ياد مى‏كنم.[3]جواب قسم اين پاره‏گفتار آيۀ ۴۰ همين سوره است كه مى‏فرمايد: «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ». ضمير إِنَّهُ اشاره به قرآن مى‏كند. از آنجايى كه قسم‏خوردن به هيچ كس و هيچ چيز به غير از خدا جايز نيست، در وضعيت و شرايطى كه روساخت كلام نشان دهندۀ قسم به مخلوق (مصنوع) است، بدون شك معناى نهفتۀ آن كلام، قسم به خالق (صانع) است. رعايت اين نكته در ترجمۀ آيات قرآن از اهميت ويژه‏اى برخوردار است.

در يك نگاه، قسم در همۀ برگردان‏هاى فارسى و انگليسى به گونه‏اى تعبيه شده است. تأكيد و ارجاع ضمير «إِنَّهُ» به قرآن (آيۀ ۴۰) در برگردان‏هاى فارسى به درستى منعكس و جايگزين شده است. در ترجمه‏هاى انگليسى، مورد تأكيد را يوسف‏على و پيكتال با استفاده از واژگان verilyو indeedمنعكس كرده‏اند، ولى در ارجاع ضمير «إِنَّهُ» آن طور كه انتظار مى‏رود عمل نشده و تنها از ضمير خنثى itاستفاده شده است.

در مورد نقش معنايى «لا» صفارزاده چون قسم را به عالم شهود و عالم غيب معطوف كرده، از انعكاس نقش معناشناختى «لا» صرف نظر نموده است. فولادوند در ابتداى متن به اين مورد پرداخته و با استفاده از توضيح بين هلالين مفهوم را با نفى ادعاى مشركان و كافران آغاز كرده است. پورجوادى قسم را به ديده‏ها و ناديده‏ها منعطف كرده و از ارجاع «لا» به آيات پيشين خوددارى كرده است. در ترجمه‏هاى انگليسى قسم به ديده‏ها و ناديده‏ها آمده است. ايروينگ و پيكتال «لا» را به صورت نفى تعبير منعكس كرده‏اند. مسئلۀ تعجّب‏آور و در عين حال قابل تأمل، برگردان ايروينگ از آيۀ ۴۰ است كه قرآن را ساخته و پرداختۀ پيامبر معرفى كرده است! اين تعبير غلط مخاطب را به انحراف معنايى مى‏كشاند و به معناى مراد خدشه وارد مى‏كند.

قسم مضمر (مقدّر)

پيشتر در مورد قسم مضمر (مقدّر) يا پنهان، به صورتى كوتاه نكاتى مطرح شد. در اينجا به ذكر نمونه‏هايى از اين نوع قسم و معضلات تشخيص و تقدير آن پرداخته مى‏شود.

۱. ۲ـ «لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِى سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ»(حجر، ۷۲)

سوگند به جان عزيزت اى پيامبر، كسانى كه عذاب بر آنها نازل شد، شديداً در بى‏خبرى و مستى حيران و سرگردان بودند، (صفارزاده، ص ۵۷۵)

به جان تو سوگند كه اينها در مستى خود سرگردان بودند. (فولادوند)

به جان تو سوگند كه اينها در مستى خود سرگردانند. (پورجوادى)

 

 

Verily, by thy life (O Prophet), in their wild intoxication, they wander in distraction to and fro. (Yusuf Ali, ۲۶۶)

 

Upon your life, they were groping along in their darkness (Irving, ۲۶۶)

 

By thy life (O Muhammad) they moved blindly in the frenzy of approaching death. (Pickthall, ۲۴۸)

 

كلمۀ «عَمْر» صريح در قسم است و مبتداست و خبر آن محذوف است و / ل / آغازين آن براى تأكيد بيشتر آمده است. بنابراين «لَعَمْرُكَ» قسم است و «إِنَّهُمْ لَفِى سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ» جواب قسم. با توجه به ساختار قسم در زبان قرآن، آيه را به نوعى مى‏توان جملۀ قسم اسميه دانست كه مبتداى آن «لَعَمْرُكَ» و خبر محذوف آن واژۀ «قَسَمى» است. طبرسى تقدير بخش نخست آيه را «لعمرك ممّا اقسم به[4]» بيان داشته است. اين گونه قسم فقط يك بار در قرآن ذكر شده است. خداوند موجودى شريف‏تر و گرامى‏تر از حضرت محمد(ص) نيافريده و هرگز به حيات كسى جز حيات آن حضرت سوگند ياد نفرموده است. ضمناً گروه‏واژۀ «اِنَّهُمْ» به قريش ارجاع داده مى‏شود[5]كه ذكر آن در پانوشت متن ترجمه مطمئناً به مخاطب در درك بهينۀ موضوع كمك خواهد كرد.

مترجمان فارسى و انگليسى در انعكاس قسم موفق بوده‏اند، ولى تذكر چند نكته لازم به نظر مى‏رسد. الف: در متن آيه علاوه بر قسم، تأكيدى بر جمله وارۀ دوم شده است كه ذكر آن در ترجمۀ متن ضرورى به نظر مى‏رسد. ب: آرايش واژگانى قطعاً بر معنا اثرگذار است. بر اين اساس برگردان يوسف‏على از جهت اينكه واژۀ Verilyرا در آغاز پاره گفتار قرار داده است (كه در نتيجه دو جمله‏واره را مؤكد مى‏كند) ناصواب به نظر مى‏رسد. در ديگر ترجمه‏ها تأكيد مورد نظر ديده نمى‏شود.

۲. ۲ـ «وَإِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِن شَكَرْتُمْ لأَزِيدَنَّكُمْ وَلَئِن كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِى لَشَدِيدٌ»(ابراهيم، ۷)

و بخاطر بياوريد زمانى كه آفريدگار ـ پروردگارتان اعلام فرمود: «اگر شكرگزارى كنيد، نعمت شما را افزون مى‏فرمايم و اگر كفران نعمت كنيد مجازات من بسيار سخت است». (صفارزاده، ص ۵۴۹)

و آنگاه پروردگارتان اعلام كرد كه اگر واقعاً سپاسگزارى كنيد، (نعمت) شما را افزون خواهم كرد و اگر ناسپاسى نماييد، قطعاً عذاب من سخت خواهد بود. (فولادوند)

و پروردگارتان اعلام كرد كه اگر شاكر باشيد افزونى به شما عطا خواهم كرد و اگر كفران كنيد، مجازات من سخت است. (پورجوادى)

 

And remember! your Lord caused to be declared (publicly): If ye are grateful, I will add more (favours) unto you; But if ye show ingratitude, truly My punishment is terrible indeed. (Yusuf Ali, ۲۵۶)

 

So your Lord announced: "If you act grateful, I shall give you even more, while if you are thankless, then My torment will be severe." (Irving, ۲۵۶)

 

And when your Lord proclaimed: If ye give thanks, I will give you more; but if ye are thankless, lo! My punishment is dire. (Pickthall, ۲۳۸)

 

 در اين آيه، قسمى در دو جمله‏وارۀ «لَئِن شَكَرْتُمْ / لأَزِيدَنَّكُمْ» مستتر است. اين كلام حاكى از قطعيّت افزودن نعمت به آن گروه از افرادى است كه شاكر نعمات حق تعالى هستند. قسمى كه در اين بخش از آيه حذف شده، مقدّر آن چنين است: «به عزتم سوگند». قسم ديگرى نيز در بخش دوم آيه به كار گرفته شده كه خطاب به ناسپاسان است؛ مى‏فرمايد: «لَئِن كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِى لَشَدِيدٌ» اگر ناسپاسى كنيد، البته عذاب من بى‏گمان بسيار سخت است.[6]توجّه داشته باشيم منظور از كفر در اينجا كفران نعمت (ناسپاسى) است. درست است كه در اين آيه، هم شرط به كار رفته و هم تأكيد، ولى آميختگى اين دو سازوكار منجر به زايش مقوله‏اى به نام قسم مى‏شود كه ويژگى خاص و مستقلى را به وجود مى‏آورد. اين ويژگى در بسيارى از موارد با تأكيد يا شرط زبان عربى تفاوت دارد. بنابراين تعميم و انعكاس عين عناصر زبانى نه تنها مشكلى از پيش روى مترجم بر نمى‏دارد كه معضل جديدى نيز به وجود مى‏آورد.

ملاحظه مى‏شود كه در همۀ برگردان‏ها از سازوكار شرط استفاده شده است. مترجمان واژۀ «لَئِن» را كه شرط است عيناً به «اگر» و «if» معادل‏سازى كرده و سازوكار تأكيد را به همان شكل منعكس نموده‏اند. متأسفانه اين شيوه در زبان فارسى و انگليسى آن گونه كه بايد و شايد موجبات قسم را فراهم نمى‏كند؛ از اين رو به مترجم در انتقال و انعكاس معناى گفتمانى قرآن يارى نمى‏رساند.

۳. ۲ـ «والَّذِينَ ءآمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَنُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئَاتِهِمْ وَلَنَجْزِيَنَّهُمْ أَحْسَنَ الَّذِى كَانُوا يَعْمَلُونَ»(عنكبوت، ۷)

و كسانى كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته كردند، قطعاً قلم عفو بر اعمال بدشان كه در گذشته انجام داده‏اند مى‏كشيم و براى اعمال نيكشان به بهترين وجه پاداش عنايت مى‏فرماييم. (صفارزاده، ص ۹۲۰)

و كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‏اند، قطعاً گناهانشان را از آنان مى‏زُداييم و بهتر از آنچه مى‏كردند پاداششان مى‏دهيم. (فولادوند)

و كسانى كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته كردند، گناهانشان را مى‏زُداييم و بهتر از كردار خوبشان پاداش مى‏دهيم. (پورجوادى)

 

Those who believe and work righteous deeds, from them shall We blot out all misdeeds that they have committed, and We shall reward them according to the best of their deeds. (Yusuf Ali, ۳۹۷)

 

And those who believe and perform honorable deeds, We will overlook their evil deeds, and reward them with the finest of whatever they have been doing. (Irving, ۳۹۷)

 

 And as for those who believe and do good works, We shall remit from them their evil deeds and shall repay them the best for that they did. (Pickthall, ۳۸۸)

 

در اين آيۀ كريمه پس از جمله‏وارۀ «والَّذِينَ ءآمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَات» دو قسم مضمر با ذكر دو تأكيد آمده است. قسم اول در فعل جمله‏وارۀ «لَنُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئَاتِهِمْ» (ل + نُكَفِّر + نَّ) و قسم دوم در فعل جمله‏وارۀ «لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَحْسَنَ» با قيد دو تأكيد (ل + نجزى + ن). اين سازوكار حاكى از قطعيّت رخدادهاى دو فعل مذكوراست كه به مخاطب اطمينان مى‏دهد گناهان چنين افرادى زدوده مى‏شود و به آنها بهترين پاداش (جزا) عطا خواهد شد.

متأسفانه در هيچ يك از برگردان‏هاى فارسى و انگليسى قَسَمى ديده نمى‏شود. علت اين كاستى شايد ناشى از عدم شناخت و تشخيص مترجمان از وجود قسم در آيۀ مذكور باشد. آنچه در اين برگردان‏ها قابل ملاحظه است كاربرد سازوكار تأكيد با استفاده از واژۀ «قطعاً» است كه بيشتر در ترجمه‏هاى صفارزاده و فولادوند به چشم مى‏خورد، ولى در ترجمۀ پورجوادى اين مسئله ديده نمى‏شود. در برگردان انگليسى، يوسف‏على با استفاده از ساختار قلب (inversion)به مخاطب خود تأكيد را القاء مى‏كند. در هر حال، تأكيد نمى‏تواند كاركرد معنايى قسم را انتقال دهد و احياناً جايگزين مناسبى به شمار نمى‏رود.

۴. ۲ـ «وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ حَتَّى نَعْلَمَ الْمُجَاهِدِينَ مِنكُمْ وَالصَّابِرِينَ وَنَبْلُوَ أَخْبَارَكُمْ»(محمد، ۳۱)

و ما مطمئناً شما را مورد آزمون قرار مى‏دهيم تا معلوم فرماييم كه مجاهدان و صابران واقعى در بين شما چه كسانى هستند و خبرها و صفاتى چون صبر و استقامت كه به شما نسبت مى‏دهند تا چه حدّ صحّت دارد. (صفارزاده، ص ۱۲۰۵)

و البته شما را مى‏آزماييم تا مجاهدان و شكيبايان شما را بازشناسانيم و گزارشهاى (مربوط به) شما را رسيدگى كنيم. (فولادوند)

همۀ شما را آزمايش مى‏كنيم تا مجاهدان و صابرانتان را معلوم كنيم و اخبار شما را بيازماييم. (پورجوادى)

 

And We shall try you until we test those among you who strive their utmost and persevere in patience; and We shall try your reported (mettle). (Yusuf Ali, ۵۱۰)

 

We will test you till We know those who strive among you as well as those who are patient. We will test your reactions. (Irving, ۵۱۰)

 

And verily We shall try you till We know those of you who strive hard (for the cause of Allah) and the steadfast, and till We test your record. (Pickthall, ۵۱۱)

 

در اين آيه براى تأكيد و بيشتر نشان دادن روشهاى شناخت مؤمنان از منافقان قَسَمى در آغاز تعبيه شده است. توجه داشته باشيم بعد از «ل» در گروه‏واژۀ «لَنَبْلُوَنَّكُمْ» قسم مأخوذ است. بنابراين خداوند قسم ياد فرموده كه شما ايمان آوردگان قطعاً مورد آزمايش قرار خواهيد گرفت. نكتۀ قابل تأمل اينكه واژۀ همريشۀ «نَبْلُوَ» در آخر آيه توأم با قسم بيان نشده است. در مورد معناى مراد واژۀ «نَعْلَمَ» از جهت اينكه علم خداوند ازلى و ابدى است، به مؤمنين ارجاع معنايى پيدا مى‏كند. = تا اينكه مؤمنان بدانند؛ و يا اينكه خلق خدا مؤمن را از منافق تميز دهند. مراد از «أَخْبَارَكُمْ» در پايان آيه اعمال (اسرار درونى) انسانهاست؛ چرا كه اعمال از اين اسرار درون خبر مى‏دهند = نفاق و ايمان را بيازماييم.

صفارزادهو پيكتال با استفاده از واژه‏هاى «مطمئناً» و «verily» تمهيداتى براى ايجاد زمينۀ مطمئن در ذهن مخاطب انديشيده‏اند، ولى متأسفانه اين شيوه منعكس‏كنندۀ ويژگيهاى متعارف قسم در زبانهاى فارسى و انگليسى نيست. در ديگر برگردان‏ها نشانه‏اى از به كار بردن قسم در متون ترجمه شده ملاحظه نمى‏شود.

۵. ۲ـ «لَتُبْلَوُنَّ فِى أَمْوَالِكُمْ وَأَنفُسِكُمْ... » (آل عمران، ۱۸۶)

اى مسلمانان بتحقيق شما با مال و جان خود در معرض آزمايش الهى قرار مى‏گيريد... (صفارزاده، ص ۱۵۵)

قطعاً در مالها و جانهايتان آزموده خواهيد شد... (فولادوند)

بى‏ترديد با اموال و جانتان آزمايش مى‏شويد... (پورجوادى)

 

Ye shall certainly be tried and tested in your possessions and in yourselves; (Yusuf Ali, ۷۴)

 

You will be tested by means of your wealth and through your own selves, (Irving, p.۷۴)

 

Assuredly ye will be tried in your property and in your persons, ... (Pickthall, ۷۱)

 

پروردگار در اين آيه قسم ياد فرموده كه اساس جهان را بر امتحان و آزمايش افراد بشر بنيان نهاده است. خواسته يا ناخواسته حوادث و پيشامدهاى ناگوار رُخ خواهند داد. چه بسا بيمارى و تنگدستى دامنگير افراد شود و هر يك از آنها وسيلۀ آزمايش انسان شود. انسانها با جان و مالشان مورد آزمايش قرار مى‏گيرند.[7]فعل مؤكد به «ل» و «ن» گروه واژۀ «لتبلونّ» بيانگر ضرورت قطعى آزمايش و گرفتارى‏هاست. معنا و مفهوم آيه چنين است: به حق سوگند كه البته شما در اموال و دارايى خودتان و نفس و جانهايتان آزمايش مى‏شويد...[8]وجود قسم در اين آيه با به كاربردن واژك «ل» در آغاز فعل و واژك «ن» در پايان آن، قطعيّت رخداد را براى مخاطب نمايان مى‏سازد. از اين جهت از مترجمان انتظار مى‏رود با استفاده از قسم معناى مراد آيه را به مخاطب انتقال دهند.

در برگردان‏هاى فارسى و انگليسى تنها به ذكر سازوكار تأكيد پرداخته شده، ولى هيچ يك از مترجمان موفق به انعكاس قسم نشده‏اند. علت اين امر شايد ناشى از عدم شناخت آنان از اين سازوكار پنهان باشد.

۶. ۲ـ «وَإِن مِّنكُمْ إِلَّا وَارِدُهَا كَانَ عَلَى رَبِّكَ حَتْمًا مَّقْضِيًّا»(مريم، ۷۱)

تمام شما پيامبران به آن محل وارد خواهيد شد. اين حكم و فرمانى است از جانب آفريدگار ـ پروردگار تو «اى پيامبر» كه تحقّق آن حتمى است؛ (صفارزاده، ص ۶۹۰)

و هيچ كس از شما نيست مگر (اينكه) در آن وارد گردد. اين (امر) همواره بر پروردگارت حُكمى قطعى است. (فولادوند)

هيچ يك از شما نيست مگر آن كه وارد جهنّم شود و اين حُكمِ حتمىِ پروردگار توست.(پورجوادى)

 

Not one of you but will pass over it: this is, with thy Lord, a Decree which must be accomplished. (Yusuf Ali, ۳۱۰)

 

There is not one of you but he will be led up to it. That is a decree determined by your Lord. (Irving, ۳۱۰)

 

There is not one of you but shall approach it. That is a fixed ordinance of thy Lord. (Pickthall, ۲۹۵)

در اين آيه وعده‏اى تخلف‏ناپذير مبنى بر اينكه همۀ افراد وارد جهنّم مى‏شوند ذكر شده است. معناى «ورود» در اينجا وصول و اشراف است نه دخول. اگر ورود را دخول در نظر بگيريم، در آن صورت مى‏توان گفت كه آتش بر مؤمنان سرد و بى خطر مى‏شود آن گونه كه حضرت ابراهيم(ع) در درون آتش به سلامت ماند؛ آنجايى كه خداوند به آتش فرمود: «يٰا نٰارُ كُونى بَرْدًا وَ سَلاٰمًا عَلٰى اِبْرٰاهيمَ» (انبياء، ۶۹). البته از سياق آيۀ بعدى متوجه مى‏شويم كه تقواپيشگان نجات خواهند يافت. نكتۀ قابل بررسى در اين حُكم و فرمان كبريايى، تأكيد و قطعيت رخداد (ورود همۀ افراد به جهنّم) و تقدير «واللّه‏» است كه ما را به وجود قسم مضمر در اين كلام رهنمون مى‏شود.

در برگردان‏هاى فارسى و انگليسى، هم تأكيد و هم قطعيت رخداد تعبيه شده است، ليكن مخاطبان زبانهاى هدف (فارسى و انگليسى) قسم خداوند را مبنى بر اينكه همۀ افراد وارد جهنّم مى‏شوند در متن ترجمه احساس نمى‏كنند. به عبارتى، نشانه‏اى دال بر وجود قسم در متن ترجمه مشاهده نمى‏شود. انتظار مى‏رود اين كاستى در برگردان‏هاى فارسى و انگليسى با به‏كارگيرى قسم مظهر (آشكار) مرتفع شود.

۷. ۲ـ «قَالُوا لَن نُّؤثِرَكَ عَلَى مَا جَاءنَا مِنَ الْبَيِّنَاتِ وَالَّذِى فَطَرَنَا فَاقْضِ مَا أَنتَ قَاضٍ إِنَّمَا تَقْضِى هَذِهِ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا»(طه، ۷۲)

جادوگران گفتند: «ما هرگز تو را بر نشانه‏هاى الهى و معجزاتى كه به ما رسيده است و بر آفريدگارى كه ما را آفريده است ترجيح نمى‏دهيم؛ پس هر چه مى‏خواهى عليه ما حُكم كن، حُكم تو تنها در اين دنيا اعتبار دارد و بس؛ (صفارزاده، ص ۷۰۹)

گفتند: ما هرگز تو را بر معجزاتى كه به سوى ما آمده و (بر) آن كس كه ما را پديد آورده است، ترجيح نخواهيم داد، پس هر حكمى مى‏خواهى بكن كه تنها در اين زندگى دنياست كه (تو) حُكم مى‏رانى. (فولادوند)

گفتند: سوگند برآن كه ما را آفريده است، هرگز تو را بر اين معجزات واضحى كه خودمان ناظر آن بوده‏ايم ترجيح نمى‏دهيم. هر حُكمى كه مى‏خواهى بكن، تو فقط قادر به داورى در زندگى اين دنيا هستى. (پورجوادى)

 

They said: Never shall we prefer thee to what has come to us of the Clear Signs Him who created us! So decree whatever thou desirest to decree; for thou canst only decree (touching) the life of this world. (Yusuf Ali, ۳۱۶)

 

They said: "We will never choose you before explanations have come to us nor ahead of the One Who originated us. Decide anything you may decide; you are no judge: You will only decide during this worldly life. (Irving, ۳۱۶)

 

They said: We choose thee not above the clear proofs that have come unto us, and above Him Who created us. So decree what thou wilt decree. Thou wilt end for us only the life of the world. (Pickthall, ۳۰۳)

 اين آيۀ كريمه بيانگر وضع مردمى است كه دلهايشان آكنده از هيبت و اُبهت فرعون بود و چيزى جز خيالهاى كاذب و باطل نداشتند. سرانجام اين قوم از خواب و خيال بيدار شدند و عشق به خدا در دلهايشان جاى گرفت و عزت را جايگزين رذايل نمودند.[9]

اين آيه در ارتباط معنايى با آيۀ ۷۱ است كه فرعون ساحران را به قطع دست و پا تهديد كرد و آنها بدون هيچ‏گونه هراسى و با تأكيد توأم با قسم گفتند: «لَن نُّؤثِرَكَ عَلَى مَا جَاءنَا مِنَ الْبَيِّنَاتِ وَالَّذِى فَطَرَنَا فَاقْضِ مَا أَنتَ قَاضٍ...» = گفتند: به خدايى كه ما را آفريده، ما هرگز تو را بر نشانه‏هاى الهى... ترجيح نمى‏دهيم. لَنْ نُّؤثِرَكَ عَلَى مَا جَاءنَا جواب مقدم است و قسم در معنا نهفته است. ضمناً واژۀ «لَن» بيانگر نفى هميشگى است؛ به اين معنا كه ما براى هميشه خدا را بر فرعون مقدم مى‏داريم.

ساختار اين آيه كه مشتمل بر ادات تأكيد همراه با فعل كه حاكى از قطعيّت و قاطعيت رخداد فعل‏هاى مندرج در آن است، دلالت بر وجود قسم مى‏نمايد. از طرفى چون اين قسم را مردمان عادى (ساحران) در جهت انجام عملى (ترجيح و گزينش خدا) ادا كرده‏اند، قسم التزامى تلقى مى‏شود. افزون بر آن، قسم به انگيزۀ تقويت و تأكيد كلام در اين آيه تعبيه شده‏است.[10]

با توجه به وجود قسم نهفته در معنا (مضمر) و معناى ويژۀ كلمۀ «لن» انعكاس و جايگزينى مناسب اين دو عنصر دور از انتظار نمى‏نمايد. در برگردان‏هاى فارسى فقط پورجوادى علاوه بر ذكر تأكيد موفق به انعكاس قسم در آغازين بخش سخن شده است. در برگردان‏هاى انگليسى بازتابى از وجود قسم به چشم نمى‏خورد. تنها عنصر زبانى قابل توجه ذكر تأكيد است كه با به‏كارگيرى واژۀ onlyعينيت پيدا كرده است.

۸. ۲ـ «إنَّمَا تُوعَدُونَ لَوَاقِعٌ»(مرسلات، ۷)

سوگند به تمام اين سوگندها كه آنچه به شما دربارۀ قيامت وعده داده شده همه واقع خواهد شد. (صفارزاده، ص ۱۴۲۲)

كه آنچه وعده يافته‏ايد قطعاً رُخ خواهد داد. (فولادوند)

بى‏گمان وعده‏ها واقع شود. (پورجوادى)

 

Assuredly, what ye are promised must come to pass. (Yusuf Ali, ۵۸۰)

You (all) are surely promised something inevitable. (Irving, ۵۸۰)

Surely that which ye are promised will befall. (Pickthall, ۵۹۹)

 

آيۀ فوق الذكر واژك «ما» موصوله و جواب قسم است. آيه اشاره به اين نكته دارد كه آنچه به شما از اوضاع قيامت و حشر و نشر و باقى امور اخروى وعده داده شده ثابت و واقع است و شك و شبهه‏اى در آن وجود ندارد.[11]خطاب در «توعدون» به عموم انسانهاست. مراد از «توعدون» وعده‏هاى قيامت و ثواب و عقاب است. واژۀ «لواقع» شائبه‏اى از استقرار در آن ديده مى‏شود.[12]در اين آيه بر وقوع روز قيامت تأكيد شده و اين تأكيد همراه با تهديد شديدى به منكران انعكاس يافته است. البته جانب تهديد بيش از ساير جنبه‏ها مورد تأكيد قرار گرفته است. انتظار مى‏رود قسم پنهانى كه در آيه به كار گرفته شده در برگردان فارسى و انگليسى به نحوى منعكس شود.

ملاحظه مى‏شود صفارزاده با درك درست، به طور آشكار و مؤكد از قسم ياد كرده و محقق شدن وعده‏ها را به طور واضح و شفاف با تأكيد بيان داشته است. در ديگر برگردان‏ها فقط از سازوكار تأكيد استفاده شده است. مسئلۀ تأكيد بر وقوع روز قيامت را با قسم مضمر نبايد در هم آميخت؛ چرا كه به خلط معنايى منجر مى‏شود. اين دو ويژگى (قسم و تأكيد) موجود در آيه كاركردهاى متفاوتى دارند و ناديده گرفتن هر يك از آنها قطعاً معنا را مختل خواهد نمود.

گاه، واژكى مانند «ل» را كه بازتابندۀ تأكيد است دليل قسم مى‏دانند، مانند مفهوم مراد جمله‏وارۀ «لأفعلنّ» كه در حقيقت «واللّه‏ لأفعلن» است. نمونۀ بارز اين گونه قسم در آيۀ ۱۸ سورۀ شريفۀ «اعراف» است كه مى‏فرمايد:

۹. ۲ـ «قَالَ اخْرُجْ مِنْهَا مَذْؤومًا مَّدْحُورًا لَّمَن تَبِعَكَ مِنْهُمْ لأَمْلأنَّ جَهَنَّمَ مِنكُمْ أَجْمَعِينَ» (اعراف، ۱۸)

خداوند به ابليس فرمود: «از اين مكان بيرون شو نكوهيده و مطرود! و آن مردمان كه از تو پيروى كنند، محققاً جهنم را از مجموع شماها «تو و پيروانت» پُر خواهم فرمود. (صفارزاده،ص۳۱۸)

فرمود: نكوهيده و رانده، از آن (مقام) بيرون شو، كه قطعاً هر كه از آنان از تو پيروى كند، جهنّم را از همه شما پُر خواهم كرد. (فولادوند)

فرمود: از آن مقام با ننگ و خفت دور شو، جهنّم را از تو و پيروانت پُر خواهم كرد. (پورجوادى)

 

(Allah) said: Get out from this, despised and expelled. If any of them follow thee,ــ Hell will I fill with you all. (Yusuf Ali, ۱۵۲)

 

He said: "Get out of here, despised, rejected! I'll fill Hell with all of those who follow you. (Irving, ۱۵۲)

 

He said: Go forth from hence, degraded, banished. As for such of them as follow thee, surely I will fill hell with all of you. (Pickthall, ۱۴۱)

 

در اين آيۀ شريفۀ «لَّمَن تَبِعَكَ مِنْهُمْ» واج «ل» براى توطئۀ قسم به كار گرفته شده و جواب قول خداوند «لأَمْلأنَّ جَهَنَّمَ» است. يعنى: به خدا كه هر آنكه بر پى تو رود [توى شيطان و پيروانت ]. اين كلام غايت تهديد و وعيد است.[13]

قسم مضمر اين آيه در جمله‏وارۀ «لَّمَن تَبِعَكَ» نهفته است. معناى اين جمله‏واره چنين است: و سوگند ياد فرمود: هر كه از تو تبعيّت و پيروى كند... بنابراين انتظار مى‏رود مترجم در برگردان آيۀ فوق‏الذكر به گونه‏اى عمل كند كه مخاطب خود را از وجود قسم مضمر آگاه سازد. سازوكار انعكاس قسم مضمر در زبان هدف اعم از فارسى يا انگليسى، كاربرد قسم آشكار است.

در برگردان‏هاى فارسى و انگليسى نشانه‏اى دال بر كاربرد قسم به چشم نمى‏خورد. تنها تفاوت موجود در اين برگردانها استفاده از كلمات تأكيدى است كه صفارزاده، فولادوند و پيكتال به كار گرفته‏اند. خاطر نشان مى‏شود، على رغم اينكه قسم يكى از سازوكارهاى تأكيد به شمار مى‏رود، ليكن مؤلفه و ويژگيهاى تأكيد را منعكس نمى‏كند، بلكه بازتابندۀ نوعى ويژگى و كاركردى است كه بيانگر قطعيت رخداد فعلهاى (پاره) گفتار است.

۱۰. ۲ـ «ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ أَيْنَ مَا ثُقِفُواْ إِلاَّ بِحَبْلٍ مِّنْ اللّهِ وَحَبْلٍ مِّنَ النَّاسِ...» (آل عمران، ۱۱۲)

هر كجا ديده شوند مُهرخوارى بر پيشانى آنها خورده، مگر به خداوند متوسّل شوند، توبه كنند و دست از نافرمانى بردارند يا از ارتباط مردم سود جويند، به صورت زنهار خواهى و استدعاى كمك... (صفارزاده، ۱۳۴)

هركجا يافته شوند، به خوارى دچار شده‏اند، مگر آنكه به پناه امان خدا و زينهار مردم (روند) ... (فولادوند)

هر كجا باشند محكوم به ذلّت و خوارى‏اند، مگر در امان خدا و در امان مردم باشند... (پورجوادى)

 

Shame is pitched over them (like a tent) wherever they are found, except when under a covenant (of protection) from Allah and from men; (Yusuf Ali, ۶۴)

 

Disgrace will be branded on them wherever they are overtaken unless they have a bond |leading| to God and a bond with other men (Irving, ۶۴)

 

Ignominy shall be their portion wheresoever they are found save (where they grasp) a rope from Allah and a rope[14]from men (Pickthall, ۶۱)

 

اين آيه خبر از امر خارجى نمى‏دهد و بايد آن را به عنوان جملۀ تشريعى در نظر گرفت. ضمناً قَسَمى كه به صورت نهفته در معنا و مفهوم آيه وجود دارد نيازمند انعكاس در زبان هدف است. در اينجا قَسَمى كه دريافت مى‏شود حاكى از سرنوشتى است كه نافرمانان به آن گرفتار شده و مى‏شوند. عدول از مقررات الهى و نافرمانى خداوند تعالى سبب ذلت و خوارى مى‏شود. بنابراين، براى نجات بشر از مشكلات و ناگوارى‏ها توسل و اجراى احكام قرآن الزامى به نظر مى‏رسد. از سياق آيه بر مى‏آيد كه مفهوم تشريعى «حَبْلٍ مِّنَ النَّاسِ» در عهد و پيمان يهود با مردم و قبول پرداخت جزيه نهفته است. از سويى اين پيمان بيانگر رابطه و تعهد متقابل در جامعۀ اسلامى و رعايت حقوق يكديگراست. بنابراين «حَبْلٍ مِّنْ اللّهِ وَحَبْلٍ مِّنَ النَّاسِ» اشاره به عهد خداوند و عهد مؤمنان دارد. در ضمن، تكرار واژۀ «حبل» نشان دهندۀ ايمان و اتحاد است.

متأسفانه در هيچ يك از برگردان‏هاى فارسى اشاره‏اى به قسم نشده و حتى اشاره‏اى ارجاعى كه حاكى از تشريعى بودن كلام است صورت نگرفته است. در ترجمه‏هاى انگليسى هرچند اشاراتى به عهد و پيمان شده ليكن هيچ يك از پاره‏گفتارها بيانگر قسم نيستند. در اين ميان، پيكتال با توضيح در پاورقى، هم اشاره به پيمان يهوديان مدينه كرده، و هم جنبۀ تشريعى آيه را به نحوى به مخاطب انگليسى زبان انتقال داده است.

شبه قسم

در مقال قرآن، واژگان ويژه‏اى مانند: «كتب» يا «تأذّن» وجود دارند كه معنا و مفهوم قسم را به مخاطب انتقال مى‏دهند. به اين گونه پاره‏گفتارهاى كلامى كه در برگيرندۀ واژگان مذكور باشند شبه قسم گفته مى‏شود. به جهت عينيّت بخشيدن به اين موضوع به دو آيۀ ذيل توجّه كنيد:

۱-۳ «وَإِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكَ لَيَبْعَثَنَّ عَلَيْهِمْ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ مَن يَسُومُهُمْ سُوءَ الْعَذَابِ إ...»(اعراف، ۱۶۷)

و اى پيامبر! يادآور باش: زمانى را كه آفريدگار ـ پروردگارت اعلام فرمود كه تا قيامت بر قوم يهود كسانى را خواهد گماشت كه مدام به آنها عذاب دردناك بچشانند؛ ... (صفارزاده،ص۳۶۰)

و (ياد كن) هنگامى كه پروردگارت اعلام داشت كه تا روز قيامت برآنان (يهوديان) كسانى را خواهد گماشت كه بديشان عذاب سخت بچشانند. (فولادوند)

هنگامى كه پروردگارت اعلام كرد تا روز قيامت كسى را بر آنها بگمارد كه به طور مداوم آنها را در عذاب سختى قرار دهد. (پورجوادى)

 

Behold ! thy Lord did declare that he would send against them, to the Day of judgment, those who would afflict them with grievous chastisement. (Yusuf Ali, ۱۷۲)

 

So your Lord announced that He would send someone against them who would impose the worst torment on them until Resurrection Day. (Irving, ۱۷۲)

 

 

And (remember) when thy Lord proclaimed that He would raise against them till the Day of Resurrection those who would lay on them a cruel torment. (Pickthall, ۱۵۹)

 

۲. ۳ـ «كَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَرُسُلِى إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ»(مجادله، ۲۱)

خداوند براساس علم واسعه چنين حكم صادر فرموده است: «من و پيامبرانم محققاً همواره پيروز خواهيم بود». همانا خداوند آن بى‏همتا قدرتمند شكست ناپذير است، پس، پيروزى به واسطۀ قدرت مطلق خداوند و تقدير الهى امرى مسلّم است. (صفارزاده، ص ۱۳۱۲)

خداوند مقرر كرده است كه: حتماً من و فرستادگانم چيره خواهيم گرديد. آرى، خدا نيرومند شكست ناپذير است. (فولادوند)

 خداوند چنين مقرر داشته است: من و رسولانم پيروز مى‏شويم. زيرا خدا نيرومند شكست ناپذير است. (پورجوادى)

 

Allah has decreed: It is I and My messengers who must prevail: For Allah is Strong, Mighty. (Yusuf Ali, ۵۴۴)

 

God has written: I shall prevail, both I myself and My messengers!" God is Strong, Powerful. (Irving, ۵۴۴)

 

Allah hath decreed: Lo I verily shall conquer, I and My messengers. Lo! Allah is Strong, Almighty. (Pickthall, ۵۵۴)

 

اين ترجمه‏ها به مخاطب فارسى / انگليسى مفهوم و معناى قسم و چيزى شبيه به آن را انتقال نمى‏دهند. علت اين امر شايد عدم تشخيص شبه قسم در متن زبان مبدأ باشد. وقتى مترجم از وجود عنصرى در متن زبان مبدأ غفلت كند، انتظار نمى‏رود در متن زبان هدف آن عنصر مغفول منعكس شود. احتمال ديگر شايد مربوط به نبود مقولۀ زبانى شبه قسم در زبان هدف (فارسى / انگليسى) باشد. ولى اين كاستى بايد به گونه‏اى مرتفع شود. پيشنهاد مى‏شود مترجم با به كارگيرى نزديك‏ترين معادلى كه برخوردار از ظرفيت انعكاس شبه قسم باشد اين معضل را برطرف نمايد. راهكار ديگر، بهره‏گيرى از تعديلات ممكن در زبانهاى هدف است. و بالاخره اينكه در پانوشت مخاطب زبان هدف از وجود اين عنصر معنا محور آگاه‏گردد.

پيشنهاد و كاربرد واژۀ «محققاً» از سوى صفارزاده و verilyاز جانب پيكتال هرچند سازوكار تأكيد هستند و منعكس كنندۀ مؤلفه‏هاى شبه‏قسم نيستند، ولى در مقام مقايسه، برگردان‏هايى متمايز و در نتيجه برتر هستند.

نتيجه

قَسَم يكى از شيوه‏هاى تأكيد و استوارسازى سخن است كه به اهدافى همچون تقويت قول قائل و به منظور برطرف كردن شك و ترديد بيان مى‏شود. معمولاً متكلم با اين ذهنيّت كه واقعيت وجود مستقل از زبان ندارد بلكه واقعيت به وسيلۀ زبان ايجاد مى‏شود، جملۀ قسم رابيان مى‏كند. از اين رو، اين گزاره‏ها (جملات قسم) همانند گزاره‏هاى خبرى قابل صدق و كذب نيستند. از نگاه فلاسفۀ زبان، قسم كارگفت تعهدى و التزامى است از اين جهت كه ياد كنندۀ قسم خود را متعهد و ملزم به انجام عملى مى‏داند. در نظر داشته باشيم كه اين مقولۀ جهانشمول تحت تأثير شرايط و زمينه‏هاى خاص زبانى و غيرزبانى بيان مى‏شود. از اين رو كاربرد آن ممكن است در يك زبان با زبان ديگر متفاوت باشد. به طور كلى كاربرد قسم با توجه به شرايط و عوامل حاكم بر سخن صورت مى‏پذيرد.

برآيند اين بررسى نشان مى‏دهد كه:

الف:مترجمان در انعكاس و انتقال قسم مظهر به استثناى مواردى موفق بوده‏اند.

ب:در برگردان آيۀ ۶۵ سورۀ نساء بازتابى از ضمير متصل تشريفيه «ك» ديده نمى‏شود.

ج:در هيچ يك از برگردان‏هاى فارسى / انگليسى به نقش نحوى ـ بلاغى واژك «ت» در قسم «تاللّه‏» پرداخته نشده است.

د: ايروينگانتقال معنايىِ غلطى از آيۀ ۴۰ سورۀ حاقه را به مخاطب پيشنهاد داده است.

هـ:مترجمان در برگردان قسم مضمر در آيۀ ۷۲ سورۀ حجر موفقيت‏هايى داشته‏اند.

و:در برگردان نمونه‏هاى ديگر قسم مضمر از جمله سوره‏هاى: ابراهيم ۷، عنكبوت ۷، محمد ۳۱، آل عمران ۱۸۶ و مريم ۷۱ به دليل تشخيص نادرست اين مقوله در زبان مبدأ، از سازوكارهاى روساختى زبان مبدأ استفادۀ ناصواب شده است. تقدير قسم مضمر به ويژه در زبانهاى فارسى و انگليسى لازم به نظر مى‏رسد.

ز:مترجمان در برگردان آيۀ ۷۱ سورۀ مريم، بدون توجه به معناى آيه كه حاكى از قطعيت رخداد ورود به جهنّم و تقدير قسم «واللّه‏» است، از به كارگيرى (تقدير) قسم غفلت كرده‏اند.

ح:در برگردان آيۀ ۷۲ سورۀ مباركۀ «طه» تنها پورجوادى از عهدۀ انعكاس و انتقال قسم التزامى برآمده است.

ط:در انعكاس و جايگزينى قسم مضمر در آيۀ ۱۸ سورۀ «مرسلات» فقط صفارزاده موفق بوده است.

ى:هيچ يك از مترجمان در انتقال و جايگزينى شبه قسم موفق نبوده‏اند.

اين بازخوردها رويكرد جديدى در پاسخ به سؤال مطرح شده فراروى ما قرار مى‏دهد كه مترجم بايد در برگردان قسم با سازوكارهاى قسم زبان مبدأ آشنا باشد و در تشخيص و شناخت دقيق آنها كوشش نمايد و با توجه به ظرفيت‏ها و امكانات زبان مقصد، جايگزين‏سازى مناسبى درخور شرايط حاكم بر تبلور و پيدايش ارزش ارتباطى است پيشنهاد نمايد. عدم شناخت يا دريافت ناصواب از يك مقولۀ زبانى چه بسا ممكن است موجب اختلاف در نظام معنايى پيام شود كه قطعاً كاستيها و لطمات جبران‏ناپذيرى به همراه خواهد داشت. مترجم بايد ضمن فراهم كردن شرايط در جهت تعامل تأثير متقابل متكلم و مخاطب، تمهيداتى را بينديشد تا متن زبان هدف از نظر ارزش ارتباطى با متن زبان مبدأ همسنگ شود. اين هدف قطعاً دست يافتنى است.

 

منابع: فارسى / عربى

اصفهانى، محمد حسين (۱۴۰۹ هـ. ق)، بحوث فى الاصول [طلب و اراده] قم، انتشارات جامعۀ مدرسين.

 

الطبرسى، امين الدين ابو على الفضل (۱۴۱۲ ق)، تفسير جوامع الجامع، تهران، مؤسسۀ انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، سه جلدى.

 

الطبرسى، امين‏الدين ابو على الفضل (۱۳۶۰ ش)، ترجمۀ مجمع البيان، (ترجمۀ سيد ابراهيم مير باقرى و ديگران)، انتشارات فراهانى، ۲۷ جلدى.

 

بانوى اصفهانى (۱۳۶۱ ش)، مخزن العرفان در علوم قرآن (كنزالعرفان)، تهران، نهضت زنان مسلمان، ۱۰ جلدى.

 

بلاغى، سيد عبدالحجت (۱۳۴۵ ش)، حجة التفاسير و بلاغ الاكسير (تفسير بلاغى)، قم، چاپ حكمت، ۱۰ جلدى.

 

پورجوادى، كاظم (۱۳۷۲ ش)، قرآن مجيد، تهران، انتشارات بنياد دايرة المعارف اسلامى (چاپ اول).

 

حسينى الهمدانى، سيد محمد (۱۳۸۰ ق)، انوار درخشان در تفسير قرآن، تهران، كتابفروشى لطفى، ۱۸ جلدى.

 

خسروانى، شاهزاده على‏رضا ميرزا (۱۳۹۰ ق)، تفسير خسروى، تهران، چاپ اسلاميه، ۸ جلدى.

 

زركشى، بدرالدين (۱۳۷۶ م)، البرهان فى علوم القرآن، بيروت، داراحياء الكتب العربيه.

 

سيوطى، جلال الدين (۱۴۱۶ ق)، الاتقان فى علوم القرآن، بيروت، دارالفكر.

 

شريف لاهيجى، بهاءالدين محمد شيخ على (۱۳۶۳ ش)، تفسير شريف لاهيجى، تهران، مؤسسۀ مطبوعاتى علمى، ۴ جلدى.

 

صفارزاده، طاهره (۱۳۸۷ ش)، قرآن حكيم، تهران، پارس كتاب.

 

طباطبايى، سيد محمد حسين (۱۳۶۳ ش)، ترجمۀ تفسير الميزان، (ترجمۀ سيد محمدباقر موسوى همدانى) قم، دفتر انتشارات اسلامى، ۲۰ جلدى.

 

عاملى، ابراهيم (۱۳۶۳)، تفسير عاملى، مشهد، كتابفروشى باستان، ۸ جلدى.

فولادوند، محمد مهدى ( ۱۳۷۳ ش)، قرآن مجيد، قم، دارالقرآن الكريم، دفتر مطالعات تاريخ و معارف اسلامى.

 

نجفى، محمد جواد (۱۳۶۴ ش)، تفسير آسان، تهران، كتابفروشى اسلاميه، ۱۵ جلدى.

 

انگليسى

 

Crystal, David, (۲۰۰۱). The Cambridge Encyclopedia of the English Language. Cambridge: Cambridge University Press.

 

Irving, T.B. (۲۰۰۵). The Qur'an (The Noble Reading). Tehran: International Publishing Co.

 

Pickthall, Marmaduke (?). The Glorious Qur'an. Tehran: Entesharat Salehi

 

Searl, John (۱۹۷۹). Expression and Meaning. Cambridge: Cambridge University Press.

 

Stern, David. G. (۲۰۰۴). Wittgenstein Philosophical Investigations. Cambridge: Cambridge University Press.

 

Yusuf Ali, Abdulah. (۲۰۰۴/۱۳۸۳). The Glorious Qur'an. Tehran: Jajarmi Publication.

 

 

 


[1]. انوار درخشان در تفسير قرآن، ج 9، ص 471.

 

[2]. تفسير خسروى، ج 8، ص 369.

 

[3]. تفسير عاملى، ج 8، ص 348.

 

[4]. تفسير جوامع‏الجامع، ج 2، ص 270.

 

[5]. ترجمۀ تفسير مجمع‏البيان، ج 13، ص 205.

 

[6]. حجه‏التفاسير و بلاغ الاكسير تفسير بلاغى، ج 3، ص 280.

 

[7]. انوار درخشان در تفسير قرآن، ج 3، ص 286.

 

[8]. تفسير خسروى، ج 2، ص 125.

 

[9]. تفسير الميزان، ج 14، ص 251.

 

[10]. تفسير آسان، ج 12، ص 20.

 

[11]. مخزن العرفان، ج 3، ص 263.

 

[12]. تفسير الميزان، ج 20، ص 237.

 

[13]. انوار درخشان، ج 6، ص 266.

 

[14]. پيكتال در پانوشت معناى واژۀ «حبل» را پيمانى مى‏داند كه حضرت رسولص با يهوديان مدينه بسته بودند.

 

مفهوم زمان در فعلهاى تركیبى[1]

عبدالجبّار توامى

ترجمه و اقتباس: یعقوب جعفرى

 

 

 اشاره

 

فعلهاى تركیبى گوناگونى كه در آیات قرآنى به كار رفته، هر كدام بر زمان خاص و دقیقى دلالت مى‏كند كه غفلت مترجم قرآن از آنها باعث لغزش او در برگردان آیه مى‏شود. در تمام زبانها، به ویژه در زبان عربى، بررسى ساختارهاى فعلى كه دلالت بر زمان مى‏كنند از مهم‏ترین موضوعات «فعل» و توابع نحوى آن در زبان‏شناسى به شمار مى‏رود. این بدان جهت است كه فهم زمانهاى گوناگون كه از فعل یا صفتى در تركیب جمله به دست مى‏آید امرى ضرورى است و براى رسیدن به معناى متن و دلالت جمله‏هایى كه بر اساس مبانى صرفى صیغه‏هاى زمانى بسیط یا مركب در آنها به كار رفته باید مورد توجه ویژه قرار گیرد.

 

سه زمان گذشته، حال و آینده و جهاتى كه از هر یك به دست مى‏آید، در زبان عربى از طریق صیغه‏هاى فعل و صفت و پیوستهاى آنها حاصل مى‏شود و به وسیلۀ آنهاست كه به زمانهاى دقیقى مى‏توان رسید.

زبان عربى از نظر صیغه‏ها و زمانهاى تركیبى بسیار غنى و از بقیۀ زبانهاى سامى همخانواده متمایز است. در زبان عربى، همان گونه كه مستشرق آلمانى «برگشتراسر» مى‏گوید، صیغه‏هاى فعل از دو طریق بر زمانهاى متنوع دلالت مى‏كند: نخست از طریق ادواتى مانند «قد» و «لن»، و دوم از طریق افعال كمكى، مانند «كان» و اخوات آن. بنابراین افعال عربى از نظر غنا و تنوع، همسان با افعال زبانهاى غربى و یا بهتر بگوییم احیاناً غنى‏تر از آنهاست.

قرآن كریم به عنوان كتاب جاودان زبان عربى و نمونۀ والاى فصاحت، مثالهاى بسیارى از صیغه‏هاى زمانى دارد كه به وضوح بر زمانها و جهات گوناگون دلالت مى‏كنند و با مقایسۀ برخى از این صیغه‏ها در عربى با معادل آنها در زبان فرانسه مشابهت‏هاى ویژه‏اى در دو زبان عربى و فرانسه در تعبیر از زمانهاى گوناگون مى‏بینیم.

در اینجا بحث را بر فعل ماضى و زمانهاى مختلفى كه بر آن دلالت مى‏كند متمركز مى‏كنیم كه مشهورترین آنها، ماضى بسیط، ماضى مطلق، ماضى نزدیك، ماضى دور و ماضى استمرارى است.

زمان در زبان عربى یك پدیدۀ نحوى است كه تنها با توجه به سیاق جمله قابل فهم است؛ یعنى زمان نحوى (در برابر زمان صرفى) اساساً با قراین موجود در سیاق به دست مى‏آید؛ همان گونه كه در زبانهاى غربى مانند فرانسه نیز امر بدین منوال است و زمان در آن، مقولۀ نحوى یا مقولۀ تركیب فعلى به شمار مى‏رود و غالباً از آن به «سابقه‏هاى فعل» تعبیر مى‏شود و در ظرفهاى زمانى گذشته، حال و آینده قرار مى‏گیرد.

وقتى از مقوله‏اى كه مطّلبى آن را «زمان صرفى» مى‏نامد عبور كنیم، با شبكۀ گسترده‏اى از زمانها روبه‏رو مى‏شویم كه بافت آن از صیغه‏هاى فعلى و پدیده‏هاى نحوى خاصى است كه از آن تولید مى‏شوند، علاوه بر صیغه‏هاى زمانى غیر فعلى و صیغه‏هاى مركب و نیز قراین موجود با ملاحظۀ جمله‏ها و ساختارهاى لغوى كه این صیغه در آنها قرار گرفته است، به اضافۀ ارتباط‏هاى زمانى از جهت دلالت سیاق (نك. الزمن و اللغة، ۸۳). به همین جهت است كه امروزه محققان، این اندیشه را كه در زبان عربى صیغۀ فعل به تنهایى دلالت بر زمان مى‏كند به شدت مورد انتقاد قرار مى‏دهند و به عكس این نظر معتقدند كه در زبان عربى چیزى به نام زمان صرفى نداریم و دلالت فعل بر زمان را بدون در نظر گرفتن مورد استعمال آن رد مى‏كنند (همان، ۱۶).

زمان نحوى در زبان عربى

مستشرق آلمانى «برگشتراسر» در بررسیهاى خود به این نتیجه رسیده كه زبان عربى در تنوع معانى صیغه‏هاى فعل از دیگر زبانهاى سامى متمایز است و سبب آن دو چیز است:

اول: همراه شدن فعل با ادوات گوناگونى مانند: «قد»، «لن»، «سوف» در «قد فعل»، «قد یفعل»، «سیفعل» و «لن یفعل».

دوم: همراه شدن فعل با افعال كمكى، مانند «كان» و دیگر افعال ناقصه در «كان قد فعل»، «كان یفعل»، «سیكون قد فعل».

با این ادوات، زبان عربى در تنوع زمانى شبیه زبانهاى غربى است و گاه از آن هم غنى‏تر است (التطور النحوى للّغة العربیة، برگشتراسر، ص ۵۷ و ۵۸).

مطلبى كه این مستشرق گفته، نشان دهندۀ اختلافى است كه میان مستشرقان دربارۀ «زمان در زبان عربى» وجود دارد. بسیارى از مستشرقان زبان عربى را در این جهت فقیر مى‏دانند، در حالى كه برگشتراسر آن را غنى‏ترین زبان در این جهت معرفى مى‏كند. به نظر بعضى از محققان جدید، تحقیقات برگشتراسر مستند به چیزى است كه صیغه‏هاى فعلى مركب نامیده مى‏شود. برخى از لغت‏شناسان عرب هم سخنان او را تكرار كرده‏اند. (الزمن و اللغة، ۱۰۰). گروهى از لغت‏شناسان معاصر عرب گفته‏اند توانایى زبان عربى در تعبیر از زمانهاى دقیق از راه ساختن صیغه‏هاى مركب است (نك. فى النحو العربى نقد و توجیه ۱۴۸، الفعل زمانه وأبنیته، از سامرایى ۲۵؛ علم اللغة العربیة، از محمود فهمى ۳۶).

این لغت‏شناسان ملاحظه كردند كه زبان عربى هم مانند زبانهاى غربى با ساختن صیغه‏هاى مركب بر زمان دقیقى دلالت مى‏كند و آن با تركیب فعلهاى معمولى با فعلهاى كمكى و ساختن صیغه‏هاى زمانى مركب حاصل مى‏شود.

از مهم‏ترین فعلهاى كمكى كه دلالت بر زمانهاى گوناگون دارد، فعل «كان» و اخوات آن است. این فعلها به اضافۀ فعلهاى شروع و مقاربه بر چیزى جز زمان دلالت نمى‏كنند و به خود رخداد یا كارى كه در آن زمان اتفاق افتاده، كارى ندارند. و لذا لغت‏شناسان جدید پیشنهاد كرده‏اند كه این فعلها، افعال كمكى Verbes auxileairesنامگذارى شوند، چون وقتى اینها بر جملۀ اسمیه وارد مى‏شوند، كمك مى‏كنند كه اسم در حیطۀ زمان معینى قرار گیرد و وقتى بر جملۀ فعلیه وارد مى‏شوند كمك مى‏كنند كه آن فعل بر زمانهاى خاصى دلالت كند و ارتباط دو فعل با دو رخداد را مشخص مى‏كنند.

به نظر نحویان «كان» در اصل بر ماضى منقطع دلالت مى‏كند ولى گاهى بر زمان مستمر دلالت دارد، مانند «وَ كٰانَ رَبُّكَ قَدیرًا» (فرقان، ۵۴). یعنى هنگامى كه كان با صفات خدا همراه باشد دلالت بر استمرار مى‏كند. (معانى القرآن، فرّاء ۴۰۳/۲ و قواعد الصرف والنحو فى اللغة العربیة از احمد بن حمّوده، ص ۱۸) و نیز «كان» وقتى به فعل ضمیمه مى‏شود، بر زمان منقطع دلالت مى‏كند، مانند «كان فعل» یا «كان قد فعل» (فى النحو العربى نقد و توجیه، ۱۳۱) و نیز گاهى به صورت فعل كمكى بر «یفعل» وارد مى‏شود و بر ماضى استمرارى دلالت مى‏كند (قواعد الصرف و النحو، ص ۱۸). البته به «كان» فعلهاى دیگرى نیز ضمیمه مى‏شود كه بر زمانهاى گوناگونى دلالت مى‏كنند، مانند مستقبل در ماضى یا ماضى در مستقبل.

افعال دیگرى هم وجود دارند كه بر زمانهاى خاصى دلالت مى‏كنند، مانند «اَصبح»، «امسى»، «بات» و... این گونه فعلها بر استمرار در زمانهاى خاصى دلالت مى‏كنند، مثلاً «بات» براى استمرار در شب است (دراسات نقدیة فى النحو العربى، تألیف عبدالرحمن ایوب، ۱۸۱). صیغۀ «یفعل» وقتى با یكى از این افعال همراه شد مثل «بات یفعل» بر استمرار در همان زمانى كه فعل در آن اتفاق افتاده است دلالت مى‏كند. (زمن الفعل فى اللغة العربیة، ۴۹).

فعلهایى هم كه دلالت بر استمرار دارند مانند: «مازال»، «مابرح» «ما فتى»، «مادام»، «ما انفك» و... یا بر استمرار عام و یا بر ملازمت صفت با موصوف از زمانى كه پدید آمده، دلالت دارند. البته دلالت آن بستگى به جملۀ پیشین دارد، اگر در جملۀ پیشین زمان متصل باشد استمرار متصل و اگر اوقات خاصى باشد استمرار در آن اوقات را مى‏رساند. (همع الهوامع ۱/۱۱۲).

افعال مقاربه (كاد و اخوات آن) نیز از فعلهاى كمكى به شمار مى‏روند و از جهت ضمیمه شدن به فعلهاى دیگر مانند «كان» هستند ولى دلالت بر زمان شروع یا مقاربه و همزمانى دارند و این هر دو، هم در ماضى و هم در مستقبل كاربرد دارد. بنابراین، این افعال، ادوات فعلى یا فعلهاى كمكى هستند و آنها را افعال «دنوّ» هم مى‏نامند كه به معناى مقاربه و همزمانى است.

منظور از همزمانى كه این فعلها بر آن دلالت دارند این است كه زمانِ جمله‏اى كه پس از این ادوات قرار مى‏گیرد، ماضى نزدیك است و با «كاد واخوات اَن» از همزمانى در گذشته و یا آینده خبر داده مى‏شود. مثلاً «كاد یقوم امس = نزدیك بود دیروز برخیزد» یا «یكاد یخرج غدًا= نزدیك است كه فردا خارج شود» در هر دو صورت فعل و یفعل همان نزدیكى زمان فعل در ماضى و مضارع است.

 اما ادوات شروع مانند «اخذ»، «جعل» به معناى آغاز و شروع فعل است كه پس از آنها قرار گرفته است و البته اینها فقط بر زمان گذشته دلالت مى‏كند، چون این ادوات براى اثبات وقوع فعل در همان حال است (الفعل، زمانه وابنیته ص ۳۲) بنابراین حتى اگر این ادوات همراه با فعل مضارع هم باشند معناى شروع فعل را مى‏دهند. صیغۀ «اخذ یفعل» و مانند آن دلالت بر ماضى شروعى مى‏كنند.

صیغه‏هاى زمانى در قرآن كریم

از آنچه گفته شد، معلوم گردید كه فعل در زبان عربى به صورت تركیب نحوى، بیشترِ زمانهایى را كه افعال در زبانهاى غربى و به خصوص زبان فرانسه بر آن دلالت مى‏كنند، دربر مى‏گیرد و بسیارى از صیغه‏هاى فعل عربى به صورت مركب بر زمانهاى ویژه‏اى درگذشته و حال و آینده دلالت مى‏كنند. قرآن كریم به اعتبار اینكه مهم‏ترین كتاب تدوین شده در زبان عربى است صیغه‏هاى بسیط و مركب را براى افادۀ همان زمانها به كار برده است. مهم‏ترین صیغه‏هاى زمانى كه در قرآن مى‏بینیم به قرار زیر است:

صیغۀ «فَعَلَ»

این صیغه معمولاً در ماضى مطلق به كار مى‏رود و در آن هیچ اشاره‏اى به وضعیت خاصى مانند نزدیكى، دورى و استمرار نیست و لذا به صورت بسیط است و پسوند و پیشوندى ندارد كه آن را به زمان دقیق خاصى بكشاند. این صیغۀ بسیط را معمولاً در ماضى مطلق به كار مى‏برند، مانند «دخل الزائرون = بازدید كنندگان وارد شدند» كه در اینجا منظور فقط خبر دادن از ورود است.

بنابراین صیغۀ فَعَل بر یك زمان نامحدود در ماضى دلالت مى‏كند یعنى اینكه احتمال دارد ماضى دور باشد و احتمال دارد ماضى نزدیك باشد. گاهى هم دلالت بر این معنا دارد كه آن حادثه به طور مكرر اتفاق افتاده است مانند: «اشرقت الشمس» و یا با همراه شدن با یك ظرف زمانى دلالت بر ماضى بعید مى‏كند، مانند: «وَ الْجٰآنَّ خَلَقْنٰاهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نٰارِ السَّمُومِ» (حجر، ۲۷).

 صیغۀ «قد فعل»

این صیغه در زبان عربى، معمولاً در ماضى نزدیك متصل به زمان حال به كار مى‏رود. «كفوى» مى‏گوید: «فعل ماضى مى‏تواند بر هر جزئى از اجزاى زمان گذشته دلالت كند و چون «قد» بر آن داخل شد، آن را به زمان حال نزدیك مى‏كند و سایر اجزاى زمان از دلالت آن بیرون مى‏رود (الكلیات، ۴۵۸). مستشرق روسى «كراچكوفسكى» این نوع ماضى را «ماضى محدود» مى‏نامد و مستشرق دیگر «ویلیام رایت» گفته است كه صیغۀ «فَعَل» در قرآن فراوان به كار رفته و براى گزارش حوادثى است كه در گذشته اتفاق افتاده و به زمان حال متصل نیست. به عنوان نمونه چند آیه را مى‏آوریم.

ـ وَدَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَیٰانِ(یوسف، ۳۶) در این آیه هدف گزارش یك جریان تاریخى است كه متصل به زمان تكلم نیست و «دخل» بر ماضى مطلق دلالت مى‏كند.

ـ وَغیضَ الْمٰآءُ وَقُضِىَ الْأَمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِىِّ(هود، ۴۴). در این آیه بخشهایى از جریان طوفان نوح با ماضى بسیط «غیض»، «قضى» و «استوت» نقل شده و فقط بر تتابع حوادث در گذشته دلالت مى‏كند و زمان خاصى مورد نظر نیست.

ـ وَلَبِثُوا فى كَهْفِهِمْ ثَلٰثَ مِائَةٍ سِنینَ وَ ازْداٰدُوا تِسْعًا(كهف، ۲۵) در این آیه فعل «لبثوا» ماضى بسیط است و اگر بر وقوع فعل و استمرار آن در یك مدت طولانى (سیصد و نه سال) دلالت مى‏كند، به سبب معناى لغوى «لبثوا» است وگرنه صیغۀ فعل چنین دلالتى ندارد.

ـ وَقَطَّعْنٰاهُمْ فِى الْأَرْضِ أُمَمًا مِنْهُمُ الصّٰالِحُونَ وَ مِنْهُمْ دُونَ ذٰلِكَ وَ بَلَوْنٰاهُمْ بِالْحَسَنٰاتِ وَ السَّیئٰاتِ لَعَلَّهُمْ یرْجِعُونَ. فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ وَرِثُوا الْكِتٰابَ (اعراف، ۱۶۸-۱۶۹) این دو آیه كه مربوط به بنى‏اسرائیل است حوادثى را كه براى آنها در زمانهاى گوناگون اتفاق افتاده گزارش مى‏كند كه پشت سرهم بوده است و در عین حال فعلها (قَطَّعناهُم، بَلَوْناهُم، خَلَفَ، وَرِثُوا) به صورت ماضى بسیط هستند كه معناى استمرار نمى‏دهند.

مطلب دیگرى كه ذكر آن لازم است این است كه در آیات بسیارى از قرآن كریم، به‏خصوص در مقام نقل قصه‏ها، صیغه «فَعَل» بعد از كلمۀ «اذ» یا «و اذ» آمده است. در این گونه آیات «اذ» بیشتر براى جلب توجه خواننده است و در زمان فعل تأثیرى ندارد و فعل به همان معناى ماضى بسیط یا مطلق است، مانند:

- إِذْ جٰآءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ. إِذْ قٰالَ لِأَبیهِ وَ قَوْمِه مٰاذاٰ تَعْبُدُونَ (صافات، ۸۳-۸۵)

ـ وَإِذْ اسْتَسْقى‏ٰ مُوسٰى لِقَوْمِه(بقره، ۶۰)

ـ وَإِذِ ابْتَلٰى إِبْرٰاهیمَ رَبُّهُ بِكَلِمٰاتٍ(بقره، ۱۲۴)

ـ وَإِذْ جَعَلْنَا الْبَیتَ مَثٰابَةً لِلنّٰاسِ وَ أَمْنًا(بقره، ۱۲۵)

ـ وَإِذْ أَخَذَ اللّٰهُ میثٰاقَ الَّذینَ أُوتُوا الْكِتٰابَ(آل عمران، ۱۸۷)

كه به وقوع حادثه در زمان پیش از تكلم اشاره مى‏كند...

براى همین است كه دانشمندان نحوى تصریح كرده‏اند كه هرگاه در یك جملۀ حالیه، ماضى به صورت حال باشد، باید همراه با «قد» باشد كه گاهى در جمله ظاهر است و گاهى مقدر، مانند: جٰآءُوكُمْ حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ (نساء، ۹۰) كه در تقدیر «قد حصرت» است، چون «قد» ماضى را به زمان حال مى‏كشاند و لذا جایز است كه ظرف زمانى مربوط به حال را به «قد فعل» ملحق كرد، مانند: «قد قام الآن». همان گونه كه «لمّا» در نفى ماضى متصل به حال به كار مى‏رود.

همچنین صیغۀ «قد فعل» گاهى بر ماضى مؤكد و محقق الوقوع دلالت مى‏كند به طورى كه هر گونه شك در وقوع حادثه در ماضى را نفى مى‏كند و در این حالت بر ماضى نزدیك دلالت نمى‏كند، مانند: لَنْ یؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إِلاّٰ مَنْ قَدْ ٰامَنَ (هود، ۳۶)

بنابراین «قد فعل» دو معناى متفاوت دارد كه باید با توجه به سیاق جمله آن دو را از هم تشخیص داد.

اكنون به چند آیه كه در آنها صیغۀ «قد فعل» به كار رفته است توجه كنید:

ـ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ مٰآ أُرْسِلْتُ بِه إِلَیكُمْ(هود، ۵۷). از سیاق آیه معلوم است كه فعل «ابلاغ» در زمانى نزدیك به زمان تكلم صورت گرفته و اصلاً ابلاغ متصل به زمان حال بوده‏است.

ـ یٰآ إِبْرٰاهیمُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰآ إِنَّهُ قَدْ جٰآءَ أَمْرُ رَبِّكَ(هود، ۷۶) در این آیه خداوند خطاب به ابراهیم از وى مى‏خواهد كه از سخن گفتن دربارۀ قوم لوط اعراض كند، چون قضاى الهى دربارۀ هلاكت آن قوم حتمى شده است و «قد جاء» براى تأكید است نه نزدیك بودن ماضى به زمان حال.

ـ قٰالَ أَنَا یوسُفُ وَ هٰذٰآ أَخى قَدْ مَنَّ اللّٰهُ عَلَینٰآ(یوسف، ۹۰) در این آیه از زبان یوسف به برادرانش كه او را غرق در نعمتهاى خدا مى‏دیدند، گفته شده: «قد منّ الله‏ علینا». این فعل براى ماضى قریب است و علاوه بر نزدیكى زمان وقوع فعل، بر مداومت و استمرار آن تا زمان حاضر نیز دلالت مى‏كند به گونه‏اى كه گویا هم اكنون هم نعمتهاى الهى موجود است.

صیغۀ «كان فَعَل»

این صیغه در زبان عربى غالباً در ماضى بعید یا منقطع به كار مى‏رود. معناى دیگرى را هم حامد عبدالقادر گفته به این بیان كه صیغۀ «كان فعل» در جایى به كار مى‏رود كه دو حادثه در گذشته اتفاق افتاده باشد؛ حادثۀ قبلى را با «كان فعل» و حادثۀ بعدى را با «فعل» بیان مى‏كنند كه دلالت بر تقدّم زمانى یك حادثۀ دیگر مى‏كند تا معلوم شود كه دو حادثه همزمان اتفاق نیفتاده است و صیغۀ ماضى بعید براى دلالت بر فعل قبلى و سابق به كار مى‏رود (معانى الماضى والمضارع فى القرآن الكریم، مجلۀ مجمع اللغة العربیة، ش ۱۰، ص ۶۶).

گاهى هم به صیغۀ «كان فعل» «قد» اضافه مى‏شود به صورت «قد كان فَعَلَ» كه در این صورت «قد» نه براى تقریب زمان ماضى به حال بلكه فقط براى تأكید است. به این آیات توجه كنید:

وَ حَمَلْنٰاهُ عَلٰى ذاٰتِ أَلْواٰحٍ وَ دُسُرٍ. تَجْرى بِأَعْینِنٰا جَزٰآءً لِمَنْ كٰانَ كُفِرَ. حامد عبدالقادر در تحلیل معناى زمان افعال در این آیه مى‏گوید: این آیه بر وقوع دو كار در گذشته دلالت مى‏كند: نخست حمل قوم نوح در كشتى توسط خداوند و نجات آنها از غرق شدن. دوم، كفر قوم نوح. معلوم است كه كفر قوم نوح جلوتر از زمان حمل قوم نوح بر كشتى است (هرچند كه در جملۀ مؤخر از آن ذكر شده است) ولى ذكر حمل بر كشتى به صورت ماضى مطلق و كفر قوم به صورت «كان كفر» ترتیب زمانى را مشخص مى‏كند. (معانى الماضى والمضارع فى القرآن الكریم، همان).

ـ أَوَ لَمْ تَكُونُوا أَقْسَمْتُمْ مِنْ قَبْلُ مٰا لَكُمْ مِنْ زَوٰالٍ(ابراهیم، ۴۴). در این آیه «لم تكونوا اقسمتم» به معناى ماضى بعید است، چون مضارع منفى با «لم» معناى ماضى مى‏دهد و در واقع منفى «كان فَعَل» است، ولى فعل بعد از خود را منفى نمى‏كند و فقط بر بعید بودن یا منقطع بودن فعل «اقسمتم» دلالت مى‏كند. البته این مفهوم به دلیل استفهامى بودن جمله است.

ـ وَ لَقَدْ كٰانُوا عٰاهَدُوا اللّٰهَ مِنْ قَبْلُ(احزاب، ۱۵) در این آیه كه از باب «كان قد فعل» است، كان زمان فعل بعد از خود را ماضى بعید یا منقطع مى‏كند و «قد» كه به تنهایى بر ماضى نزدیك و متصل به زمان حال دلالت دارد، در اینجا به سبب همراهى با «كان» فقط معناى تأكید و بر طرف كردن شك مى‏دهد.

صیغۀ «كان یفعل»

دیدیم كه «كان» اگر همراه با ماضى باشد آن را به ماضى بعید یا منقطع مى‏كشاند ولى اگر همراه با مضارع و به صورت «كان یفعل» باشد، به استمرار فعل و گاهى هم بر تعدد و كثرت وقوع آن در گذشته دلالت مى‏كند؛ به این معنا كه آن فعل همواره اتفاق مى‏افتاده است. وقتى مى‏گوییم: «كان النبى یوصى بمعاملة الجار بالحسنى» منظور این است كه پیامبر همواره و به كرّات چنین سفارش مى‏كرد. در واقع «كان یفعل» بر معناى جریان عادى و مكرر فعل در گذشته دلالت مى‏كند.

علاوه بر «كان»، فعلهاى كمكى دیگرى مانند: اصبح، امسى‏ٰ، بات، ظل و.. نیز با «یفعل» همراه مى‏شوند و آنها هم بر استمرار و تعدد فعل در زمان خاص (مانند صبح و شام) دلالت مى‏كنند. به چند آیه كه در آنها «كان یفعل» به كار رفته است توجه فرمایید.

ـ إِنَّهُمْ كٰانُوا لایرْجُونَ حِسابًا(نبأ، ۲۷) در این آیه كه مربوط به كافران و منكران معاد است منظور، بیان فضاحت حال كافران و گمراهى مستمر آنان است كه همواره و لحظه به لحظه در آن قرار داشتند و براى همین سرانجام شومى یافتند.

ـ كَلاّ بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ ما كانُوا یكْسِبُونَ(مطففین، ۱۴) این كه در آیۀ شریفه از «ماكسبوا» استفاده نشده و «ما كانوا یكسبون» به كار رفته، بر این نكته دلالت مى‏كند كه آنچه در قلوب آنها وارد شده چیزى است كه همواره با آنان بوده است و فعل مضارع «یكسبون» بر تكرر كسب آنها دلالت دارد و تركیب استقرار و تكرار، این معنا را مى‏رساند كه این به صورت یك شیوه و عادت براى آنها بوده است، به گونه‏اى كه كنار گذاشتن آن برایشان دشوار بوده است.

ـ وَ قیلَ لَهُمْ أَینَ مٰا كُنْتُمْ تَعْبُدُونَ(شعراء، ۹۲) معلوم است كه زمان این فعل مركب یعنى «كنتم تعبدون» ماضى استمرارى است به این معنا كه انجام عبادت در برابر بتها عادت مستمر آنها بوده و آنها از این عادت تخلف نمى‏كردند.

نتیجه و خلاصۀ بحث

از آنچه گفتیم، روشن شد كه ترجمۀ صیغه‏هاى زمانى در قرآن به هر زبان دیگرى، دقیق و صحیح نخواهد بود مگر اینكه مترجم به قراین زمان نحوى توجه لازم را داشته باشد و صیغۀ فعل و ادواتى كه در آن به كار رفته و پیوندهاى تركیبى افعال و مانند آنها و كاربرد هر یك را مورد عنایت قرار داده باشد.

این نكته را هم اضافه كنیم كه ترجمۀ فعلهاى كمكى و یا ادوات موجود در جمله، بدون توجه به فعل همراه آنها و موقعیتى كه در جمله دارد، همیشه درست شكل نمى‏گیرد و باید سیاق جمله كاملاً مدّ نظر باشد.

پدیده‏اى كه در این مقاله از آن سخن گفتیم مخصوص زبان عربى نیست بلكه هر زبان دیگرى نیز ممكن است این پدیده را داشته باشد، ولى هر زبانى قواعد خاص خود را دارد. بسیارى از لغزشهایى كه در ترجمۀ معانى صیغه‏هاى زمانى در آیات قرآنى به وجود مى‏آید، نتیجۀ عدم توجه به مفاهیم دقیق زمانى در صیغه‏هاى افعال است.

 


[1]مجلۀ الدراسات اللغویة، چاپ ریاض، جلد 6، شمارۀ 3.

 

Back to Top

Template Design:Dima Group